دانلود رمان دربند از مریم پیروند
سرنوشت دختری به اسم ماراله که درگیر یه عشقِ یک طرفه میشه که زندگیش رو به کلی تغییر میده و برای رهایی از این عشق، وارد زندگیِ صمیمیترین دوست خانوادگیِ اون آدم میشه، اما متوجه میشه تلاشش برای رها کردنِ اون آدم چندان نتیجهای نداشته…
مقداری از متن رمان دربند :
بدون اینکه نگاهم کنه، با خونسردی لیوان آبی که کنار دستش بود رو به لبهاش نزدیک کرد و چند قلپ خورد…
پاهای سنگینم رو به آهستگی تکون دادم و جلو رفتم…
اگه قراره از طرف ناجیم به اینجا اومده باشه، خیالی نیست من کمکش رو با کمال میل قبول میکنم و حتی برای حمایتش جلوش زانو خم میکنم، اما اینی که من میشناسم، مطمئنم اومده تا مثل همیشه از آبِ گلآلود ماهی بگیره…
روی صندلی کنارش نشستم و مامور با فاصله از ما، کنارِ در ایستاد…
دستام رو روی میز گذاشتم و صدای برخورد دستنبندِ فلزی روی میز، مثل یه خنج روی غرورم کشیده شد….
بیاراده پنجههام تو هم گره خوردن.
جلوی چشمای مامان به من دستنبد زدن.
منو به اینجا آوردن و من تا لحظهی آخر چشمای اشکیش رو با درد و غمش دیدم.
نمیتونم اون نگاه رو فراموش کنم.
نمیتونم…
– من به بابات زنگ زده بودم.
سرش رو بالا گرفت و بالاخره نگاهم کرد.
طولانی و دقیق و کمی هم عصبی…
– چرا به جای بابام به خودم زنگ نزدی؟
– حتما به اون بیشتر اعتماد داشتم.
نگاهش عصبیتر زد و من جوابم رو کامل کردم:
– تو که همینجوری واسه کسی قدمِ خیر بر نمیداری، اگه به خودت زنگ میزدم حتما در ازاش یه چیزی ازم میخواستی.
– از کجا مطمئنی اون هیچی ازت نمیخواد؟
تیرهی کمرم از حرفش لرزید و تقریبا بیدفاع بهش زل زدم.
– هر مردی چشم به خوشگلیت بندازه زانوهاش شُل میشه… هم خودت خوب میدونی هم من میدونم بابام چه حسی بهت داره… دورِ بابام خط بکش، مادرمو نترسون، هر کاری داری به خودم بگو…
الان فرصت بحث کردنِ بیخودی ندارم.
من به کمکش نیاز دارم تا فقط از اینجا بیرون برم.
شرایطم اونقدر بحرانیه که اگه در ازای کمکش همین الانم ازم یه درخواست ناجور داشته باشه، بیچون و چرا قبولش میکنم.
– حالا باید از تو بخوام که منو از اینجا بیاری بیرون؟
طوری بهم زل زده بود انگار برای اولین بار منو میبینه.
مردی که تو این چند سال، حتی تو زندگی با ممدآقا، یه لحظه هم از دست نگاههای حریصش خلاصی نداشتم.
ریشخندی زد:
– میتونی منتظر بمونی تا بقیه بیان، ببینن میشه برات کاری انجام بدن یا نه…
لبم رو به دندون گرفتم:
– اول بگو چطوری فهمیدی؟ من به بابات تاکید کردم به کسی چیزی نگه.
– الان درگیر اینی چرا من فهمیدم؟
تو هر دو چشمم نگاه کرد و سنگین نفس کشید:
– کنار بابا بودم که زنگ زدی، سریع روشن کردم افتادم تو جاده تا برسم اینجا ببینم چه خبره، میکا هم بعد از من بابا اینارو آورد.
– اونا هم فهمیدن؟
– نمیدونم دیگه… فعلا که تنها اومدم، خبری هم از بقیه ندارم.
کجخندی از تمسخر به خودش گرفت:
– اومدم سند بذارم دزدِ معروف شهرو آزاد کنم.
بغضِ سنگینی گلوم رو پر کرد:
– بخدا برام پاپوش درست کردن… اصلا نمیدونم اون بیشرف چه مشکلی با من داشت که تو فاصلهی سه روز بعد استعفام با مامور اومد سراغم.
نتونستم اشکم رو کنترل کنم و بالاخره روی گونهام چکید:
– جلوی مامان بهم دستنبند زدن، بیچاره تا الان دق کرده، اون که نمیدونه جریان چیه… تا دید مامورها میخوان ببرنم افتاد گریه کردن… جیگرم آتیش گرفت…
– دیشب آوردیمش خونمون، نگران نباش… مامانم مراقبش بود.
آهی از آسودگی و بغض کشیدم.
ولی اشکِ بعدی به سرعت از چشمم فرو ریخت.
دستای دستنبند زدهم رو، روی گونههام کشیدم تا کنارشون بزنم.
نگاهش کردم… نگاه کردم…
انگار هیچ چارهای جز پناه آوردن به خودش ندارم و برعکسِ تمام ذهنیتی که تو این مدت برای خودم ساخته بودم، تا به ارزشهام و غرور و شخصیتم بهای بیشتری بدم، سرنوشت یکبار دیگه منو مقابل این مرد قرار داد…
اونم تو بدترین شرایطم…
– منو از اینجا در بیار مالک…
ساکت موند و فقط نگاهم کرد.
چونهم مقابل دیدش لرزید…
من دیشب به معنای واقعی مُردم و وحشت و بیپناهی رو با تمام وجودم حس کردم…
– اینکارو میکنی؟
با قدرت گفت:
– میکنم.
– کِی میتونی درم بیاری؟
– همین امروز…
از جوابش ذوق کردم، اما تا لبخندم کمی باز شد، دوباره غم دنیا تو دلم سر ریز شد.
– در ازاش چی میخوای ازم؟
نگاهش مغرورتر شد…
من میدونم چی میخواد…
چیزی که از لحظهی اول با دیدنش فهمیدم برای چی اینجاست.
– خودت میدونی چی میخوام… فقط برام جبرانش باش.
***
میخواستم سینی رو بردارم و به پذیرایی برم ولی طوری قفل شده بودم، انگار مهره های کمرم آسیب دیدن…
نگاهم روی مامان رفت…
درسته نمیتونه حرف بزنه، ولی به خوبی همه چیز و تو اطرافمون متوجه میشه…
با زمزمهی ریزِ احمد آقا که خطاب به مامان گفت ” بچههای این دوره زمونه خیلی روشون باز شده حاج خانم، قدیما ما زیر چک و لقدِ باباهامون شهید میشدیم، لام تا کام صدامون در نمیاومد چیزی بگیم، اینا انگار ما بچههاشونیم اونا ننه بابامون”
گوشی رو تو جیبِ شلوارش سُر داد و نفسی گرفت:
– خیلی بیحیا و پرو شدن…
سینی میوههارو روی میز گذاشتم.
نگاهم کرد، همراه با تشکرش.
– دستت درد نکنه، زحمت کشیدی… یه چایی میدادی کافی بود.
– خواهش میکنم… چایی رو گذاشتم دم بکشه… بفرمایید.
پیش دستی رو مقابلش گذاشتم و ظرف میوه رو برداشتم:
– نمیخواد بردادی سنگینه، از همینجا خودم برمیدارم.
به تبع دوباره روی میز گذاشتمش، فقط چرخیدم و به مامان گفتم:
– برات میوه پوست بگیرم؟
چشم روی هم گذاشت و سری به نشونه نه تکون داد.
کنارش نشستم و پتوی مسافرتی رو دور تنش جمع کردم.
دیگه تب نداشت و حتی حالش اونقدری بهتر شده بود که بتونم به مهمونی ببرمش، ولی میخواستم اینو بهونه کنم تا امشب از آدمهای اطرافم فرار کنم.
سیب گلابی تو پیش دستیش گذاشت و چاقو رو روی تنش کشید.
– اوضاع چطوره؟
– خوبه، خداروشکر…
– بهزاد دیگه نیومد اینورا؟
– نه، از اون روزی که شما باهاش حرف زدین، دیگه نیومد…
– خوبه…
سر تکون داد و پیش دستیش رو به منو مامان تعارف کرد و من با نوش جان گفتن، راحتش گذاشتم…
بعد از چند دقیقه وقتی عزم رفتن کرد، به آرومی گفت:
– مارال خانم یه لحظه میاید با من؟
مطالب مرتبط:
رمان شعله های سوزان از مریم پیروند
دانلود رمان خواب و بیدار از مریم پیروند
دانلود رمان حس اشتباه از مریم پیروند
دانلود رمان معجون 1 از مریم پیروند
دانلود رمان شروع دیوانگی از مریم پیروند
دانلود رمان آن شب از مریم پیروند
دانلود رمان اسارت بی پایان از مریم پیروند
دانلود رمان قلب سوخته از مریم پیروند
دانلود رمان راه سبز از مریم پیروند
دانلود رمان یاس از مریم پیروند
دانلود رمان در از مریم پیروند
دانلود رمان زوال از مریم پیروند
دانلود رمان سیاه نمایی از مریم پیروند
دانلود رمان عشوه گر 1 از مریم پیروند
دانلود رمان عشوه گر 2 از مریم پیروند
دانلود رمان ژالین از مریم پیروند
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان نوش دارو
رمان چرا اینگونه رقم خورد
رمان در حرم یار
رمان بال های بسته
رمان جام سراب
رمان سایه سار
رمان در مسیر شاندیز
رمان چهار دیواری نیکی
رمان حال من خوب است اما
رمان شاه صنم
رمان رها در باد