دانلود رمان محکمه 1 از راضیه درویش زاده
سرگذشت دختری تنها که برای امرار معاش زندگی تن به صیغه شدن با مردهای پولدار میده.
مقداری از متن رمان محکمه 1 :
“بهمن سال 1398”
چشمهام به تاریکی عادت کرده بود و میتونستم درست ببینمش تقلا کردم دستهام رو که به دسته ی صندلی چوبی بسته بود ببندم و از زیر چسبی که روی دهنم بود صدای جیغ مانندی در می آوردم.
اما اون لعنتی با لبخند کریهی که روی لبش بود نگاهم می کرد با خشم و حرص نگاهم رو بهش دوختم بی شک اگه دست هام باز بود میتونستم بدون داشتن هیچ وسیله یی جونش رو بگیرم.
یادِ آرین که آخرین لحظه توی پارک پیشم بود بعد از اون بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نمی یاد تا الان که اینجام؛ تقلاهام بیشتر شد بالاخره از روی صندلیش بلند شد و جلو اومدم.
صداش که رگ هایی از خنده داشت بلند شد.
-چقدر تلاش میکنی کووچولوی من میبینی که نمیتوونی کاری کنی.
بی رحمانه و یک مرتبه چسب روی دهنم رو کشید که طعم خون لبم توی دهنم پیچید.
-آااااخ وحشی..
مرتیکه ی سادیسمی قهقه یی سر داد و با لذت به درد کشیدنم نگاه کرد این دیگه از کجا پیداش شده بود آخه!
با درد دستهام رو مُشت کردم با جیغ گفتم:
-چی از جونم میخوای عوضی کثافت!
نیش خندی زد برگشت و با کنترلی که دستش بود تلویزیون رو به روم رو باز کرد.
با دیدن آرین که روی تخت خوابیده بود وحشت زده تکووونی خوردم که صندلی پایه ش لیز خورد و محکم روی زمین افتادم از درد پاام جیغی کشیدم کیسان برگشت و با دیدنم قهقهه خنده سر داد.
جیغ زدم
-خفه شووووعوضی چی از جوونم میخوای منو آوردی اینجا واسه چی؟
کنترل رو روی میز کنارش انداخت اتاق خرابه یی بود که نمیدونستم تو کدوم خرابه شده یی هست بچه ام هم توی یه گاراژ بزرگ روی تختی بود که نمیدونستم کجاست هوا سرد بود چرا بچه ام کاپشن تنش نیست.
کیسان که جلوم ایستاد، جلوی دید به تلویزیون رو گرفت با نفرت نگاهش کردم.
-آریا بفهمه منو آوردی اینجا میکشتت
نیش خنده عصبی زد.
-منو با اون عوضی تهدید نکن. اون هیچغلطی نمیتونه بکنه.
با نفرت نگاهش کردم اما برخلاف ظاهری که سعی میکردم ترسم رو نشونش ندن باطنن ازش ترسیده بود عقب رفت عقب و عقب تر تا رسید به تلویزیون دستش رو روی تی وی گذاشت و به نقطه یی اشاره کرد.
-این رو می بینی! مخزنی پُر از اسید..
هیع بلندی گفتم صدام توی گلوم خفه شد و نتونستم بپرسم پس چرا درست بالای سر بچه امه؟ فاصله ش با زمین زیاد بود و تنها با چند پایه که به سقف چسبیده بود میان آسمون و زمین معلق مونده بود.
از نگاهن ترسم رو خوند خندید.
-میدونی میخوام چکارش کنم!
سکوت کرد جلو اومد دست هاش رو کنار دستهام به دسته ی صندلی زد و خم شد تو صورتم..
-میخوام باهات یه معامله یی کنم!
اومدم تفم رو توی صورتش بریزم تا صورت نحسش رو عقب ببره اما نگاهم که به آرین و اون مخزن لعنتی افتاد آب دهنم رو قورت دادم عرق سردی پشت ستون فقراتم نشست آریا کجاست!
نکنه هنوز نفهمیده که منو آرین رو دزدیدن ساعت نبود اما از پنجره ی که آسمون شب رو نشون میداد معلوم بود شب شده.. پس حتما با خبر شده و حتما داره دنبالمون میگرده..
کاش زودتر بفهمه که پیش این مرتیکه ی سادیسمی هستیم.
-نگفتی..
-چی رو..
صدام می لرزید و انگار از این لرزشش لذت میبرد که نیشش باز شد.
-چه معامله یی!
-چی!
بشکنی زد و عقب رفت سکوت کرد طول و عرض اتاق رو طی کرد ازش میترسیدم همیشه از این سکوت ۱ساله ش میترسیدم و مدام منتظر این بودم که یه جایی زهر اش رو بریزه و بالاخره سرم اومد.
حالا اینجا دور از بچه ام و آریا که مطمئنن روحشم باخبر نبود که دلیل نبودنمون کیسان چون اون برخلاف من همیشه فکر می کرد کیسان دیگه عقب کشیده ولی حالا..
دوباره برگشت و جلو اومد حالت صورتش جدی تر و سرد تر شده بود.
-باید از شوهرت طلاق بگیری.
یکه خوران نگاهش کردم نمیدونم چرا اما خنده م گرفت بلند خندیدم انگار که اینجا کلاس درس بود و معلم سووتی بدی داده بود یک تنه با خنده ی عمیق و بلندم جور همه ی هم کلاسی هام رو کشیده بود.
عصبی شد داد زد تا خفه شم اما نمیشد می خندیدم و به خواسته ی مسخره ش فکر می کردم گفت چکار کنم از آریا طلاق بگیرم! داد بلند تری زد اما من خنده ام بند نمی اومد.
بی هوا دستش رو بالا برد و سیلی به گوشم زد که بی شک پرده گوشم پاره شد چوون هیچ صدایی نشنیدم دیگه..
خیره نگاه کردم داد میزد اما تنها صدای سووت بلندی بود که توی گوشم زنگ میخورد هجوم آورد سمتم و فک ام رو میون انگشتهای بزرگ و مردونه ش گرفت.
اینبار از نزدیک حرف زد که شنیدم.
-گفتم نخند وقتی میگم نخند یعنی خفه شو..
حریصانه فشار دستش رو بیشتر کرد و با حرکتی وحشیانه سرم رو به سمته تی وی گرفت دوباره نگاهم به آرین افتاد بچه ام بیدار شد و در حالی که روی تخت نشسته بود گریه سر داده بود اما هیچ کس اطرافش نبود.
-اون مخزن بالا سرش رو می بینی با یه زنگ من دریچه ی پایینش باز میشه و تا اون توله سگت به خودش بیاد توی اسید حل میشه.
لرزیدم با وحشت و به وضوح لرزیدم از حالم لذت برد قهقه خنده زد و رفت اینبار پشت سرم ایستاد اشک هام تتد تند روی گونه ام سُر میخورد بمیرم برای بچه ام که خودش رو کشت از گریه..
هق زنان نالیدم:
-چی از جون من میخوای.
نفس های گرمش که از سمت چپم به صورتم خورد با نفرت چشم بستم صدای کریهش توی گوشم پیچید.
-اگه میخوای آریا و پسرت زنده بموونن باید از آریا طلاق بگیری و زنِ من بشی.
جمله ی آخرش ضربه ی آخر رو زد و دنیا روی سرم آواره کرد بدون اینکه چشم باز کنم ناله آور اشک ریختم.
-از مامانت و خدمت رسانیش که راضی بودم حالا نوبته توء.. وقت نداری فکر کنی من حوصله ی انتظار ندارم یا الان قبول میکنی یا…
به سمتش گوشیش رفت و شماره یی گرفت روی بلندگو گذاشت.
-بله آقا..
نگاه خسته و گریونم سردرگم بین گوشی و کیسان می گشت می ترسیدم از این مرد که از قبل ها دیوانه تر شده بود میترسیدم کم و بیش از مریضیش خبر داشتم مامان بهم گفته بود که شنیده کیسان مریض روانی شده اما فکر می کردم بخاطر حرصی که ازش داره اینحور حرف میزنه و در این حد نیست اما حالا…
صدای مخاطب پشت گوشی دوباره اومد.
-الو آقا؟
صدای فریاد گوش خراش و رعب انگیز کیسان جون دیگه یی برام نذاشت.
-خفه شووو ساکت.
مرد پشت گوشی ساکت شد و کیسان جلو اومد.
-بگم دریچه رو باز کُنن یا…
چهره ی مهربون آریا جلوی چشم هام زنده شد آخ شوهرِ مهربوون من چی ازم می خواست این مرتیکه ی خوک سفت قلب سنگی؟
اگه آریا می فهمید بی شک نفسش رو می گرفت ولی افسوس که وقتی نداشتم برای اینکه برم پشت قهرمان زندگیم پناه ببرم تا حساب این مرد رو برسوونه.
-گوشی رو ببر سمته بچه ش..
با صدای گریه ی آرین قلبم آتیش گرفت با درد نالیدم:
-تو رو خدا بچه امو بگو بیارن..
آرین از ته دل گریه می کرد باز هم یه مرد غریبه دید و ترسید.
-مجید برو بالا دریچه رو باز کن این مامان کوچولو انقدر که نشون میده مهربون و دلسوز بچه اش نیست.
وحشت زده به سمته تی وی برگشت مردی که مجید اسمش بود به سمته چهارپایه بلندی رفت از پله ها ی چهارپایه بالا رفت..
پله ی اول، پله ی دوم…
صدای گریه ی آرین بلند تر شد به پله ی آخر رسید و…
با گریه جیغ زدم
-نه نه نههههه باشه باشه هر کاری بگی میکنم بخدا هر کاری بگی میکنم.
کیسان با لبخند و نگاه پیروزمندی برگشت گوشی روی جلوی دهن کثیفش برد و گفت:
-بیا پایین مجید کارت عالی بود.
تلفن رو قطع کرد نگاهم به تی وی بود با پایین اومدن مجید نفس راحتی کشیدم.
در باز شد با ورود همون مرد همراه با آرین به تقلا افتادم با خشم داد زدم.
-بیا دستم رو باز کن دیگع عوضی گفتم که هر کاری که بخوای میکنم، دستمو باز کن میخوام بچه ام رو ساکت کنم خودش رو کشت.
کیسان دستم رو باز کرد با نفرت نگاهش کردم هولش دادم و دویدم سمته آرین که اونم با دیدنم بی قرار تر گریه می کرد.
بغلش کردم محکم گونه و پیشونیش رو بوسیدم.
-آروم پسرم آرووم ببخشید قربوونت برم..
پا به پاش گریه می کردم برای بخت شوومی که از این به بعد گریبان گیرم بود.
کیسان بالا سرم ایستاد.
-اون بچه ات اگه توی اون تصادف نمی مرد الان فکر کنم الان ۳ساله ش بود درسته!
آرین که ساکت شده بود رو بغل کردم و بلند شدم.
-به تو ربطی نداره.
نیش خندی زد.
-هیچوقت به این فکر نکردی که چرا ماشین نویی که ۱هفته بود تازه خریده بودید ترمزش بریده بود!
به سرعت چرخیدم آرین ترسیده سرشو توی گردن فرو برد و دستش رو محکم دورِ گردنم حلقه زد.
-تو…تو…
خندید بلند و شیطاانی.. پاهام لرزید و بغضم دوباره سر باز کرد پس اون تصادف لعنتی که ۳سال قبل داشتیم هم زیر سر خودش بود.
با لحن پیروز مندی گفت:
-من هیچوقت تنفر و دشمنیم رو نسبت به اون آریا کثافت یادم نرفت ولی انگار اون یادش رفته بود که سالهای سال نفهمید چرا روزی که دختر کوچولوش قرار بود بدنیا بیاد اون تصادف رخ داد.. من قصدم مرگ هردوتون بود اما نشد ولی مهم نیست بازی هیجان انگیز تر شد.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان حکم امیر از راضیه درویش زاده
دانلود رمان ازدواج سیاه از راضیه درویش زاده
دانلود رمان معشوقه پاشا از راضیه درویش زاده
بخوانید از دیگر نویسنده ها:
رمان سرمشق دلدادگی
رمان سایه ای در غبار
رمان به علت تغییر شغل این کتاب را نوشتم
رمان تردید
رمان مرا ببین
رمان سرد و سهمگین
رمان قصاص و تقاص
رمان قلبم برای تو
رمان لحظه های بارانی