دانلود رمان ماجان من از نسترن رضوانی (نلیا)
دانلود رمان ماجان من از نسترن رضوانی (نلیا) موضوع اصلی رمان ماجان من : رمان ماجان من سرگذشت دختریه که با خواهرش همزمان عاشق یک نفر هستند و عقد دو خواهر برای او حرام می‌شود.   مقداری از متن رمان ماجان من : روی ایوانِ سرپوشیده و پنهان از چشمِ غریب و اجنبی، زیرِ لب شعر را خواندم و کتاب را بستم. چشم دوختم به شادی ...

دانلود رمان ماجان من از نسترن رضوانی (نلیا)

موضوع اصلی رمان ماجان من :

رمان ماجان من سرگذشت دختریه که با خواهرش همزمان عاشق یک نفر هستند و عقد دو خواهر برای او حرام می‌شود.

 

مقداری از متن رمان ماجان من :

روی ایوانِ سرپوشیده و پنهان از چشمِ غریب و اجنبی، زیرِ لب شعر را خواندم و کتاب را بستم.

چشم دوختم به شادی پرهیایوی فرشتگانِ روی زمین و به صدای بازی کودکانه‌شان که می‌چرخیدند و شعر‌ می‌خواندند خیره شدم.

دست‌های لرزانم که نشان از گذرِ عمر می‌داد را، روی عصا گذاشتم و چانه‌ام را رویش قرار دادم.

عمری از من گذشته بود،خط پایان فرا می‌رسید و زنگِ خطر بیداد می‌کرد که ای پیرزن وقتِ رفتن است. به قدرِ کافی عمر کرده‌ای، صدای خطِ پایان راست می‌گفت، عمری که به هزار و یک سختی و آسانی، خنده و غم‌ گذشته بود وقت تمام شدنش بود.

_عزیز عزیز نگاه این توپ من رو می‌گیره‌.

سری تکان داده و به صورتِ غرق در عرق کودک خیره شدم.

طفل‌های معصومی که نسبتِ خونی بین مان نبود؛ اما دل به من بسته و با وجودِ سنِ بالایم هر روز زمانی از بازی‌شان در خانه‌ی من می‌گذشت. شاید لطفِ خدا بود که محبوب شان بودم، شاید هم توت‌ها و کشمش‌هایی که همیشه در جیبم جاخوش کرده بود برایشان کافی بود.

عصایم را بالا بردم و با اخمی تصنعی داد زدم.

_اگر هم رو اذیت کنید، عزیز دیگه دوست تون نداره.

کافی بود، همین کلامم کافی بود که سریع روی هم را ببوسند و به بازی بپردازند.

چه می‌شد اگر بچه‌های خودم…!

نفسی عمیق کشیدم و چشم بستم. تشری به خود زده و دست‌های لرزانم را دید زدم.

_بچه‌های خودت گرفتارن، خونه زندگی دارن، زن و زندگی دارن، نمی‌شه که همش کنارِ تو باشند.

خودم‌ جوابی به خود دادم.

_نخواستم همیشه بیان؛ اما بیان. گاهی بیان، چشمم به در خشک شد.

بغض کرده و مغموم از جا بلند شدم.‌ وقتِ رفتن رسیده بود و بچه‌ها خوب می‌دانستند باید در را محکم ببندند تا بسته شود.

به داخلِ خانه رفتم و چشم گرداندم.

_هی پیرزن، عمرت توی این خونه رفت یا نه شایدم تو این‌جا نبود. این‌جا فقط خندیدی، دلبری کردی و عاشقی، عاشقی که به عمر اضافه می‌کنه.

قرص‌هایم جلوی چشمانم می‌رقصیدند و هرکدام التماس می‌کردند تا سروقت خورده شوند.

با پاهای لنگان، به سمتِ کیسه سرپوشیده رفتم و بازشان کردم.

_کاش شماها مشکی رنگ بودید، آخه صورتی و قرمز و سفید هم شد رنگِ قرص؟

به حرفِ خود خندیدم و صدای خنده‌های غیرواقعی‌ام در خانه طنین انداز شد.

با یک لیوان آب همگی‌ را قورت دادم و به سمتِ صندلی گهواره‌ای رفتم، صدای او در گوشم زنگ می‌زد.

_ماجان خانوم تو باید روی این بشینی تا من یه دلِ سیر زیبایی‌هات رو نگاه‌ کنم.

دستی به موهای سفید شده‌ام کشیدم و لب زدم.

  • نیستی، نیستی ببینی ماجانت دیگه نمی‌خنده،‌ کاش بودی،‌ کاش می‌موندی بی معرفت، فقط تو می‌تونستی از غم نجاتم بدی.

صدای گریه‌هایم در خانه پخش شد و صدای زنگ تلفن، خطِ بطلان بر زارهای همیشگی‌ام کشید.

با پاهایی خسته به سمتِ تلفن رفتم.

_الو مامان؟ ما مرخصی گرفتیم آخر هفته میایم پیشت، قرارِ عروسِ جدید رو ببینی.

پوزخندی روی لب‌هایم جان گرفت. پسرکِ من، خود را گم کرده بود و شهرنشینی به مزاجش خوش نیامده بود، به حتم عروسش هم مثل او بود. سرد و خشک و عاری از احساس…

بر خلافِ فکرهایم گفتم:

_دردت به جونم پسرم، بیایید قدم تون سرِ چشم.

تلفن را قطع کردم و همان‌جا روی زمین نشستم، اثرِ قرص‌های رنگی‌ام چشمانم را تار کرد.

یادش بخیر روزگاری بود که زندگی می‌کردم، زندگی نه مثل حال که فقط نفس می‌کشیدم؛ من زنده بودم به امیدِ وجودِ او و کاش تمام نمی‌شد.

چشم بستم و روز شمردم، به امیدِ روزِ دیدارِ پسرهایم، روز به شب و شب به صبح رساندم تا بالاخره بعد از چهارروز سر رسیدند.

چشم‌هایم برای دیدن شان دودو می‌زد و دست‌هایم برای به آغوش کشیدن شان از هم باز شده بود.

مجیدم را در آغوش کشیدم و سر و صورت شان را غرقِ بوسه کردم.

_کجا بودی مادرم؟‌‌ کجا بودی سیقت بام.

بوسه‌هایم‌ را با عشق جواب داد و دستی به سوی علی کشاند.

_علی رو آوردم مادر، اینم‌ عروسش.

نگاهی به صورتِ گِرد دخترک‌ انداختم، لبخند به لب داشت و با دیدنِ چشمانِ خیره‌ام به سمتم آمد و دست بوسید. روی شانه‌هایش فشار آوردم.

_نکن خوم بومه نذرت، نکن.

صورتِ سفیدش را بوییدم و بوسیدم. علی من او را دوست داشت و مگر می‌شد من نداشته باشم؟

_خوش اومدید، خوش اومدید بفرمایید.

عروسِ بزرگ مثل همیشه با فیس و افاده‌ی‌ خاص اش سمتم آمد و به دست دادن بسنده کرد.

_سلام مادرجون.

نگاهی با تاسف به او انداختم و خود به سمتش رفتم؛ صورتش را بوسیدم و دستی به شکمش کشیدم.

_بزرگ شده.

تکه‌ام را شنید، او نمی‌خواست من متوجه بارداری‌اش شوم و‌ مجید خود به من گفته بود تا دمی شادم کند.

به سمتِ خانه روانه‌شان کردم اما کسی داخل نشد.

علی : خسته نیستیم مادر، یکم رو ایوون باشیم که دلم‌ عجیب این‌جا رو می‌خواست.

ناراحت سر تکان دادم و کنارشان نشستم.

سماور بخار می‌کرد، کمی خود را به سمتِ سماور کشاندم و برای هرکدام در لیوانِ کمرباریک چای ریختم و جلوی شان گذاشتم.

_ کاش بیش‌تر به من سر می‌زدید.

_ما هم‌ تهران کار داریم مادرجون، نمی‌تونیم هر دقیقه بیایم این‌جا که.

به صورتِ بی حسِ آتنا خیره شدم و مجید اخمی به او کرد.

برخلافِ آتنا، عروسِ جدید چای را بو کشید.

_ولی من هنوز نیومده عاشقِ این‌جا شدم، بهتون قول میدم من یکی رو زیاد ببینید، مگه نه علی؟

پسرکم سر تکان داد و مجید خجالت‌زده از رفتارِ زنش سر به زیر شد.

لبخندِ تلخی زدم و مقداری خرما در ظرف ریختم.

_هرکسی بیاد قدمش سرِ چشم، اونی که نمیاد هم حتما کارش زیاده، خدا براتون بسازه.

همگی تایید کردند و چای خوردند. دلم برای دیدن شان پر می‌زد و با چشم‌هایی لرزان و تک به تک خیره‌شان می‌شدم.

علی من موهایش را بلند کرده بود و با این‌که بابِ میلم نبود؛ اما عجیب به صورتِ او می‌آمد. بینی‌اش مثل پدرش کمی غوز داشت و مردانه و جذاب بود؛ اما مجید صورتش با من مو نمی‌زد‌، شاید دلیلِ خوب نبودنِ همسرش با من همین بود.

مجید:مادر با اجازه‌تون ما فقط تا شب هستیم اما قول میدم زود بیاییم‌.

از این زود آمدن‌ها خاطره‌ی خوشی نداشتم؛ اما چیزی نگفتم. دیدنِ اشاره‌های آتنا کارِ سختی نبود، او می‌خواست که بروند و چه بهتر که بروند تا پسرم عذاب انتخاب بین زن و مادرش را نکشد.

_ولی ما‌ می‌مونیم. مگه نه علی؟ اگرم تو بری من می‌مونم.

نگاهی به صورتِ پر خنده‌ی دخترک کردم و دستی به پایش کشیدم.

_اسمت رو نمی‌دونم.

با این حرفم شوکه شد، شاید توقع نداشت بچه‌هایم تا این حد با من غریب باشند.

_محدثه مادر، اسمم محدثه‌ست.

اسمش را چند بار زیر لب زمزمه‌ کردم و گفتم:

_خدا به قدرِ قلبِ آدم‌ها بهشون میده، عاقبت به خیر بشید عزیزانم.

انگار این حرفم به مزاجِ آتنا خوش نیامد که، ابرو در هم کشید و به جای شب پا در کفش کرد که بروند.

مجید با خجالت نگاهم کرد که لبخند زدم.

_برو مادر، زنت بارداره مهم‌تره.

دولا شد و دستانِ چروکم را بوسید.

_کاش به حرفت گوش داده بودم.

از من فاصله گرفت و هنوز نیامده رفتند‌.

نگاهم به قدم‌هایشان خیره ماند، که‌ محدثه صورتم را بوسید.

_غصه نخورید، ما هستیم.

_آخه نیم‌ساعت هم نموندن.

با تمامِ غصه حرفم را زده بودم و چشم‌های چین خورده‌ام را با دست فشار دادم تا اشکم سرازیر نشود. دلتنگِ پسرم بودم و هنوز از دیدنش سیراب نشده بودم.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان نیش عقرب از نسترن رضوانی (نلیا)

دانلود رمان آغوش خیالی از نسترن رضوانی (نلیا)

دانلود رمان شمع بی فروغ از نسترن رضوانی (نلیا)

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5281
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!