دانلود رمان دلواپسی از آناهید قناعت
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دلواپسی از آناهید قناعت چکیده خلاصه رمان دلواپسی : گاهی میشه به حرمت عشق و آرامش خودمون بخشید و فراموش کرد.   مقداری از متن رمان دلواپسی : موهایم نوازش میشد موهایم نوازش میشد چشمهایم را باز کردم مامان حوری بالای سرم بود و با لبخند نگاهم میکرد با صدای گرفته گفتم : ـ صبح بخیر ـ ظهره دخترم به یک باره از جا پریدم ، ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دلواپسی از آناهید قناعت

چکیده خلاصه رمان دلواپسی :

گاهی میشه به حرمت عشق و آرامش خودمون بخشید و فراموش کرد.

 

مقداری از متن رمان دلواپسی :

موهایم نوازش میشد

موهایم نوازش میشد

چشمهایم را باز کردم

مامان حوری بالای سرم بود و با لبخند نگاهم میکرد

با صدای گرفته گفتم :

ـ صبح بخیر

ـ ظهره دخترم

به یک باره از جا پریدم ، به سرعت از اتاق خارج شدم

بابا روی مبل نشسته بود و لب تاپش بغلش و خیره اش

بود

پاهایم سست شد ، همانجا پایین پله ها ایستادم

از استرس نمی توانستم راه بروم

نالیدم :

ـ بابا

سرش را چرخاند و مرا دید ، لبخندی رو صورتش نشست و گفت:

ـ معذرت میخوام نتونستم صبر کنم خودت بیدار شی

ـ چی شد ؟

ـ کارمون درومد !

ـ یعنی چی ؟

از جا بلند شد و نزدیکم امد

ـ خانوم دکتر، قبول شدی

با تردید گفتم :

ـ چی؟

ـ قلب و عروق

تمام زحماتم به بار نشسته بود …

از خوشحالی اشک ریختم وتن بابا را بیشتر فشردم و او سر بلند کرد و رو به مامان حوری که بالای پله ها، خوشحال ایستاده

بود گفت :

ـ بیا مامان … بیا که خیلی کار داریم ، زنگ بزن همه رو برای فردا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ دعوت کن ویلا

***

یک هفته ای میشد از طرح ‍‍‍پزشکی عمومی که در روستایی محروم از توابع کرمان برگشته بودم …حس خیلی خوبی بود خدمت بی منت به آدمهای پاک و زحمتکشی که هربار مرا می دیدند از ته دل برایم آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری میکردند و همین هم شد ، دعاهایشان شامل حالم شد و تخصص قلب و عروق قبول شدم … همانی بود که همیشه آرزویش را داشتم ‌… همانی بود که مامان حوری ازبچگی برایم آرزو میکرد ، یادم است همیشه میگفت تو متخصص قلب میشوی و بی مهری آدمها را درمان میکنی !

بابا ماشین را به داخل هدایت کرد و من پیاده شدم درب ویلا را ببندم که خانواده عمه پری رسیدند

برایشان دست تکان دادم و “پژمان” ماشین را به باغ برد

عمه پری خواهر بزرگ بابا بود ، دو دختر و یک پسر داشت

از وسط راه شنی به طرفشان حرکت کردم، پرنیا از ماشین پیاده شد وبه سمتم دوید و بلند گفت :

پرنیا -دیما…دیما…دیدی گفتم قبول میشی ؟

یکدیگررا بغل کردیم ، میان دو چشم عسل رنگ پرنیا را بوسیدم و او صورتم را بوسه باران کرد

در همین حین صدای پژمان در گوشم پیچید و ناخواسته موهای تنم سیخ شد !

-تبریک میگم دختر دایی

دستش را به گرمی فشردم و دستهای او از دستم جدا نمیشد و درهمان حال پرستوهم به آغوشم آمد ، تبریک گفت و مرا بوسید…

سرم را به سمت پژمان چرخاندم و لبخندش را دیدم که به زیبایی روی آن فک زاویه دارش نشسته بود

دستم را که از استرس عرق کرده بود از دستش کشیدم و در آغوش عمه پری فرو رفتم … آغوشش همیشه برایم گرم و آرامش بخش بود

با امدن خانواده عمو دارا و عمه ماهی جمع تکمیل شد

عمودارا از بابا کوچکتر و دو پسر داشت ،

عمه ماهی هم فرزند آخر مامان حوری بود و صاحب دو دختر

بعد از صرف صبحانه همه در ویلا پراکنده شدند

من همراه پرنیا به سمت جوی آب که از بین ردیف درختان سیب و گلابی رد میشد رفتیم

پرنیا ـ چرا غمگینی ؟

ـ دلم هوای مادرمو کرده ، کاش تو این روزا کنارم بود

سرش را پایین انداخت و گفت :

ـ منم یه روزایی دلم برای بابام تنگ میشه اما حیف

عمه پری در جوانی شوهرش را از دست داده بود ، بچه هایش را خودش بزرگ کرده و من با بچه های عمه پری بابت همین موضوع همیشه هم درد بودیم چون مادر من هم در بچگیِ من فوت کرده و از آن به بعد مامان حوری ، کنار پدرم جایش را برایم پرکرده بود

به جوی آب رسیدیم ،

کفشهامان را در آوردیم پاچه شلوارمان را بالا زدیم و پا در آب زلال جوی فرو بردیم ،

خنکای آب به پاهایم رخنه کرد و حس خوبی داشتم

ـ درست که تموم شد تو شرکت پژمان مشغول میشی دیگه هان ؟

پرنیا خندید و گفت :

ـ پژمان هرکسی رو استخدام نمیکنه!

ـ تو هر کسی هستی ؟

ـ بهم گفته چند وقتی زیر نظر ماهان درس پس بدم اگه ماهان تاییدم کنه استخدام میشم بالاخره باید از یه جایی شروع کنم

ماهان دوست صمیمی پژمان و مدیر بخش معماری داخلی شرکت بود

او را چند باری در مهمانی های خانوادگی مان دیده بودم و با رفیق صمیمی من آشنا شده بود و این اواخر رابطه شان داشت به جاهای خوبی میرسید

پرنیا آهسته گفت :

ـ ماهان و فاطیما با هم هستن آره ؟

با خنده تماشایش کردم ، شیطنت از صورتش می بارید

ـ تو از کجا فهمیدی ؟

چشمکی زد و گفت :

ـمن بوی اینجور چیزا رو میفهمم

به قهقهه خندیدم و او گفت :

ـ رابطه شون جدیه ؟

با بدجنسی شانه بالا انداختم و گفتم :

ـ نمیدونم به حس بویایی ات مراجعه کن !

و این بار او بود که بلند بلند خندید

سکوتی بین مان برقرار شد که پرنیا با شور گفت :

ـ راستی قرار شده عروسی پرستو همین جا برگزار بشه میخواستن سالن بگیرن اما بابات پیشنهاد داد این جا باشه

ـ چقدر خوب اینجا راحت تریم

محوطه ویلا را از نظر می گذراندم که پرنیا گفت :

ـ می بینی توروخدا؟ دوباره چسبیده به پژمان

رد نگاهش را گرفتم دیدم مهتاب دختر بزرگتر عمه ماهی به پژمان آویزان شده و به اصرار میخواست که پژمان با آنها والیبال بازی کند و پژمان هم انگار دنبال کسی میگشت، تا نگاهش به من و پرنیا افتاد با دست اشاره کرد که به سمت شان برویم

پرنیا خندید و گفت :

ـ پاشو بریم…میگه بیاین منو از دست این فزه نجات بدین !

به سمت زمین والیبال حرکت کردیم

ـ از کجا میدونی پژمان خودش نمیخواد که مهتاب دور و برش باشه ؟

بهم زل زد و گفت :

ـ پژمان یکی دیگه رو میخواد

ـآهان پس عاشق شده

جدی گفتم :

ـ خب چرا براش آستین بالا نمی زنید ؟

ـ نمیدونم مامانم خبر داره یا نه ، منم اتفاقی فهمیدم

و من برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم :

ـ میدونی چند وقته والیبال بازی نکردیم ؟ مثل

نوجوونی مون

ـ از وقتی تو پزشکی قبول شدی همه خوشی های ما دود شد رفت هوا… دیگه از اون به بعد کتاباتو بیشتر از ما تحویل میگرفتی

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بی آبان از آناهید قناعت

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پیانیست از آناهید قناعت

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زن دونی از آناهید قناعت

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دگرگون از آناهید قناعت

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=73
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!