آناشید دختری است که شرایط سخت زندگی او را مجبور میکند به خانه کسی پناه ببرد. با اینکه خانوادهای دارد، اما برای حفظ جانش و به دلیل بدهکاری و فقر، در این خانه کار میکند. او در مسیری گام برداشته که مقصد آن نامعلوم است، ولی آناشید دختری است که هیچ مانعی نمیتواند جلوی او را بگیرد. او برای رسیدن به خوشبختی آیندهاش آماده است تا هر چالشی را پشت سر بگذارد و با تمام قدرت به راه خود ادامه دهد. اما در میان این همه سختی، آیا او میتواند عشق را بفهمد؟ آناشید، دختری که نامش به معنای دختر آتش و خورشید است، برای مبارزه با زندگی آماده است.
صبحانه چی؟ – کجاست؟ انگشت اشارمو به طرف میز گرفتم. مهراد با تعجب گفت: هـــوم صبحانه! لبخند زدم. گوهر جون اومد تو سالن و گفت:دستت درد نکنه دخترم. رفتن نشستن پشت میز. اما من سیر بودم.هرچی اصرار کردن نخوردم. گوهر جون گفت : – چیزای خوشمزه درست می کنی خودت نمی خوری؟اینجوری من چاق تر میشمو پسرم از ریخت و اندام میافته! مهراد با آرامش غذاشو می خورد و سکوت قشنگی داشت.شکمو! با خنده به گوهر جون گفتم: – شما که چاق نیستی که چاق تر بشی. – نه دخترم من چاق شدم. پس تو به خودت چی میگی اگه من چاق نیستم؟ به خودم نگاه کردم.
از نظر خودم متناسب بودم. گوهر جون پرسید:راستی،کنجکاو شدم بدونم چند کیلویی؟ مکث کردم.به خودم فشار آوردم اما یادم نیومد. سکوت مهراد شکسته شد: – گوهر خانم، سوال خوبی نپرسیدی.آدم از یه خانم می پرسه ،وزنت چنده؟ سریع به مهراد نگاه کردم و چشمامو درشت کردم.روبه گوهر جون گفتم: – دقیقا یادم نمیاد. آخرین باری که روی ترازو رفتم سال قبل بود. گوهر جون گفت: – ترازو دارم ،می خوای؟ خوشحال شدم. گفتم: – چرا که نه ! خودمم کنجکاوم. – زیرصندلی توی زیرزمینه. زیر اولین صندلی – مرسی. بدون معطلی پاشدم برم زیر زمین که مهراد گفت: – صبر کن با هم بریم.
خطر داره. معلوم نیست چه حیوونای موذی اونجان .پاتم ضرب دیده. از موش و مارمولک می ترسیدم. حس کردم قیافه ام تغییر کرده. توی آینه قدی راهرو خودمو نگاه کردم،برای این کار مجبور شدم گردنمو ازون جایی که ایستادم خم کنم و خودمو سمتش بکشم.دیدم معلومه ترسیدم. به مهراد نگاه کردم. با لبخند غذا می خورد.باشه ،منو اذیت می کنی؟ تصمیممو گرفتم. بلند شدم و گفتم: – برای این که بدونم وزنم چنده ذوق و عجله دارم. و به طرف انباری رفتم.گوهرجون گفت:صبر کن با هم می ریم. دستمو بردم بالا و گفتم: الانه بر میگردم.
و مهراد اضافه کرد: دختره لجباز اینو آروم گفت اما من شنیدم. می دونستم دنبالم میاد اما شک داشتم. وسط راه واستادم. اینور و اونورو نگاه کردم. اما مهراد نیومده بود دنبالم. ضایع شدم اما باید ثابت می کردم که بی خود به من خندیده. در انباری رو باز کردم. انبار تاریکه تاریک بود و البته بزرگ. چشمم به تاریکی عادت کردو صندلی رو روبه روم دیدم. ترسمو فرو دادم و باشجاعت خم شدم تا ترازو رو که توی نایلون بود بیرون بکشم که یکدفعه یه مارمولک گنده سفید افتاد رو دستم. از ترس جیغ کشیدم.اونم ترسید و با قدم های کوچیک اما سریع شروع کرد به حرکت به طرف صورتم.