دانلود رمان مهرآفرین از باران
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مهرآفرین از باران چکیده خلاصه رمان مهرآفرین : مهرآفرین ، زنی که در اوج جوانی همسرش رو از دست داده ، وقتی با پیشنهاد دوستش که در خواست میکنه رحمش رو اجاره بده (مادر جانشین) مواجه میشه ، موقعیت رو مناسب می‌بینه تا به آروزی که داره برسه و بارداری رو تجربه کنه . اما همه ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مهرآفرین از باران

چکیده خلاصه رمان مهرآفرین :

مهرآفرین ، زنی که در اوج جوانی همسرش رو از دست داده ، وقتی با پیشنهاد دوستش که در خواست میکنه رحمش رو اجاره بده (مادر جانشین) مواجه میشه ، موقعیت رو مناسب می‌بینه تا به آروزی که داره برسه و بارداری رو تجربه کنه . اما همه چیز اونجوری که باید باشه پیش نمیره ! زندگی مهرآفرین دچار تحول میشه…

 

مقداری از متن رمان مهرآفرین :

صدای زجه‌های زنی در کوچه پیچیده بود ، آنهم درست اول صبح !

در این یخبندانی که ماحصل این چند روز بارش برف سنگین بود ، کسی جرات نداشت پایش را بیرون بگذارد . منم اگر امروز مجبور نبودم ، از کنار بخاری گازی تکان نمی‌خوردم .. صدای زن انقدر دردناک بود که دلم را ریش کرد ‌.

با احتیاط چند قدمی جلوتر رفتم ، صدایش از کوچه‌ی فرعی می‌آمد ، جلوی در ایستاده بود و با مشت به درب آهنی رنگ و رو رفته‌ای می‌کوبید! متعجب از اینکه در این یخبندان لباس مناسب که هیچ ، حتی کفشی هم پایش نبود ! التماس میکرد ، تا درب را برایش باز کنند ‌. پشت سرش که رسیدم گفتم :

+خانوم به کمک نیاز دارید؟

به یکباره سکوت کرد ، به سمتم برگشت. زن میانسالی بود ، موهایش ژولیده دور صورتش را قاب گرفته بود , چشمانش کشیده اما ریز بود . بینی زیبایی داشت که از شدت سرما سرخ شده بود . لبانش خط باریکی بود که به شدت بی رنگ بود . با دیدنم ملتمس نگاهم کرد . گفت :

_شوهرم از خونه بیرونم کرده. الان بچه‌هام بیدار میشوند ، من نباشم از ترس سکته می‌کنند.

به سمتش رفتم ، شال ضخیم دور گردنم را باز کردم ، بر روی سرش انداختم . گفتم :

+نگران نباش ، الان با پلیس تماس میگیرم.

چشمانش لباب ترس و وحشت شد . گفت :

_نه تروخدا .. میخوایید منو به کشتن بدی؟

متعجب گفتم :

+مگر از خونه‌ی خودت بیرونت نکرده ؟ باید قانون باهاش برخورد کنه .

زن دوباره حرفش را تکرار کرد ، دوباره با مشت به جان در افتاد .

هیچ صدایی از آنطرف در نمی‌آمد ‌. سرم را چرخاندم شاید همسایه‌ای برای کمک پا پیش بگذارد . اما دریغ از آنکه یک درب باز شود!!

دست دراز کردم ، و انگشتم را بر روی زنگ فشردم ، صدای ممتدش تا کوچه رسید . انقدر دستم بر روی زنگ ماند ، تا درب با شتاب باز شد ! مردی چهارشانه که چشمانش کاسه‌ی خون بود ، از زن خیلی جوان‌تر بود !

زن خودش را پشت من پنهان کرد . سرم را چرخاندم متعجب نگاهش کردم که متوجه‌ی لرزشش شدم .برگشتم خیره در چشمان مرد عصبانی نگاه کردم ، گفتم :

+شما خجالت نمی‌کشید ، همسرتون رو با این سر و لباس در این یخبندان از خونه بیرون کردید ؟

مرد جوان ، نیشخندی زد ، یک دستش به درب بود ، دست دیگرش به کمرش . نگاهش تحقیر آمیز بود ، از آن نگاه‌ها که سردت میشد .حالا تصور کن با این حجم از برف و هوای یخبندان چه بر روز آدمی می‌آورد این نگاه منجمد !

هنوز جوابم را نداده بود ، که صدای ضمخت مردی از حیاط به گوش رسید ، گفت :

_مظاهر راهش نمیدی خونه ، بگو بره گمشه شیره کش خونه‌ی باباش.

مظاهر ؟ این اسم برایم آشنا بود . آب دهانم را به سختی فرو دادم ، دست در جیب پالتوم کردم ، کارت را از جیبم خارج کردم ، با فونت طلایی بر روی کارت ویزیت حک شده بود ، مظاهر پورمند . سرم را بالا گرفتم ، چشمش با همان پوزخند خیره‌ی ام بود ‌.

تمام اعتماد به نفسم را جمع کردم ، گفتم :

+جناب پورمند؟

مرد بدون آنکه جوابم را بدهد ، رو به زن گفت :

_نرگس برو طبقه‌ی پایین ‌. بالا نمیری تا خودم بیام .فهمیدی که چی گفتم :

زن با شتاب از پشتم در آمد و بدون توجه به من یا خود مظاهر وارد خانه شد .

چشمانم از تعجب خیره‌ی دویدنش بود ‌. مرد گفت:

_من به شما دیشب پیام دادم ، گفتم قرار امروز کنسل هست . چرا توجه نکردید ؟

جای جا زدن نبود ، گفتم :

+ما دو ماه دیگه دادگاه داریم ‌. پرونده ی ما خیلی حساس هست ، به من حق بدید .

دکتر پورمند دستی بین موهایش کشید ، با چشمان سرد و لحنی سردتر گفت :

_کی به شما آدرس خانه‌ی پدری منو داده ؟ به شما یاد ندادند این کار بی‌ادبی هست ؟ من دفتر ندارم ؟

جسور بودنم دود شد و به هوا رفت .

جرات نداشتم که بگویم از فرانک زن برادرش آدرس گرفته‌ام . گفته بود اخلاق خوبی ندارد ، برعکس اخلاق حرفه‌ای که در محل کارش داشت ، میگفت در بین خانوداه و فامیل به داشتن زبان تند و تیز معروف است ، کسی جرات نزدیک شدن به حریمش را ندارد، مخصوصا خانمها ! نگاه و لحنش به نرگس تحقیرآمیز بود ! اما در برابر من سرد و برنده ..

فرانک میگفت ؛ ریشه در نوجوانی او دارد ، وگرنه تا قبل از آن خیلی شر و شیطان بوده ، همیشه شاد بوده و پایه‌ی رفت و آمد ها ..

گفتم :

+جناب پورمند ، خواهش میکنم به من یک فرصت کوتاه بدید . قول میدم مزاحمتی ایجاد نکنم .

دکتر پورمند با کنایه گفت:

_یک نگاه به ساعتتون بکنید ، یک نگاه به اینکه بدون قرار قبلی تا خانه‌ی پدری من آمدید بکنید ‌. متوجه میشد که همین حالا هم مزاحمت ایجاد کردید یا نه ؟

زبانم بند رفت ، کاش با سجاد یا حسین آمده بودم .

گفتم :

+ما ، بعد از کلی پرس و جو شما رو پیدا کردیم ، کلی منتظر روز جلسه‌ای که با شما داشتیم بودیم ، دیشب که پیامتون رو دیدم ، نتوانستم به آقاجانم بگم قرار بهم خورده . قول میدم وقتتون رو زیاد نگیرم .

خیرگی نگاهش تنم را به لرز کشانیده بود ، گفت :

_من امروز دفتر نمیرم . پرونده‌ی شما هم اونجا هست ‌.

با عجله گفتم :

+من کپی پرونده رو همراهم آوردم . خواهش میکنم کمکمون کنید .

بغضی که از عجز در گلویم نشست . باعث شد صدایم شکسته بشود . گفتم :

_علی ما بیگناه هست ، ولی دستمون به هیچ کجا بند نیست . خواهرم افتاده تو رختخواب ، شوهر خواهرم به هر کجا که عقلش می‌رسیده رفته و به هر که می شناخته التماس کرده . کمکمون کنید علی داره از بین میره . اون همش بیست و سه سالشه ..

دکتر پورمند بعد از کمی تعلل گفت :

+کی آدرس اینجا رو به شما داده؟

دوباره برگشت به خانه‌ی اول !

نگران فرانک شدم ، قول داده بودیم اسمی از او نیاورم .

سرم را به طرفین تکان دادم . مظاهر سری تکان داد و خواست درب را ببندد که ، وحشت زده گفتم :

_میگم ، ولی جان عزیزانتون کاری بهش نداشته باشید . به روح مادرم من پا پیچش شدم ، انقدر رو مخش رفتم تا مجبور شد . هرچند قول گرفت اسمشو نیاورم.

گفت ؛ امروز سالگرد مادرتون هست ، منزل پدری هستید . میدونم جسارت کردم ، میدونم بد وقتی رو انتخاب کردم . ولی منشی شما گفته بود تنها وقت خالی امروز هست و بعدش شما میرید سفر .

دکتر پورمند گفت :

+فرانک؟

دستپاچه در جایم تکانی خوردم . متوجه شد . گفت :

+فقط اون و برادرم هستند که میدونستند امروز اینجا هستم ‌. بیا تو .

نفس راحتی کشیدم ، پشت سرش راه افتادم . خانه‌ی خیلی قدیمی بود . سه طبقه بود ، حیاطی بزرگ که دو طرفش باغچه‌ داشت ، درختانش لخت و عور بودند ، وسط حیاط هم حوض دو طبقه‌‌ای بود که بدون آب! .

از چند پله بالا رفت ، وارد بالکن باریکی شد ، پشت سرش بالا رفتم .

وارد راهرو شد ، اشاره کرد وارد اتاقی بشوم ، گفت :

+شما بفرمایید تا من بیام .

پوتین هایم را از پایم در آوردم ، وارد اتاق شدم . فرش دستباف لاکی وسط اتاق پهن بود ، دور تا دور اتاق پتو با رویه‌ی سفید انداخته بودند ، بالشت های بزرگی به جای پشتی بر رویشان ، تکیه به دیوار داده بودند .

گوشه ی اتاق میز سماور و بساطش بود . هر چند که خاموش بود . یک طرف دیوار هم طاقچه‌ای بود که بالایش عکس زنی در میان قاب خودنمایی میکرد . زنی که لبخند بر روی لبانش بود ، چشمان مشکی گرد و درشت .

موهایش از کنار روسری آویزان بود ، مدل خاصی روسری را دور سرش بسته بود ، موهایش مشکی بود و تاب دار .

مظاهر و طاهر شوهر فرانک شباهت عجیبی به زن درون قاب عکس داشتند . بر روی طاقچه آیینه و شمعدانی قدیمی بود . انقدر سر چرخاندم و همه جا را برسی کردم ، تا حوصله‌ام سر رفت .

درب که باز شد ، از جایم پریدم.

به احترامش از جایم برخاستم ، آمد و کمی آنطرف تر نشست. گفت :

+قبل از اینکه ، پرونده رو بخونم خودت کامل موضوع رو توضیح بده .

کاش قبلش یک نوشیدنی گرم میهمانم میکرد . گفتم :

_علی خواهر زادم هست ، اون پسر خیلی آروم و موجهی هست . حالا اگر شما پرونده ما رو قبول کنید و باهاش آشنا بشید متوجه اخلاقش می‌شوید . لیسانس کشاورزی داره ، یعنی از بچگی عاشق گیاه و زمین بود . آقا جانم هدیه تولد بیست سالگیش یه باغ بزرگ تو کردان بهش داد ، سرش گرم اونجا بود .

دو سه نفر از بچه‌های دانشگاه دورش رو گرفتند و این بچه‌ هم بهشون پیشنهاد کار داد . یکیشون متاهل بود اسمش کسری هست ، علی قسم خورده که همسر کسری همیشه براش مزاحمت ایجاد میکرده . دنبال رابطه‌ی نامتعارف بوده ، علی هر چی کوتاه میاد اون زن وقیح تر میشه ،تا جایی که وقت و بی وقت میرفته کردان .

یک روز که کسری باید می‌رفته جهاد کشاورزی ، فریبا میره باغ ، علی میگه حال درستی نداشت ، لباس مناسبی هم تنش نبوده . شروع میکنه حرفهای عاشقانه زدن و تمام سعی خودش رو میکنه تا به علی نزدیک بشه .

علی داشته مقاومت میکرده که ، کسری از راه میرسه ، یعنی اصلا به اون جلسه‌ی جهاد نرفته ، چون بین راه یادش میفته یکی از پرونده‌های مهم رو جا گذاشته . علی میگه برای کسری سو تفاهم پیش اومد . فکر میکنه علی در حال تعرض به فریبا بوده .

در گیر میشن ، اون وسط خدا میدونه کی و چه جوری ، قیچی شمشاد زن ، کسری رو میزنه . علی میگه من دیدم کسری یک لحظه مکث کرد و برگشت ، میگه قیچی رو که دیدم از پشتش کشیدم بیرون . تا اورژانس بیاد ، کسری تموم میکنه .

فریبا هم به همه گفته ؛ من رفته بودم شوهرمو ببینم که علی قصد تعرض با من و کرد ، و بعد که شوهرم سر رسید دعواشون شد ‌. کارگرهای علی رو هم به شهادت گرفت که قیچی خونی دست علی بوده .

از همه بدتر دوست مشترک علی و کسری هست که برعلیه علی شهادت داده و گفته خیلی سعی کرده اونا رو از هم جدا کنه . ولی هر دوی اونا هیچی حالیشون نبوده تا اینکه کسری اون اتفاق براش افتاده .

با سکوتم مظاهر گفت:

+باید پرونده رو بخونم ، علی رو هم ببینم . بعدش با پدرتون تماس میگیرم .

با عجز نالیدم ، گفتم :

_خواهش میکنم ، علی ما رو نجات بدید . وکیل قبلیش خیلی خونسرد عمل می‌کرد . انگار که زندگی یه آدم بی گناه اصلا براش مهم نیست .

اصلا بیشتر طرف فریبا بود تا علی .

مظاهر دستی به صورتش کشید، گفت :

+من هر پرونده‌ای رو قبول نمیکنم . مگر اینکه مطمعن بشم برنده میشم .نه اینکه پرونده‌ی راحتی باشه برام . پیچیدگی های پرونده‌ برام دلچسب هست ، تا آخر هفته من با پدرتون تماس میگیرم. شماره تماس ایشون رو برام بفرستید .

پرونده را از کیفم بیرون کشیدم . یکی از کارت‌های ویزیت آقا جانم را هم رویش گذاشتم ، پرونده را به سمتش گرفتم .

از دستم گرفت ، بدون توجه به آن ، کنارش بر روی زمین گذاشت . درب اتاق زده شد ، مظاهر گفت :

+بفرمایید .

درب باز شد ، همان زن با سینی چایی وارد اتاق شد ‌. مقابلم خم شد ،عطر مطبوع چایی مرا به هوس انداخت . با تشکر برداشتم ، سمت مظاهر خم شد ، مظاهر حین برداشتن چای گفت :

+بالا نمیری ، تا خودم برم اول باهاش حرف بزنم .

زن خیلی ناگهانی کنار پای مظاهر دو زانو نشست. گفت:

_ارواح خاک مادرت ، بهش بگو منو طلاقم نده . من سه تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم ، اونا خواهر و برادرهات هستند . تو بگی گوش میکنه .

سرم را پایین گرفتم ، نمیخواستم شاهد این موقعیت باشم .

مظاهر گفت :

+خانوم شما بفرمایید. من با پدرتون تماس میگیرم .

بدون آنکه لب به چایی‌ام بزنم ، از جایم برخاستم .تشکر آرامی کردم ، و بعد از خداحافظی کوتاهی از آن خانه‌ی پرماجرا خارج شدم .

دوباره برف شروع به باریدن کرده بود . یادم رفت شال گردنم را پس بگیرم ، تا سر کوچه‌ی اصلی با احتیاط قدم برداشتم . سوار ماشینم که شدم ، دلم به یاد علی شکسته شد .. یاد خاطرات کودکی ام افتادم ..

فرزند چهارم خانواده بودم .

هر سه خواهرم ازدواج کرده بودند و فاصله سنی زیادی با من داشتند . تا آنجا که با بچه‌های خواهرانم تقریبا هم سن و سال هستم .

وقتی به دنیا آمدم که کسی منتظرم نبود ، پدرم تازه از اداره بازنشسته شده بود، مردی معتقد و مهربان که بعد از مرگ همسرش ، اجازه نداد شبی را در منزل کسی جز خودشان بگذرانم .

هرچه خواهرانم سعی کردند مسئولیت دختر کوچولوی خانواده رو به عهده بگیرند آقا الیاس اجازه نداد . این که ته تغاری خونه ، دختر آرام و مهربانی بود باعث شده بود ، همه‌ی آنهایی که می‌شناختنش اقرار کنند که شباهت عجیبی چه از نظر ظاهر چه از نظر اخلاق به اون خدا بیامرز داره .

مهرآفرین خاطرات خیلی کمی از مادرش مرضیه خانم به یاد داشت . که اکثرا دوران بیماری مادرش بود ، آن روزها که همش در رختخواب دراز کشیده بود ، موهایش را شانه میکرد، می‌بافت و برایش شعر می‌خواند ..

یک روز رختخواب مادر جمع شد و دیگر از مادر خبری نبود !

خواهرانش همیشه گریان بودند ، پدرش گوشه‌ی حیاط زیر درخت توت بر روی تخت چوبی می‌نشست و تند تند دانه‌های تسبیح را پشت سر هم رد میکرد ..

خانه‌ی بزرگشان ، پر از مهمانان سیاه پوش بود ، میهمانانی که با دیدنش سری از تاسف تکان می‌دادند و خیلی از آنها گریه میکردند .

از خیلی ها سراغ مادرش را گرفت ، ولی هیچکس جواب درستی نمیداد !

پسر آبجی مینا که سه سال از مهرآفری بزرگتر بود سخت گریه میکرد ، سجاد همیشه حواسش به مهرآفرین بود ولی این روزها در گوشه‌ای از حیاط غمگین می‌نشست ..

مهرآفرین به خوبی آن روز را به یاد داشت ، وقتی به میان بچه‌های فامیل رفت تا با آنها بازی کند ، زیبا ، دختر عمه شمسی گفته بود ؛ تو مامانت مرده ، نباید با ما بازی کنی .

خواهرزاده‌های بزرگترش به حمایت از مهرآفرین برخاسته بودند ، و بین بچه‌ها کتک ‌کاری به وجود آمده بود ..

یادش بود ، آن روز مثل گنجشک بی پناهی که در زیر باران خیس شده باشد ، می‌لرزید.

یعنی چه که مادرش مرده ؟ در آن بین برادر زیبا ، که هم سن سجاد بود ، به طرفداری از خواهرش آمده بود ، گفت ؛ زیبا حرف بدی نزده ، زن دایی مرده . مهرآفرین که دیگه مامان نداره بخواد با ما بازی کنه ، بیفته زمین مامانش نیست خوبش کنه . بابام گفته حواسمون باید باشه که دلش نشکنه چون بچه یتیم هست .حالا که قراره لوس بشه ، پس بهتره بازی نکنه .

در میان آن دعوا .

تا مدتها سوالم این بود که چرا مامانم مرده ؟

 

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=754
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!