نحوه دانلود رمان باهم در پاریس
نحوه دانلود رمان باهم در پاریس معرفی رمان باهم در پاریس : رمان باهم در پاریس از مرجان فریدی یک رمان تک‌جلدی در ژانر عاشقانه و اجتماعی است. این اثر روایت دختری‌ست که از پدرش فراری است و به دنبال خواهر خودش می‌گردد. آنچه این اثر عاشقانه بیان می‌کند، توصیفی از عدم امنیت فرزندان در چهارچوبی به نام خانواده و پناه بردن ...

نحوه دانلود رمان باهم در پاریس

معرفی رمان باهم در پاریس :

رمان باهم در پاریس از مرجان فریدی یک رمان تک‌جلدی در ژانر عاشقانه و اجتماعی است. این اثر روایت دختری‌ست که از پدرش فراری است و به دنبال خواهر خودش می‌گردد. آنچه این اثر عاشقانه بیان می‌کند، توصیفی از عدم امنیت فرزندان در چهارچوبی به نام خانواده و پناه بردن آنان به غریبه‌هایی که گاهی ممکن است با آن‌ها مهربان باشند و گاهی به نیت تیشه زدن به ریشه آن‌ها پیش بیایند.
به نظر می‌آید مرجان فریدی بر روی موضوع مهمی دست گذاشته است که از لحاظ اجتماعی حیاتی‌ست.
رمان باهم در پاریس اثر مرجان فریدی، در ۲۸۶ صفحه، در سال ۱۴۰۳ توسط انتشارات علی و در زیر شاخه نشر ماهین به چاپ رسیده است.

 

خلاصه رمان باهم در پاریس :

رمان با هم در پاریس نوشته‌ی مرجان فریدی داستان زندگی دو خواهر است که مانند مرغ عشقشان، آزاد، تمام عمر اسیر پدر جنایتکارشان بوده‌اند و هرگز طعم زندگی را نچشیده‌اند.
هنگامی که آرشین و آرشا تصمیم به فرار می‌گیرند، ماجرای سبب می‌شود نقشه فرارشان در دقایق نهایی تغییر کند. آرشین از آرشا دور می‌شود و سال‌ها به دنبال او می‌گردد؛ بی‌آنکه بداند پدرش کسانی را برای پیدا کردن هر دو نفر آنها در تعقیبشان گمارده است. آرشین سردرگم… در این راه با مردی آشنا می‌شود که در میان مردم به ربات معروف است، مردی بی‌احساس و آهنی!

 

مقداری از متن رمان باهم در پاریس :

چند تا از بچه‌هاى دانشگاهم توى پیست بودن و داشتن با خنده رو یخ‌ها سر می‌خوردن. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و کلاهم رو به عقب گذاشتم و آستینام رو بالا دادم و هماهنگ با آهنگ ریحانا شروع کردم به حرکت.
نرم چرخ خوردم و تو یه حرکت به بالا پریدم و سه تا چرخ خوردم. کمى خم شدم و درحالی‌که مچ پام رو گرفته بودم و مى‌چرخیدم، پاهام رو ول کردم. دستام رو باز کردم و رو یخ گذاشتم و چرخ و فلک زدم و وقتى پاهام رو یخ قرار گرفت، یه چرخ بدون مکث زدم. همین جور مى‌چر‌خیدم و مى‌چر‌خیدم و مى‌چر‌خیدم. سرگیجه گرفته بودم؛ ولى مهم نبود. هم گریه می‌کردم و هم مى‌رقصیدم. با یخ‌ها مى‌رقصیدم. دست از چرخش برداشتم. رو زانو خم شدم و به حالت باله یه پامو از عقب بالا دادم، جورى که به گردنم چسبید. تو همون حالت دو بار چرخ خوردم و دستام رو دو طرف بدنم باز گذاشتم. پاهام رو آوردم پایین و درحالى‌که موهام شلاق‌وار به صورتم می‌خورد، دوباره چرخ خوردم و چرخ خوردم، در آخر رو پام به حالت نشسته قرار گرفتم و یه پام رو عقب‌تر از خودم گذاشتم و سه دور چرخ خوردم و در آخر، در همون حالت در حال چرخ بلند شدم و دستام رو بالاى سرم گرفتم و پاهام رو کنار هم جفت گذاشتم و دستام رو پایین آوردم. هندزفریمو از گوشم در‌اوردم که با نگاه خیره‌ی تماشاچى‌ها روبه‌رو شدم. همه مبهوت نگاهم می‌کردن. کلاهم رو دوباره به حالت اول برگردوندم و خواستم به‌سمت در خروج برم که با سیل دست و تشویق روبه‌رو شدم! صورتم هنوزم کمى خیس بود. بغضم رو قورت دادم و به‌سمت در رفتم که تو بغلى فشرده شدم. قسم می‌خورم قلبم براى لحظه‌ای نزد. با بهت طرف رو هل دادم و به مرد روبه‌روم خیره شدم. یکى از بچه‌هاى دانشگاه بود. بدون اینکه متوجه باشه با بغل کردنم چه خاطراتى رو درونم زنده کرده، با خنده گفت:
ــ هى دختر، تو عالى هستی، مثل پروانه مى‌رقصیدى!
سرم گیج مى‌رفت. اون من رو بغل کرده بود! همه دورم جمع شده بودن و با لبخند نگاهم می‌کردن. با دیدن گوشى دستشون که داشتن ازم فیلم می‌گرفتن، دنیا دور سرم چرخید. با بهت عقب رفتم و در صدم ثانیه خاطرات گذشته جلوم جون گرفت!
ــ چنگیز ولش کن، به‌خدا اون فقط می‌خواست بهم آدرس بده! ولش کن لعنتى، من فقط اومده بودم یه‌کم هوا بخورم. لعنتى ولش کن، تو فقط خدمتکار بابامى، باید به حرف من گوش بدی!
و من به پسرى نگاه کردم که زیر دست و پاى چنگیز له شد. آرشا اون طرف از شدت ترس و شوک از حال رفت و بادیگاردا اون رو بردن تو همون ماشین سیاه‌رنگ لعنتى. چنگیز بالاخره دست از سر پسره برداشت و من رو کشون‌کشون برد سمت ماشین. صداى جیغام تو سرم اکو مى‌شد.
ــ سوزى خوبى؟
با شنیدن صداش و شنیدن هیاهوى اطرافم، به خودم اومدم. پسر روبه‌روم رو با ضرب به عقب هل دادم و به‌سمت در تقریباً دویدم. چند بار کم مونده بود با اون اسکیتا به زمین بخورم. خودم رو با بدبختى به بیرون رسوندم و با همون سرگیجه بند اسکیتام رو باز کردم و اسکیتا رو انداختم تو کوله‌م و کفشام رو پام کردم. به‌سمت خروجى دویدم. کم‌کم اشکام را خودشون رو پیدا کردن.
نزدیکم یه پل جدید و مدرن ساخته بودن که ندیده بودمش. دویدم سمت پل و دستاى لرزونم رو روى نرده‌هاى فلزیش گذاشتم و کمى به جلو مایل شدم و با همه‌ی وجودم داد زدم، اون‌قدر جیغ کشیدم که بى‌حال رو زمین سر خوردم. دوباره خاطراتم رو پرده‌ی سینماى چشمام رفتن و بازم یه فیلم دیگه برام اکران شد.
***
آرشا تندتند حرف مى‌زد. حرف که نه، جیغ می‌کشید.
ــ می‌خوام برم از اینجا، می‌خوام برم!
جیغ زد:
ــ ازت متنفرم، تو باباى ما نیستى، تو آدم آهنى هستى، توى حیوونى!
با سیلى که تو صورتش خورد، رو زمین پرت شد. با وحشت لرزیدم. مقتدر و باجذبه ایستاده بود، مثل خط‌کش، انگار‌نه‌انگار انسان بود، انگار‌نه‌انگار ما بچه‌هاش بودیم. باصلابت، مثل همیشه محکم گفت:
ــ از این‌به‌بعد اتاقاتون جدا می‌شه تا دیگه نقشه‌ی فرار نکشید، کلاساى خصوصى هم کنسله.
جیغ کشیدم. آرشا تقلا می‌کرد؛ ولى تو دستاى بادیگاردش اسیر بود. چنگیز هم من رو گرفته بود. داد زدم:
ــ ازت متنفرم، با همه‌ی وجودم ازت متنفرم، یه روزى می‌رم از اینجا. می‌رم…
از شدت تقلا و فشارى که دستاى نفرت‌انگیز چنگیز دور کمرم بهم وارد می‌کرد، نفس‌نفس‌زنون گفتم:
ــ مادرم رو کشتى، همه رو می‌کشى، هرکى که برات خطر داشته باشه می‌کشى، ازت متنفرم! قسم می‌خورم که می‌رم، می‌رم جایى که دستت بهم نرسه!
***
اشکام رو پس زدم. من کى افتاده بودم رو زمین؟ خوشحالم که این پله نرده‌های حفاظظتى داره؛ وگرنه احتمالاً الان هزاران متر پایین‌تر، تیکه‌پاره شده بودم! بلند شدم و براى نیفتادن، از میله‌ها گرفتم.
ــ خالى شدى؟!
با تعجب و حیرت برگشتم و به مرد روبه‌روم نگاه کردم. تو اون اورکت بلند مشکى و بافت تنگ مشکى زیرش، جذاب بود، نبود؟ خب معلومه که بود! به چشم‌هاى ترسناک و سیاه ربات خیره شدم. بهم نگاه کرد، حس کردم با نگاهش داشت تو اعماق ذهنم نفوذ می‌کرد.
ــ خالى شدناى ما باهم فرق داره! تو توی رینگ با مشت خودت رو خالى می‌کنى، من با رقص رو یخ!
ــ ولى این بار انگار خالى نشدى که با جیغ خودت رو خالى کردى!
سریع و رک جواب دادم:
ــ آره، این‌بار زیادى پر بودم!
لهجه‌ی فرانسویش رو دوست داشتم؛ البته خیلى هم لهجه نداشت، بیشتر دوست داشتم ایرانى حرف بزنه.
آروم بهم نزدیک شد و گفت:
ــ چرا همه‌ش احساس می‌کنم یه چیزى آزارت می‌ده؟
هول‌شده کمى به میله‌هاى سرد و سفت پشتم چسبیدم و کمرم تیر کشید و با اخم گفتم:
ــ اشتباه حس کردى!
پشتم رو کردم و از نرده‌ها فاصله گرفتم و راه افتادم؛ اما صداش رو شنیدم:
ــ خواهیم دید!
بی‌توجه بهش، به راهم ادامه دادم.
***
مت، عصبى به دیانا که به خودش توی آیینه خیره شده بود، نگاه کرد و گفت:
ــ واقعاً نمی‌فهمم دیانا، تو از چى این پسره ربات خوشت اومده؟
دیانا کلافه از بحث چند روزه و تکرارى مت، چشم از آیینه گرفت و به مت گفت:
ــ اوه مت، بس کن! اون جذابه، پولداره، شرقیه و ترسناکه. اون همه‌ی چیزایى که یه دخترو تحت تأثیر قرار بده، داره!
مت با عصبانیت مشتش رو آروم رو میز کوبید.
ــ دیانا تو به همه‌ی پسرا توجه می‌کنى، بس کن!
بحثشون سر اون پسره‌ی عجیب غریب، ربات، برام کسل‌کنننده بود، براى همین از جام بلند شدم و درحالی‌که ازشون دور می‌شدم، هندزفری‌هام رو به گوش زدم. سعى می‌کردم به‌سمت راست، درست زیر درخت بزرگ و همیشگى نگاه نندازم، اون‌جا پاتوق جسیکا و لولا و تاتیانا بود. روز چهارم دانشگاه به‌طور اتفاقى اون‌جا نشسته بودم و اون سه تا، تا یک هفته چون به مکان عزیزشون دست‌درازى کرده بودم، اذیتم می‌کردن! سه تا دختر نچسب و خودخواه که سردسته‌شونم جسیکا بود. هیچ وقت نفهمیدم چرا این‌قدر از من متنفر بودن! مى‌تونستم جواب توهین‌ و تمسخرهاشون رو بدم؛ ولى تا اون‌جایى که مى‌تونستم، از هیاهو و تو چشم بودن فرار می‌کردم. اون نباید پیدام می‌کرد!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان باهم در پاریس :

رمان باهم در پاریس از طریق انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی‌ های معتبر در سراسر ایران قابل تهیه است.

 

بیوگرافی مرجان فریدی :

مرجان فریدی، نویسنده ی ایرانی، زاده در مشهد و ساکن انگلیس، متاهل است.  خالق آثاری در ژانر غالب عاشقانه و اجتماعی است. از این تعداد چهار اثر وی در وضعیت چاپ از نشر علی قرار دارند.

 

آثار مرجان فریدی :

رمان خیمه‌ شب‌ بازی – انتشارات علی
رمان باهم در پاریس، – انتشارات علی
رمان حکم کن – انتشارات علی
رمان ورونا – انتشارات علی
رمان به طعم خون – مجازی فروشی
رمان منفی چهار – مجازی فروشی
رمان طالع دریا – مجازی رایگان
رمان پانتومیم – مجازی رایگان
رمان زندگی سیگاری – مجازی رایگان
رمان انتقام آبی – مجازی رایگان
رمان دختر بد، پسر بدتر – مجازی رایگان
رمان کلاه‌ داران – مجازی رایگان
رمان یکی بود یکی نبود – مجازی رایگان
رمان تیمارستانی‌ ها – مجازی رایگان
رمان پیرانا – مجازی فروشی
رمان پیانولا – مجازی فروشی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2868
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!