نحوه دانلود رمان مانا دختری شرور
رمان مانا دختری شرور به نویسندگی لولیتا، داستان زندگی دختری است که پدر و مادرش را در آتش سوزی از دست میدهد و تک و تنها میماند.
برای این که جامعه او را به چشم بد نبیند و کسی از بیماری حضورش در اجتماع سواستفاده نکند تصمیم میگیرد هویت و شخصیت خودش را عوض کند و یک پسر شود.
پسری به نام مانی که اتفاقی با مردی به نام آرشام برخورد میکند و این شروع داستان مانیا و آرشام است و عشقی که میان این دو اتفاق میافتد.
این رمان عاشقانه روایتی خوب و زیبا دارد؛ نثری خوب و قابل قبول که مشکلات جامعه و دختری تنها را به خوبی به تصویر میکشد.
رمان مانا دختری شرور به نویسندگی لولیتا، روایت زندگی دختری است که به خاطر مشکلات جامعه خودش را به پسر تبدیل میکند و حتی ظاهرش هم تغییر میدهد. اما مقابلش کسی ظاهر میشود که عشق را به وجودش تزریق میکند و…
پسره نگاه دقیقی به ظاهرم انداخت
زل زده بودم توی چشماش هر سه تاشون هیکلی و خوشکل و خوشتیپ بودند
سنگینی نگاه یکیشون باعث شد چشم از بقیه بگیرم
_چه پسر ریزی..
اخمی روی پیشونیم نشست…
جوابی بهش ندادم و از جلوشون رد شدم و به سمت خروجی دانشگاه رفتم
بعد برداشتن دوچرخم، به سمت مغازه حرکت کردم به محض رسیدنم به خشک شویی هنوز از دوچرخه پیاده نشده بودم که عمو رحمت بیرون دوید و کاور لباس به سمتم گرفت
_بیا پسرم سریع این ببر به ادرسی ک روی کاغذه بدو
نگاهی ب ادرس انداختم
آه باز باید تا اون سر شهر برم، پاهام دیگ توان نداشت
به ناچار لباس گرفتم و توی صندوق گذاشتم و حرکت کردم، بعد نیم ساعت به مقصد رسیدم
جلوی یه عمارت خیلی خوشکل ایستادم
نگاهم به عمارت افتاد
خونه پدریم هم مثل این عمارت بود
اگر عموم درحقم نامردی نمیکرد الان لای پر قو بزرگ شده بودم
بجای این زندگی… آه
زنگ در رو زدم
در با صدای تیکی باز شد
در هل دادم و نگاهی به داخل حیاط انداختم
حیاط سر سبز بزرگی بود
قدمی جلو گذاشتم
_کسی نی؟؟از خشک شویی اومدم..
هیچ جوابی نیومد جلو تر رفتم که صدای زنی توجهمو جلب کرد
_چیزی میخوای پسرم؟؟
_لباستون آوردم
پیرزن لبخندی زد
_ببرش داخل بده به یکی از خدمتکارا..
باشه ای گفتم به سمت عمارت رفتم
داخل عمارت پر از مجسمه و وسایل زینتی گرون قیمت بود
و تعدادی خدمتکار تند تند ازین طرف به اون طرف میدویدن
دستی روی شونم نشست
هل کرده به عقب برگشتم که چشمم به یه دختر جوون خیلی خیلی خوشکل افتاد
مثل عروسک بود با اون موهای طلایی و چشمای طوسیش خیلی زیبا بود
محوش شده بودم
که لبخندی زد
_سلام. ..
سرم تکون دادم تا از هپروت بیرون بیام
_س…سلام
دختر با همون لبخند دستش به سمتم دراز کرد
_من آیناز هستم…
نگاهم به دستش افتاد
آیناز _نکنه توام از اون دسته پسرای مقید هستی؟؟
متعجب نگاهش کردم که دستش عقب کشید
_خیلی خوشکلیا.. اسمت چیه؟
_مانی
آیناز _خوشبختم مانی …لباسمو که میتونی بدی
با چشماش ب لباس اشاره کرد
سریع لباس به سمتش گرفتم_آرره ..بفرمایید
لباس ازم گرفت و رو ب یکی از خدمتکارا
_نازگل بیا اینجا
خدمتکار سریع خودش به ما رسوند
_بله خانوم
آیناز_پول خشک شویی رو حساب کن..
بعد رو به من لبخندی زد
_فعلا مانی جون
فقط سری براش تکون دادم
بعد تصویه حساب از عمارت بیرون زدم
توی محوطه گوشیم زنگ خورد
نگاهی به صفحه شکستش انداختم
اسم عمو رحمت روی صفحه افتاد
بدون جواب به عمو سریع گوشی تو جیب شلوارم چپوندم بدو به سمت در رفتم
باز کردن در همانا و برخورد شدید من با یه دیوار سفت و سخت همانا
از شدت ضربه چند قدم عقب رفتم
که صدای عصبانی کسی بلند شد
_مگه کوری ..احمق؟
با اخم به فرد رو ب روم نگاه کردم
اء اینکه اون پسر خودخواه تودانشگاهه
پسره_چیه …ادم ندیدی؟؟؟
گند زدی به اتوی لباسم…
با ابروی بالا رفته به لباسش نگاه کردم
پوزخندی زدم _معلومه اتو داشتی که انقد شق و رق(صاف مثل عصا قورت داده ها) ایستادیا
پسره چنگ زد و یقه لباسم رو گرفت و کمی بلند کرد
_هی ..بچه سوسول مواظب حرف زدنت باش
خداییش ازش ترسیدم ولی من انقد زندگی سخت کشیده بودم که بتونم ب راحتی از خودم دفاع کنم
دست بلند کردم گوشش رو گرفتم و پیچوندم که صداش بلند شد
_آخ…پسره عوضی ول کن گوشمو کندی
تا دستش از دور یقه لباسم باز شد با پام محکم کوبیدم تو شکمش خم شد و روی زمین نشست
منم دو پا داشتم شش تا قرض کردم
با سرعت نور از اونجا فرار کردم
اگه دستش بهم میرسید تیکه بزرگم گوشم بود
به شدت نفس نفس میزدم
وسط راه ایستادم چند نفس عمیق کشیدم.
رمان مانا دختری شرور به قلم لولیتا را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
لولیتا با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس بیست و یک ساله و ساکن شهر تهران هستن.
نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن و پنج اثر دارن.
رمان عروس مجازی – درحال تایپ
رمان تا ته دنیا دوست دارم – فروش مجازی
رمان خیانتکار من – فروش مجازی
رمان مانا دختری شرور – فروش مجازی
رمان بازی در خون – درحال تایپ