دانلود رمان لمس تنهایی ماه از منا امین سرشت
همیشه آدمها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همهی چهرههایی که میبینیم، آدمهایی هستن که نمیشه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهاییهاشون نفوذ کرد تا بشه اون پوستهی سفت و سخت رو شکوند. این قصه، قصهی بیرون کشیدن یه روح پاک از یه جسم خسته و آسیبدیدهست. قصهی دیدن زیباییهای ذاتی آدمها، بیتوجه به حصار جسمانی اونها. این قصه… یعنی قصهی «لمس تنهایی ماه»…
مقداری از متن رمان لمس تنهایی ماه:
طالبی چانه اش را به مشتش تکیه داد و سرش را لا و پایین کرد. –خیلی خب، میتونی برگردی سر کارت. ماهرخ برگشت برود، اما لحظه ی آخر رو کرد سمت طالبی و گفت: –آقای طالبی… قدیمی ها همیشه میگفتن جلوی ضررو از هرجا بگیرین منفعته… مثل دستی که عفونی شده و کاری براش نمیشه کرد و مجبور میشن قطعش کنن تا اون عفونت به کل بدن سرایت نکنه. طالبی با مکث سرش را سمت او چرخاند. –خب، منظور؟! خیلی دوست داشت منظورش را واضح بیان کند، اما فقط گفت: –خواستم کاری که کردم رو توجیه کنم… شایدم اشتباه کردم. نمیدونم.
به هر حال من تجربه ی شما رو ندارم… ولی نخواستم باعث ضرر زدن به آدمایی بشم که در قبال سلامتیشون خودمو مسئول میدونم. طالبی چند ثانیه به چشم های او خیره ماند. تک سرفه ای کرد و با صدای گرفته ی ناشی از سرفه هایش گفت: –خیلی خب، کار خوبی کردی… من درستش میکنم. یکی دو ساعت بعد، وقتی به قصد ریختن چای برای خودش به سمت آبدارخانه رفت، پشت در نیمه بسته ی آنجا صدای طالبی را شنید. از لحن پرشتاب و عصبیاش ترجیح داد داخل نرود و پشت دیوار بایستد. طالبی با لحن کلافه ای به مخاطبی که گویا پشت خط تلفنش بود میگفت: –یه هفته است که تولید سس ها خوابیده…
الان با چه بهانه ای رفع و رجوعش کنم؟!… خیلی خطرناکه، نمیتونم ریسک کنم… واقعا دفعه ی آخره؟!… با چه تضمینی؟… پولت آینده ی شغلی منو تضمین میکنه ؟!… خودت هم میدونی که شدنی نیست، الان دیگه شدنی نیست. صدایش را کمی بالا برد. –خیلی خب، خیلی خب… دهن من بسته میمونه، فقط تا وقتی که پام وسط این کثافت کاری کشیده نشه، وگرنه… تهدید نمیکنم مرد حسابی… تو هم تهدید نکن، وگرنه بیخیال همه چی میشما. ماهرخ! سر برگرداند و با دیدن نیلوفر که متعجب نگاهش میکرد، انگشت روی بینی گذاشت و پاورچین به سمتش رفت.