دانلود رمان من و آن من دیگر از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان من و آن من دیگر از مهسا حسینی (مهرسا) موضوع اصلی رمان من و آن من دیگر : سرگذشت دختری که در تب و تابِ عشقی یک طرفه به سر می‌برد.   مقداری از متن رمان من و آن من دیگر : – اینکه هنوز فرار نکردی و وایستادی رو بذارم به پای موافقت؟ سرش را کمی بالا و پایین می‌کرد جوری که با ...

دانلود رمان من و آن من دیگر از مهسا حسینی (مهرسا)

موضوع اصلی رمان من و آن من دیگر :

سرگذشت دختری که در تب و تابِ عشقی یک طرفه به سر می‌برد.

 

مقداری از متن رمان من و آن من دیگر :

– اینکه هنوز فرار نکردی و وایستادی رو بذارم به پای موافقت؟
سرش را کمی بالا و پایین می‌کرد جوری که با بینی‌اش انگار خیال داشت بینی‌ام را نوازش کند. زمزمه کردم:
– تو غریبه‌ای…
– و؟!
جوابی از من نیامد. سرش را خم کرد و نفس به نفسم زمزمه کرد:
– کافیه آمین بگی به آرزوم تا برآورده بشه زمردی!
– اسمم مهانه…
***
– دارم خودم رو به هر روز دیدنت عادت می‌دم.
بینی‌اش لابه‌لای موهای پریشانِ روی شانه‌ام راه گرفت و زمزمه کرد:
– به عطرِ موهات…
بی‌هوا بوسه‌ای به گردنم زد:
– به نرمیِ پوستت…
نفسم را کلافه بیرون فرستادم و نگاهِ او این بار روی لب‌هایم سُر خورد:
– به شیرینی بوسه‌هات…
لب‌هایش در فاصله‌ی ناچیزی از لب‌هایم قرار گرفت. کافی بود کمی سمتم متمایل شود تا بتواند لب‌هایم را ببوسد اما مثلِ شکنجه‌گری ماهر در همان فاصله ماند.
– من دارم خودمو به اینا عادت می‌دم زمردی!

*

با هم به جمعیتِ رقصنده پیوستیم. تمام مدت نگاهم به سپند بود. خوش قد و بالا بود و زیبا می‌خندید. به طرزِ عجیبی از هر چه دعوا و بحث بود در این مدت فاصله می‌گرفت. اعتقاد به مکالمه‌ی بالغانه داشت و مدام سعی می‌کرد در همه‌ی موارد به من حق بدهد. شهزاد اعتقاد داشت که او شورِ خوب بودن را در آورده و کسل کننده است! اما یارا از مرد‌های آرام خوشش می‌آمد و فکر می‌کرد سپند به دردِ روحیه‌ی حساسِ من می‌خورد. کسی که کوچکترین آسیبی نمی‌توانست به حال و احوالاتم بزند.

– به چی فکر می‌کنی؟

صدای سپند بود که این بار زمزمه وار کنارِ گوشم می‌شنیدم. ریتمِ آهنگ آرام شده بود و دست‌هایم را دورِ گردنش حلقه کرده بودم و کنارش آرام تاب می‌خوردم. خیره به چشم‌های مهربانش لب باز کردم:

– به اینکه قراره رابطه‌مون چقدر طول بکشه؟

لبخندی دندان نما زد:

– اگه بگم تا همیشه خیلی تند رفتم؟

سکوت کردم. خیره به چشم‌هایش در آن تاریکی ماندم. تا همیشه ادعای بزرگی بود! چطور می‌توانستم راست و دروغِ حرفش را بفهمم؟چطور احساساتش را می‌توانستم از لابه‌لای حرف‌هایش بخوانم؟ بحث را به کل منحرف کردم و پرسیدم:

– برای چی زندگی می‌کنی؟

– چی؟!

گنگ و گیج نگاهم می‌کرد. شاید انتظار داشت بحثِ قبلی را ادامه بدهم. بارِ دیگر پرسیدم:

– هر کسی یه هدفی داره یه چیزی که بهش انرژی می‌ده برای ادامه. چی به تو انرژی می‌ده تا روزت رو شروع کنی؟

بعد از چند ثانیه مکث جواب داد:

– رشته‌ای که می‌خونم رو دوست دارم. بهم انرژی می‌ده که روزم رو شروع کنم.

جوابش قابلِ حدس بود. رشته، کار، خانواده… مواردی بود که بلافاصله به ذهنِ هر کسی می‌رسید. دمِ دستی ترین جواب را داده بود. سری تکان دادم و گفتم:

– برای اینکه بگی زندگیِ ایده‌آلی داری و از همه‌چی راضی هستی به چی احتیاج داری؟

بدونِ ذره‌ای فکر کردن به حرف آمد:

– به پول! فکر کنم بزرگترین فاکتورِ زندگیه!

باز هم سر تکان دادم. صادقانه به نظر می‌رسید حداقل با خودش رو راست بود! البته کمی توی ذوقم خورده بود. انتظار داشتم جواب‌ها عمیق‌تری بگیرم! لبخندم را روی لب حفظ کردم و بارِ دیگر پرسیدم:

– عشق یا دوست داشتن؟

این بار کمی فکر کرد:

– هیچ کدوم! منطق!

کمی از جوابش ناامید شدم.

– چرا؟

– نمی‌شه با قلب تصمیم گرفت و جلو رفت. من به مغزم اعتماد می‌کنم و فریبِ قلبمو نمی‌خورم.

عقب‌نشینی کردم. دستم را پایین انداختم و جدی شدم:

– یعنی احساسات برات کلا بی‌معنیه؟

بی‌حرکت سرِ جایمان ایستاده بودیم. دست‌هایم را روی سینه در هم قلاب کرده و سعی می‌کردم احساساتم را بروز ندهم و اول حرف‌هایش را بشنوم! سپند که از جدیتم جا خورده بود سعی کرد حرفی بزند تا به همان حالتِ قبل برگردم:

– مگه می‌شه مهم نباشه؟

– به نظرت قلب فریبمون می‌ده! این یعنی احساسات برات اهمیت نداره.

آهنگ تمام شد و جمع چند لحظه‌ای می‌شد که متفرق شده بود. سپند دستم را گرفت و با خود گوشه‌ای کشید تا بهتر بتواند حرف بزند. دنبالش رفتم و چیزی نگفتم. بالاخره جایی میانِ راهرویی که حدس می‌زدم به اتاق‌ خواب‌ها منتهی شود، ایستاد:

– چرا انقدر این جمله حساست کرده؟

– می‌خوام بدونم که به چی فکر می‌کنی و ایده‌ت برای زندگی چیه. برام مهمه.

– ببین… من به عشق اعتماد ندارم. به اینکه یکی شرایطش ناسازگار باشه اما با تمامِ وجود بخوامش و خودم رو براش قربانی کنم اصلا اعتقادی ندارم. فکر می‌کنم آدما کسی رو انتخاب می‌کنن که با خواسته‌ی ذهنیشون مطابقت داره. بعد از اون چون تو ذهنشون از همه نظر کامله می‌گن عاشقش شدن. این فریبِ ذهنه! وگرنه کسی نمی‌تونه عاشقِ یه آدم با کلی ناهنجاری بشه!

ابروهایم بالا رفت. این حرف را به چه کسی می‌زد؟ به منی که تمامِ تفکراتم براساسِ عشق و دوست داشتن طبقه‌بندی شده بود؟!

– پس این همه عاشق‌های معروف و این همه داستانِ عاشقانه همه‌ش کشکه؟!

– تخیله!

– ببخشید؟!

انگار که مستقیم داشت به مقدساتم توهین می‌کرد. چه در سرش می‌گذشت که برچسبِ تخیلی بودن به آن همه عاشقانه‌های افسانه‌ای می‌زد؟

لبخندی دستپاچه روی لب نشاند و گفت:

– ببین منظورم رو بد برداشت نکن…

– تو منو دوست داری؟

– من واقعا از تو خوشم می‌آد.

یک لنگه ابرویم بالا پرید:

– اما می‌گفتی دوستم داری.

– از کنارت بودن لذت می‌برم… چجوری بگم… کم کم احساس کردم دوستت دارم.

– کم‌کم؟ یعنی چجوری؟

– تو خانواده‌ی خوبی داری، از نظرِ ظاهری ایده‌آلی، اوضاع زندگیت خوبه و نیاز به کمک مالی نداری…

هر لحظه با حرف‌هایش بیشتر از قبل ابروهایم بالا می‌رفت. به زبانم تکانی دادم و به حرف آمدم:

– تو منو با مغزت دوست داری نه قلبت.

– مهم اینه که دوستت دارم.

– تو عاشقِ ظاهرِ زندگیِ منی! اگه یه روزی ظاهرم ایده‌آل نباشه یا اوضاعِ زندگیمون به هم بریزه به همین راحتی که انتخابم کردی ولم می‌کنی و می‌ری!

– مهان…

خواست حرف بزند که دستم را بالا آوردم و ساکتش کردم. با خودم کلنجار می‌رفتم تا غم و غصه‌ام فوران نکند و بغض و ناراحتی‌ام سر باز نکند… این بار هم نشده بود… این بار هم نتوانسته بودم مردِ رویاییِ زندگی‌ام را پیدا کنم! جستجوی طاقت فرسایی بود و هر چه بیشتر جلو می‌رفتم ناامیدتر می‌شدم! به حرف آمدم:

– فکر کنم بهتره امشب و اتفاقاتش رو همین جا تموم کنیم.

نفسِ راحتی کشید:

– مرسی! منم همین نظر رو دارم. بهتره این حرفای مسخره رو ول کنیم و از ادامه‌ی شبمون لذت ببریم.

لبخندِ روی لبش با حرفِ بعدی‌ام از روی صورتش پاک شد:

– بهتره که بری.

– چرا؟!

ناباور پرسیده بود. انگار که هنوز هم نمی‌دانست کجای حرفش مشکل داشته! باید برایش توضیح می‌دادم؟ که چرخِ گردان هزار و یک بازی برایمان در نظر گرفته؟ که ممکن است آدم‌ها زیبایی و ظاهرشان را از دست بدهند و یک شبه از عرش به فرش برسند؟ باید برایش توضیح می‌دادم که تنها عشق و علاقه‌ی بینِ آدم‌ها ماندگار است… که آن‌ها را به ادامه دادن و پا پس نکشیدن ترغیب می‌کند… باید به او می‌فهماندم که با منطقِ خالی نمی‌شود زندگی کرد؟

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان تهران 363 از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان صدایم بزن مجنون از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان برمودا از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان تا الیزه از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان هنوزم دوستش داریم از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان خیابان یک طرفه از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان مسلخ از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان پس از آن شب از مهسا حسینی (مهرسا)

دانلود رمان یاقوت کبود از مهسا حسینی (مهرسا)

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4884
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!