دانلود رمان آتش شبق از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش شبق از نیلوفر قائمی فر موضع اصلی رمان آتش شبق : رمان آتش شبق در مورد Bdsm و دو اختلال سادیسم و مازوخیسم است.   مقداری از متن رمان آتش شبق : بنگاهی باز یه نگاه به سرتاپام انداخت و گفت: -واسه خودت میخوای؟ -بله. -پدر و مادرت کجان؟ -شما چرا منو بازجویی میکنید؟ اگر خونه ای همراه با همخونه ندارید بگید ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش شبق از نیلوفر قائمی فر

موضع اصلی رمان آتش شبق :

رمان آتش شبق در مورد Bdsm و دو اختلال سادیسم و مازوخیسم است.

 

مقداری از متن رمان آتش شبق :

بنگاهی باز یه نگاه به سرتاپام انداخت و گفت:

-واسه خودت میخوای؟

-بله.

-پدر و مادرت کجان؟

-شما چرا منو بازجویی میکنید؟ اگر خونه ای همراه با همخونه ندارید بگید من یه جا دیگه برم.

باز دقیق تر نگام کرد:

-تو ایرانی هستی؟

با دندونای روهم و انگشتامو که کنار فکم از هم باز کرده بودم با حرص گفتم:

-آآآآآآهّ

This stupid guy is going so far!.( دیگه شورشو درآورده، مرد خل و چل!) تا خواستم از بنگاه بیرون بیام همکارش سریع گفت:

-شجاعی چرا چونه میزنی؟ برای طرف مهم نیست که بفرست…اینم مثل اوناست. دکتر یه چیزی میدونست که اُرد داد ما نادون بودیم بعدشم مگه نگفت همخونه ترجیحا خانم باشه؟ما بهش خندیدیم ولی این چندمین متقاضی میشه که اومده؟

از بنگاه بیرون اومدم و همون که شجاعی خطابش کرده بود دنبالم دویید:

-خانم…خانم من یه مورد دارم البته اگر مشکلی نباشه. خونه ی یه آقای دندونپزشکی هست که براش مهم نیست همخونه زن یا مرد باشه…به ما سپرده میخوای بری ببینی؟

-شما سوال نمیکنی؟

-ای بابا خانم کوتاه بیا دیگه دوتا سوال کردیما! شما جوونا ایرانی و خارجی نداره همه اتون بی اعصابید، وایستید برم کتمو بردارم بریم.

دویید رفت کتشو برداشت و برگشت.

-خیلی نزدیکه، همین برج قرمزه است.

به یه برج اشاره کرد و همه رنگ بود الا قرمز!

-اون که صورتیه.

-ما مردا چهارتا رنگ اصلی رو میشناسم. زرد آبی قرمز سبز.

بی حوصله نگاش کردم:

-سه رنگ اصلی داریم، سبز ترکیبیه!

خنده ی زشت و حیله گرانه اش اول روی لبش ماسید و بعد دوباره با زبون بازی گفت:

-چه میدونم؛ حالا توهم سخت نگیر.

با اخم نگاش کردم و با چندشی رو ازش برگردوندم.

-دکتر جوزانی دندون پزشکه…کلینیک داره، کلینیکش سر همین دوتا میدون بالاتره، من خودم دخترمو میبرم پیشش کارش الحق و النصاف خیلی خوبه، شما قبلا ساکن کجا بودید؟

-آکسفورد.

-عه! آکسفورد درس میخوندی؟ شنیدم خیلی دانشگاه خوبیه.

با حرص نگاش کردم، اعصابمو خط خطی کرده بود، با دندونای روی هم گفتم:

-منظورم دانشگاه نیست،شهر آکسفورد.

-عه! مگه اسم شهره؟ توی کدوم کشوره؟

-انگلستان.

-من گفتم شما قیافه اتون یه مدلیه، لهجه ام داری معلوم بود ایرانی نیستی.

-کی میرسیم پس؟

-اینا دیگه برج نور واحد 91 بود؟ آره..

بدون اینکه زنگ بزنه وارد ورودی برج شد، با تعجب گفتم:

-نباید اطلاع بدید؟

-داخل اطلاع میدن، منو میشناسن میدون قراره مستاجر ببرم. من موندم این دکتر چه نیازی داره مستاجر بگیره. اونم تو خونه ی خودش…از تنهاییه ها…از تنهایی به این فکر افتاده، نمیگه یه زنی بچه ای…

چقدر حرف میزد!!! دلم میخواست دهنشو چسب بزنم بس که شبیه رادیو بیست خط حرف میزد، دقیقا تا جلوی واحد دکتر همینطور حرف میزد. زنگ در خونه رو زد.

-باید زنگ میزدم شما پریدی بیرون من یادم رفت.

-شما دنبال مقصری؟ این مگه کار شما نیست؟ باید روندشو بلد باشید.

لباشو روهم گذاشت و جوابی نداد. آروم در زد و گفت:

-دکتر یکم جدیه، زنگ نزنم دوباره که یه وقت…

در به ضرب و یهویی باز شد. بنگاهی یه قدم به عقب رفت ولی من که دقیقا مقابل در بود همونجا ایستادم و نگاه میکردم ببینم کی درو باز میکنه.

یه مرد حدودا سی یا سی یک دو ساله بود با موهای مجعد و بهم ریخته. قد و قواره ی نرمالی داشت، قدی حدودا هشتاد، شونه های صاف و سینه ای ستبر، هیکلش بسی مردونه بود.

شبیه این مردایی که به خودشون نمیرسن نبود. مثلا شکم داشته باشه، شونه هاش افتاده باشه. ابروهاش خیلی پهن نبود.مثل ابروهای ایوب شوهرمادرم که شبیه جغد شاخ داربود!یا گندم زارای بالاچشمه نه چیزی شبیه ابرو! از اون مدل چشمایی بود که پلک پف کرده داشت، چقدر از این مدل چشم خوشم میاد!

زیر گودی چشمش یه ورم کوچیک داشت، انگار خواب بوده! بینیش ایتالیایی بود، یعنی هم کشیده بود و هم نوک بینی بزرگ داشت اما نه غضروف داشت و نه عقابی بود! یکی از فاکتور هایی که قیافه رو مردونه و جدی جلوه میده همین فرم بینی هست.

یه ریش خیلی کوتاه داشت که انگار فقط میخواست چهره اشو با این کاور ریش جذاب تر نشون شده و لبای بسیار ساده و باریک! شبیه لبای مردی که توجه رو خیلی جلب نمیکنه که بگی wow he’s handsome( خوشتیپ و خوشگله!) با اینکه توی خونه بود ولی ظاهر خیلی آراسته ای داشت.

یه شلوار جین سرمه ای با یه تیشرت یقه هفت سفید به تن داتش. روی پیشونی تقریبا کوتاهش چه انقباض جذابی داره و این قیافه اشو هزار برابر خوشتیپ تر کرده بود. تمام این آنالیز های من فقط توی یک صدم ثانیه اتفاق افتاد. دکتر نگاهی به هردومون انداخت و گفت:

-بله؟

-سلام دکتر جان ببخشید انگاری…

شروع کرد به الکی خندیدن و ادامه داد:

-بعد از ظهر جمعه رو خواب بودید.

-فرمایش؟

اوووف فقط میتونم تو دلم بگم اوووف! صدای دورگه و خش دارش با این ابهت چیکارا با من میکنه. همین…همین خونه رو میخوام! حالا ببین اون تورو میپذیره! اینجا ایرانه وفرهنگ ها فرق داره.

-خانم اومدن خونه رو ببیند و باهم صحبت کنید.

دکتر به من نگاه کرد، بی اختیار نگامو مظلوم کردم که بهم نه نگه. چند ثانیه ی کوتاه بهم نگاه کرد و من توی همین زمان کم کله ام داغ کرد، گرمم شد، تپش قلبم بالا رفت. دلم میخواستم شالمو بردارم و توی هوا تکون بدم تا خنک بشم.

دکتر یه قدم به عقب رفت و درو بیشتر باز کرد و این یعنی میتونیم داخل بریم. تا خواستم پامو توی خونه بزارم گفت:

-کفشاتو…

به چشمام نگاه کرد و آرومتر ادامه داد:

-دربیار.

بنگاهی سریع کفشاشو درآورد و توی خونه پرید و شروع به وارسی کرد. با اخم و چندشی نگاش کردم، چرا انقدر نچسبه؟ این نگاهم از چشمای شکارچی دکتر دور نموند، انگار با چشماش نگاه و احوالمو تایید میکرد.

-من کفشم سخت درمیاد، میخوایید شما برید داخل….

وسط حرفم پرید و با لحن آروم صدایی که هنوز به خاطر خواب دورگه بود گفت:

-ایرانی نیستی؟

خواستم روی زمین بشینم تا بند کتونی هامو باز کنم که بلند و دستوری گفت:

-نشین.

قلبم هری ریخت، انگشت اشاره اشو از کنار پاش بدون اینکه بالا بیاره به سمتم نشونه گرفت با همون لحن ولی لِم نرم تر گفت:

-زمین راهرو کثیفه.

با مظلومیت گفتم:

-آخه کتونیم سخت باز میشه باید بشینم، نمیتونم اینطوری دربیارمش.

با همون انگشت اشاره اش به قسمت جلوی خونه که یه پادری بود اشاره کرد:

-اینجا بشین کتونیتو دربیار، روی زمین کثیف نمیشینند.

-چشم.

از این دیسیپلینش خوشم اومد! اونطوری محکم حرف زد و بعد با وجود محکم حرف زدن لحنشو رئوف کرد! همونطوری بالای سرم ایستاده بود، دلم میخواست کفش درآوردنم یه قرن طول بکشه، خوشم میومد دیگه!

خوشم میومد داره نگام میکنه. بالای سرم ایستاده و من دارم کتونی های براق صورتیمو درمیارم،هزارتا فیلم رمانتیک و فانتزی و صدها رمان عاشقانه آبکی اپیدمی از نظرم عبور کرد.

از جام بلند شدم و دیدم نگاهش به جوراب های طرح shaun the sheep من خیره مونده. به لبخند محو، محو و نامحسوس روی لبش اومد، نگاهش از جورابام آروم و با اصطکاک به سمت بالا کوشند.

از شلوار جین زاپ داری که زیر قسمت های زاپش تور صورتی و روش نوشته های صورتی داشت گذر کرد و به مانتوی نخی سفیدم رسید که روشو کلی چیز میزای مورد علاقه ام دوخته بودم.

حتی از نگاه به تیشرت زیر مانتوم که صورتی پاستلی با طرح پونی کرن بود هم نگذشت، نگاهش به نوک موهای افشون صورتیم افتاد و این بار محسوس تر لبخند زد ولی بازهم عیان نبود! بلاخره نگاهش به صورتم کشیده شد:

-نمیخوای خونه رو ببینی؟

به جای دیدن خونه دنبال بنگاهی گشتم و دیدم داره اتاق های وارسی میکنه. با حالت چندشی صورتمو جمع کردم. چه بوی پایی هم میومد، چشمامو بستم و دماغمو گرفتم:

-چرا اون میبینه؟

دکتر خیلی جدی با لحنی که رگ و ریشه عصبی داشت گفت:

-چون فضوله.

-بو میاد.

عق زدم ،دکتر بااخم گفت:

-میخوای بری توی دستشویی؟ الان پنجره رو باز میکنم، خوشبو کننده میزنم، بوی گند راه انداخته مرتیکه.

کوله امو درآوردم و به سمت دستشویی که دکتر نشونم داده بود رفتم. در دستشویی رو باز کردم و بهش خیره موندم،چقدر تمیز و با نظم و شیک بود!!!

تموم سرویس دستشویی متشکل از سیلور و رنگ مشکی بود. آینه های قدی بزرگ روی دیوار دستشویی بود که خودش به تنهایی زیباییشو چندبرابر میکرد اما خوفی قوی وارد دل من میکرد. خودمو توی آینه نگاه کردم.

ابروهای هلالی مشکی، چشمایی معمولی مشکی که کمی پلکم پف داشت. موهایی که صورتی کمرنگ بود و پایین موهامم سرخابی بود. به بینیم حلقه پیرسینگ زده بودم. لبام نه خیلی درشت گوشتی بود نه قیطونی ولی با رژ لبمو بزرگتر میکردم.

زیرلبم یه پیرسینگ دیگه زده بودم و گوشم گوشواره های درازی که متشکل از پرهای سفید بود آویزون کرده بودم. شال رنگی رنگی نخی هم به عنوان زینت فقط روی سرم بود. به صورتم آب زدم، بوی پا بنگاهی تا مغزم فرو رفته بود. صورتمو خشک کردم و در دستشویی روباز کردم. بوی مطبوع تری توی فضا پیچیده بود.

به سمت هال برگشتم و دیدم دکتر روبروی بنگاهی ایستاده و جوری داره با خشم خفته نگاش میکنه که اگر بنگاهی حرفشو ادامه میداد خفه اش میکرد. اسپری که توی دستشو بودو با حرص بالاسر بنگاهی زد. یه جوری که بنگاهی سرشو بالا آورد و با تعجب به بالای سرش نگاه کرد. سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-دکتر جان میخوایید شما صحبت هاتونو بکنید بعد برای قرارداد بنگاه بیایید؟

دکتر برگشت و در حالی که به سمت در ورودی که کنار من بود میومد با لحن پر توپ و تشر گفت:

-فکر خوبیه.

یه نیم نگاه بهم کرد و و دروباز کرد. اوه اوه چه آدم پر جبری!!! عاشق این رفتاهام دیگه، ببین ابهتو!!!! به نظر سخت گیر میاد، اما من این مدل آدم های سخت گیر که بهت خط و مشی میدن خیلی خوشم میاد! به بنگاهی که دست پاچه شده بود نگاه کردم، به سمت در اومد و به من که رسید شونه هامو عقب تر دادم.

-خانم چون میخوای همخونه بشی بهتره با دکتر صحبت هاتونو بکنید مثلا چه چیزایی براتون مهمه، چه قوانینی داره خونه، به هر حال ساده نیست که شما خانومی و ایشون آقان، این مدل همخونگی هم تازه مد شده آدم نمیدونه چطوری میشه…

دکتر با لحن متهم کننده واخم گفت:

-شما کار نداری؟ تغییر شغل دادی؟ چی داری واسه خودت میگی؟

بنگاهی بدتر هول شد و بلند وتند تند گفت:

-من رفتم؛ خداحافظ، دکتر جان پس با من تماس بگیرید.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیطان یا فرشته از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دختر خوب از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حس ممنوعه از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مکار اما دلربا از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رابطه از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تب داغ هوس 1 از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تب داغ هوس 2 از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اغواگر از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بازی خصوصی از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زن شرطی از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشق 52 هرتزی از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شاه و نواز از نیلوفر قائمی فر

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اوهام عاشقی از نیلوفر قائمی فر

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=525
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!