دانلود رمان خطا از مهشاد خواجویی
«وفادار من» جنگ نیمدختر آزادهای است که چشمبهراه عقاید زندانیاش است. عقایدش را بهاسارت گرفتهاند و او با موهایی رها روی شانههایش، بر بالای بلندترین سنگر، چشمانتظار ایستاده است. میان نگاهش یک دشت بینهایت لاله است. لالههایی سفید و پاک. مابین لالهها امید روییده است. امید به فردا… وفا… من برای بازگرداندن فرداها رفتهام… برای ماندن دشت لالهی سفیدی که سفید نخواهد ماند. برای بیداد نکردن حسرت در میهن رفتهام. مرا ببخش!
مقداری از متن رمان خطا:
چرا باید مشکلی پیش بیاد؟ موهایم را باز کردم و دورم ریختم دور هم بودن سه تا منتقد دو آتیشه با به خبرنگار هفت خط ترسناک و خطرناک نیست؟ سکوت کرد نشنیده گرفت عصبی به ساعت دیواری که روبه روی آشپزخانه نصبش کرده بود نگاه انداخت وگفت: – تهران باید ساعت ده .باشه مامان اینا نیومدن؟ روی تخت ولو شدم و لپتاپ را روی شکمم گذاشتم – تازه رفتن که صدایش دور شد – خودش گفت یک ساعت بیشتر نمیمونیم. منتظر اظهار نظرم نبود گوشی را برداشت، جایش را تغییر و روبه رویش قرار داد پشت جاظرفی ایستاد و ادامه داد.
– البته که مامان هر سال همین رو میگه و آخرین نفره که از مهمونی خواهرش برمیگرده دستکش های صورتی رنگ را به دست کرد – سروشم رفت؟ بی حرف نگاهش کردم تغییر دادن موضوع بحث، آن هم با سؤالی که به سروش رسید هشداردهنده ی حال بدش بود. هیچ نگفت؛ عصبی بود. برنده نگاهم کرد – خوب کرده که رفته تو نه سال نرفتی مهمونی خاله؛ چیزی عوض شد؟ پشت به دوربین کرد و دستکش ها را در آورد و درون سینک انداخت. برگشت و فریاد کشید: نه نشده نمیشه هم پس چرا هم خودت و هم من رو سنگ روی یخ میکنی هر سال؟!
فقط نگاهش کردم به سمت دوربین آمد، دست هایش را دو طرف گوشی به سنگ ها تکیه داد نمیری که نبینی … آره؟ چهره اش در هم جمع شد- با ندیدن و نرفتن این موضوع حل نمیشه احمق ترسیده در جایم نشستم … رفتارهایش حالش دست خودش نبود. پلک که بست، برای عوض کردن بحث گفتم -شخصیت على برام ،جالبه اصلا به قیافه همیشه سرسختش پایه بودن نمیاد هیچ نگفت و یکدفعه بغضش باصدا شکست و اعترافش تنم را لرزاند و زبانم را فلج کرد – اما خوب شد که نرفتی!