دانلود رمان معشوقه از آزاده عزیزان
دانلود رمان معشوقه از آزاده عزیزان موضوع اصلی رمان معشوقه : سرگذشت زنی در آستانه‌ ی طلاق که وارد زندگی یک مرد متاهل می‌شود.   مقداری از متن رمان معشوقه : مرداد ماه به نیمه رسیده بود و خورشید با همه‌ی توانش گرما می‌بخشید. شرجی هوا به اندازه‌ای بالا بود که نفس‌کشیدن را دشوار می‌کرد. راننده‌ی‌ تاکسی با دستمال کهنه‌ای عرق پیشانی‌اش را پاک کرد ...

دانلود رمان معشوقه از آزاده عزیزان

موضوع اصلی رمان معشوقه :

سرگذشت زنی در آستانه‌ ی طلاق که وارد زندگی یک مرد متاهل می‌شود.

 

مقداری از متن رمان معشوقه :

مرداد ماه به نیمه رسیده بود و خورشید با همه‌ی توانش گرما می‌بخشید. شرجی هوا به اندازه‌ای بالا بود که نفس‌کشیدن را دشوار می‌کرد. راننده‌ی‌ تاکسی با دستمال کهنه‌ای عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:

«اصلاً انگارنه‌انگار دم غروبه. یه برگ هم روی درخت تکون نمی‌خوره.»

زن مسافری که کنار راننده، روی صندلی جلو نشسته بود، پوفی از سر کلافگی کشید و گفت:

«خب برادر من، ماشینت که کولر داره؛ روشنش کن، بذار ما هم خنک بشیم.»

راننده دوباره دستمال چرک‌آلودش را روی پیشانی‌اش کشید و گفت:

«کولر داره حاج خانوم، ولی کولرش گاز نداره. رفتم روبه‌راهش کنم، دیدم کلی خرج داره. از طرفی کولر که روشن می‏شه، مصرف بنزین می‎ره بالا. با این سهمیه‌بندی و کرایه‌های یه قرون، دوزار چه جوری می‌خواستم درستش کنم؟ با این سن و سال باید دنده بزنم و خرج دانشگاه دو تا پسر رو بدم که معلوم نیست بعد از فارغ‌التحصیلی کار پیدا کنن یا بی‎کار بمونن.»

زن آه بلندی کشید و همان‌طور که سرش را تکان می‌داد، گفت:

«حق داری آقا! فقط خدا باید کمک کنه تا اوضاع روبه‌راه بشه.»

راننده از آینه نگاهی به من انداخت و پرسید:

«دخترم، کجا پیاده می‌شی؟»

سؤالش ذهنم را به چالش کشید و مرا به فکر واداشت. مقصدم کجا بود؟ نمی‌دانستم! از خانه که بیرون آمده بودم، به جایی که قرار بود بروم، فکر نکرده بودم.

یک اسکناس پنج هزارتومانی از کیفم بیرون کشیدم، به سمت راننده گرفتم و گفتم:

«پدرجان، همین‌جا نگه دار، پیاده می‌شم.»

راننده غرغرکنان به‌دنبال بقیه‌ی پول من بود که گفتم:

«بقیه‎ش باشه، نمی‌خواد…» و او هم بی‌معطلی پدال گاز را فشرد و از من دور شد.م

به پاهایم نگاه کردم. روی زمین بودند، اما حس عجیبی در درونم بود که خودم را بین زمین و آسمان معلق احساس می‌کردم. اختیارم را به پاهایم سپردم و به راه افتادم.

از برخورد باد ملایمی به صورتم به خودم آمدم و دیدم کنار ساحل ایستاده‌‌ام. روی سنگ‎های کنار ساحل نشستم و به آب دریا که راکد و بی‌حرکت بود، چشم دوختم. احساس خستگی بر بندبند وجودم چنگ انداخته بود. نمی‌دانستم این درد، از خستگی جسم فرسوده‌ام بود یا سوزش زخم‌هایی بود که همسرم “فرشاد” به قلب و روحم می‌زد. هرچه بود مرا به مرز بی‌حسی رسانده بود.

همیشه تاوان گناه نکرده را پس داده بودم و هر روز به‌خاطر کارهایی سرزنش شده بودم که روحم از آن‌ها خبر نداشت. سخت و زجرآور بود، اما من همیشه به‌خاطر حفظ آبروی خانواده‌ام تحمل کرده‎ بودم و به‌خاطر متلاشی‌نشدن زندگی‌ام که با کوهی از رنج، اما با عشق به فرشاد ساخته بودم، دم نزده بودم. از دور، زن خوشبختی به‌نظر می‌رسیدم که شوهرش عاشقانه او را می‌پرستید، اما واقعیت زندگی من چیز دیگری بود.

علاقه‌ی فرشاد چیزی شبیه جنون بود و من نمی‌توانستم این نوع دوست‌داشتن را درک کنم. فرشاد عاشق من بود، اما خیلی از روزهای زندگی‌ام را آرزو می‌کردم ای کاش این عشق وجود نداشت!

احساس انسان‎ها هرچه‎قدر هم عمیق باشد، درسایه‌ی شک و بدبینی به پشیزی نمی‌ارزد.

هر روز من مجرمی بودم که به جرم تصورات فرشاد محاکمه می‌شدم و زیر شکنجه‌ی کلام تلخش جان ‌می‌دادم. او برای هر اتفاق بی‌دلیلی به دنبال دلیل می‌گشت؛ دلیلی برای آزار من!

برای او همه‌ی نگاه‌ها معنا داشت، حتی نگاه اتفاقی یک رهگذر که ده‌ها سؤال در ذهن بیمار فرشاد به‌وجود می‌آورد.

«می‌شناختیش؟»

«کی رو می‌شناختم؟»

«همونی که نگات کرد.»

«نه، من اصلاً متوجه نشدم.»

«تو متوجه هیچی نیستی…»

و او هم‌چنان می‌گفت و من به ناچار از سر درماندگی سکوت می‌کردم.

این حرف‌ها شاید به‌نظر ساده و پیش‎پاافتاده باشند، اما با گذشت زمان، می‌شوند سوهان روح و آزار جان.

او می‌گفت و تلاش من برای آرام کردنش بی‌ثمر بود. نه با توضیح قانع می‌شد و نه درک می‌کرد که رخ‌دادن بعضی اتفاقات طبیعی‌ست و خارج از اراده و اختیار.

نگاه آدم‎ها به هم که همیشه از روی هوس نیست؛ گاهی ناخوداگاه چهره‌ها آشنا به‌نظر می‌آیند و خیره‌شدن به دیگران از سر اتفاق است، اما گوش‌های فرشاد بدهکار هیچ دلیل و برهانی نبود. حرف خودش را می‌زد و همه‌ی حق را به خودش می‌داد و همیشه هم مقصر نهایی من بودم.

زمان می‌گذشت و پرده‌های حرمت بین ما دریده می‌شد. برای منی که همسرش بودم و شریک زندگی‌اش، کلماتی به کار می‌برد که قلبم را می‌فشرد و اشک به چشم‌هایم می‌آورد.

هرزه… جلف… سبک‌سر… شده بود لغت‌نامه‌ی حرف‌های سخیفی که حتی دلیل چسباندن‎شان به خودم را هم نمی‌دانستم. هرچه‌قدر برای متقاعد کردنش تلاش می‌کردم اثری نداشت و همه را به حساب باج‌دادن من به خودش می‌گذاشت و می‌گفت:

«معلوم نیست چه غلطی می‌کنی که این‌طوری عذاب‌وجدان می‌گیری… من حساسم… از زندگیم مراقبت می‌کنم… به فکر آبروم هستم و نمی‌ذارم بر بادش بدی.»

مدت‌ها بود نمی‌دانستم احساسی که به او دارم دوست‌داشتن است یا عادت. بین حرف‎ها و جملات آزاردهنده‎ی فرشاد له می‌شدم، در درون می‌سوختم و مثل موم شمع آب می‌شدم. به پدر و مادرم هم نمی‌توانستم پناه ببرم، چون پس از شنیدن حقیقت زندگی‌ام حتی به فرشاد اجازه نمی‌دادند نامی از من بیاورد؛ به‎خصوص پدرم که از همان ابتدا با ازدواج ما مخالف بود و فرشاد و خانواده‌اش را در حد و اندازه‌ی ما نمی‌دانست، اما این من بودم که نتوانسته بودم از چهارسال عشق و خاطره بگذرم و آن‎قدر پافشاری کرده بودم تا پدرم به این ازدواج رضایت داده بود. چطور می‌توانستم وقتی هنوز پنج سال از زندگی مشترک‌مان نگذشته، تسلیم شوم و اعتراف کنم که به انتهای خط رسیده‌ام.

 

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان ترس از مه

رمان جای خالی من

رمان آلودگی

رمان نفرین اژدها

رمان آنسه

رمان قرار بی قرار

رمان دریای افسون

رمان تو یه اتفاق خوبی

رمان بیگانه

رمان من تو

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5173
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!