لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ازدواج سیاه از راضیه درویش زاده
داستان یک ازدواج صوری است.
مقداری از متن رمان ازدواج سیاه :
سرم گیج می رفت اما صدای خنده هام لحظه یی قطع نمی شد.
-واوو بنی ببین ارتفاع رو..بپرم؟
بنیامین که مثل منسر حال خودش نبود با خنده گفت:
-بپر آره..
چشم هامرو محکمروی گذاشتم و جیغ زدم “چشم” خم شدم که دستی از پشت هودی سفید رنگم رو چنگ زدم و به سمته خود کشید.
جشم باز کردم، چهره ی عصبی و قرمز شده ی میلاد رو که دیدم قهقه زدم.
میلاد عصبی گفت:
-داری چه غلطی می کنی یلدا؟ بنیامین شعور نداری نه؟
بنیامین خندید و از پشت خودش رو روی کاپوت ماشین انداخت.
-شعور چیه اصلاا..
به حرف بی معنیش قهقه خنده ی زدم.
-اوف میلاااد سرم دارم میترکه چی دادی به….هی هی دستمو کندی ولم کن کجا میبری منو؟
میلاد با غیظ غرید:
-خفه شو، سوار شو یالا..بچه ها ما می ریم آیناز تو هم بدو سوار شو سریع..
سعی کردم بازومو از دستش بیرون بکشم.
-ولم کن مننمی خوام بیام.
-گفتم خفه شو یلدا، دو دیقه دیگه مامور می ریزن اینجا اونوقت حاج رضا خودش با دستاش کفنت میکنه.
نیش خندی زدم.
-اوه اون؟ اون که الان باید درگیر تو زنانش باشه.
لحنم بغض داشت حتی توی مستی هم با یادآوری حاج رضا و دو زنش که بعد مرگ مادرم سر ۱ ماه گرفته بودشون، حالم بد می شد.
لال شدم، مستی کامل از سرم پرید.
میلاد حرکت کرد و شیشه سمته منو آورد پایین.
شاید می خواست مستی کامل بپره که خدایی نکرده حاج رضا نفهمد و به قول خودش با دستاش کفنم کنه.
آیناز نگران از پشت خودش رو جلو کشید.
-یلدا خوبی؟
سرمو به شیشه نیمه باز تکیه زدم.
-خوبم.
-میلاد امشب رو نبرش خونه، حاج رضا..
میلاد عصبی گفت:
-اتفاقا می برمش تا شاید حاج رضا یکی دو تا زد تو صورتش تا بفهمه مثل خر نخوره.
نیش خندی زدم و نگاه کوتاهی بهش انداختم.
-خب ترسیدم..
و دستهام رو به حالت لرزان جلوم گرفتم.
-ببین دارم می لرزم.
آیناز جلوی دهنش رو گرفت و عقب رفت و میلاد نگاه چپ چپی بهم انداخت. والا کنان نگاهم رو ازش گرفتم.
باد خنک که به صورتم می وزید کمی از اون حالت گیج بیرون کشیدم آرنج دستم رو به پنجره تکیه زدم و تار موهای رنگشده م رو دور انگشتم پیچ دادم.
چقدر سر رنگ کردن موهای سرمم از حاج رضا حرف شنیده بودم، خودش که در قید نبود اما اون دوتا زن عجوبه ش انقدر زیر گوشش خوندن تا بالاخره صداش رو روی سر مندر آوردن و وقتی هم داد زدم که به کسی ربطی نداره چنان خودشون رو زدن به اون راه که مگه ما خرفی زدیم که خودمم شک کردم آیا اون بدن یا من؟!
با توقف ماشین از فکر اون دوتا مار هفت خط بیرون اومدم.
-چرا اومدیم اینجا؟
میلاد که حسابی از دستم کفری بود در حالی که کمربند ایمنی را باز می کرد توپید بهم.
-ها چیه؟ اگه دوست نداری ببرمت ور دل حاج رضا و زن هاش؟!
آیناز درو باز کرد و بازومو کشید.
-بیا بیرون یلدا، دهن به دهن اون نشو اعصاب نداره فعلا.
میلاد پیاده شد و در رو محکم بهم کوبید.
-خب بگو از دست کی اعصاب نموند برام؟
با غیظ بازومو رو از دست آیناز بیرون کشید و رو به میلاد گفتم:
-خب عصبی نشو کسی زورت کرد.
-یلدا برو داخل تا دق و دلیمو سرت خالی نکردم برو.
با دست برو بابایی واسش رفتم و به دنبال آیناز که در حیاط رو باز کرده بود وارد شدم.
خاله که در تراس نشسته بود با ورود با نگران از جایش بلند شد.
-اومدید مادر؟ یلدا خاله چی شده؟
به سمتش رفتم خاله رو با قد کوتاه و هیکل تپلش رو سفت در آغوش کشیدم. آخ که چقدر بوی مامانم رو می داد.
-من خوبم خاله!
حتی از پشت سر هم می تونستم نگاه نگرانش و پرسشیش رو به آیناز ببینم.
-خاله! حاج فتاح خونه س؟
-نه عزیزم امروز وا..واسه چی؟
خسته چشم بستم.
-امشب رو می خوام پیشت بخوابم خاله.
خاله که دردم رو فهمید لبخند پر مهری زد.
-باشه خاله جان، اول بریم شام بخوریم میلاد آیناز شما هم همین طور..
به دنبال خاله هر سه وارد شدیم، هنوز گیج بودم که با دمنوشی که خاله واسم درست کرد سر حال اومدم.
اما نتونستم غذا بخورم، خاله ناهید مدام با نگرانی جویای حالم می شد و ایننگرانی هاش منو بیشتر بی تاب مامانم می کرد.
روی تخت طاق باز دراز کشیدم قاب عکس مامان رو عسلی داغم رو تاز کرد.
قاب عکس رو برداشتم و به سینه م فشردم.
-دلم برات تنگشده بی معرفت.
چشم بستم تا اشک هام سرازیر نشند. سه قبل بود که مامان بیچاره م بعد از چند سال جنگیدن با مریضی سرطان معده تنهام گذاشت و حاج رضا که بعد از مرگ مامان دیگه بابا صداش نزده دو ماه بعدش زن گرفت نه یکی بلکه دوتا! همه مونده بودن که چرا حاجی اینکارو کرد اما هنوز هیچ کس جوابی دریافت نکرده و دریافت نخواهد کرد. حاج رضا و توضیح دادن؟ اون بزرگ فامیل بود مگه میشد به کسی حساب پس بده؟
-نخوابیدی یلدا؟
برگشتم. خاله که تازه وارد اتاق شده بود روی تخت نشست.
-خاله؟
-جان خاله؟ چکار کردی با خودت عزیز دردونه ی نرگس.
سرم رو روی پاش گذاشتم که دست نوازشش روی موهام کشید.
-دلم برای مامان تنگ شده.
-فردا قبل رفتن برو یه سر بهشت زهرا آروم بشی.
-نمیشم خاله، دیگه نمی شم دلم برای آغوشش پر میزنه.
صدام لرزید، بغض داشتم بغضی که سه ساله هر روز و هرشب کنج گلوم نشسته بود. هیچ کس نمی تونست درکم کنه جز اونایی که درد نداشتن مادر رو کشیدن. من تنها سایه ی سرم رو سه ساله ندارم و کم کم دارم در مقابل حاج رضا و ۲تا زنش از پا در میام..
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان معشوقه پاشا از راضیه درویش زاده