دانلود رمان گلاریس از خورشید
اون دختر برای عمل مادرش میخواد تن فروشی کنه و بکارتش رو به حراج گذاشته! اسمش گلاریس بود! دختری که مامور شده بودم تا بدون اینکه بفهمه دورادور مراقبش باشم! با فهمیدن اینکه میخواد بکارتش رو به حراج بذاره! اون رو به خونهام کشیدم تا توی دام مرد دیگه ای نیوفته…
مقداری از متن رمان گلاریس:
گلاریس با چشم هایش به آن مردی که صورتش خونی بود اشاره داد و محمد او را از روی زمین بلند کرد. دو زانو جلوی پای گلاریس پرتش کرد و کوروش با خونسردی زمزمه کرد. _بگو غلط کردم! چشم های مرد تار میدید، خون دهانش را تف کرد و سرش را بالا برد تا او را ببیند، با دیدنش قهقهه زد. _رفتی بزرگترتو آوردی؟ کوروش سیگارش را آتش زد و تکرار کرد. _بگو غلط کردم! هرچی غیر این بگی خونت حلاله. به کوروش و فندک طلاییش چشم دوخت. _گفتم چرا اون شب بهت حال نداد، نگو با بچه پولدارا میگردی. محمد به کوروش نگاه کرد و خسته لب زد. _زیادی بچه پرروعه.
پک عمیقی به سیگارش زد. _با زبونی که میفهمه باهاش حرف بزن. محمد موهای او را گرفت و سرش را بالا آورد. _به خانم نگاه نمیکنی دیوث! اسلحه را از پشت کمرش بیرون کشید و گلاریس ترسیده قدمی عقب رفت، کوروش اما بازویش را گرفت و او را به سمت خودش کشید. نگاه مطمئنی به مردمک لرزانش انداخت و زمزمه کرد. _اونی که باید بترسه تو نیستی. اسلحه را روی شقیقه ی او گذاشت و مرد با دیدنش به تته پته افتاد. _آقا…آقا این چیه… غلط کردم بخدا. _بلند تر. _غلط کردم. _بلند تر. داد کشید. _غلط کردم، آهای اهل محل من غلط کردم، گه خوردم، نادونی کردم.
اسلحه را کنار گذاشت، سرش را به جلو هل داد. هر سه از کنارش گذشتند و جلوی در ورودی ایستادند، محمد صدا خفه کن را به اسلحه زد و دستگیره را نشانه گرفت. مرد از غفلتشان استفاده کرد، از روی زمین بلند شد و لنگ زنان از خانه خارج شد، اما دیدن یک ون مشکی رنگ بزرگ سر جا میخکوب شد، نگهبان هایی که محمد خبرشان کرده بود او را داخل ون انداختند. کوروش داخل خانه شد و وارد اتاق شد، بهادر پشت در ایستاده بود و یقه ی او را گرفت و از آن جا بیرون کشید. بیرون اتاق پرتش کرد و درست جلوی پای گلاریس افتاد، محمد جلو رفت تا مشتی روی صورتش بخواباند اما دست های گلاریس پیشروی کرد و مشتش را گرفت.