دانلود رمان آبان از هاله نژادصاحبی
آبان زند… دختره هفده سالهای که به طریقی خون بس یک مرد متاهل میشه! مردی جذاب که دلبسته همسرشه اما مجبور میشه آبان و عقد کنه!
مقداری از متن رمان آبان:
تا هر ثانیه ای که بتونی زندگی با منو تحمل کنی پیش منی. به شرفم قسم از گل نازکتر نمیگم بهت. جات اینجا نیست، جات رو سرم پرتقال. با چشم هایی که دو دو میزد، خیره نگاهش کرد. سخت بود اعتماد به حافظ… آن هم با وجود ریحانه… اما از او باردار بود. اینبار خودش تنها نبود که بگوید هرچه بادا باد. حافظ پدر فرزندش شده بود. اصلا او به کنار باید مسئولیت فرزندش را به گردن میگرفت. آرام لب زد: _ ریحانه… کلامش را قطع کرد. _ گفتم که تموم شده. ارتباط منو اون خانوم برای همیشه تموم شده و مسببش تو نیستی. پس بابتش ناراحت نباش.
و لطفا یادم نیارش آبان… نه خودشو، نه خاطراتشو، نه حتی اسمشو… تموم شده.. نتوانست طعنه نزند. تلخ خندید و لب زد: _ چون اون تموم شده میخوای که باشی… اگه بود چی؟ تکلیف منو این بچه چی میشد؟ هیچی… هر کی سی خودش… نه؟ جدی نگاهش کرد. بیشک اگر ریحانه هنوز هم در زندگیاش جای داشت، اولویتش آبان و فرزندش بود. میان دل و عقلش، قطعا کفه عقلش سنگینتر بود. مسئولیت کاری که با آبان کرده بود و فرزند تو راهی شان، به حدی سنگین بود که باز هم ازدواجش را بهم بزند. اینبار شرایط فرق داشت. دیگر نه او میتوانست تنهایی برای آینده تصمیم بگیرد و نه آبان…
او و آبان دیگر پدر و مادر بودند. این میان خواه یا ناخواه فرزندی شکل گرفته بود که مسئول تربیت و حال خوباش بودند. _ قطع ًا نه، بازم اولویتم دختری بود که بچمو توی شکمش داره. با ناراحتی در جوابش زمزمه کرد: _ چی میشه یعنی؟ خیره و جدی نگاهش کرد. گونه اش در اثر تصادف کبود شده بود و لب هایش از شدت بیحالی رنگ پریده. اما هنوز هم زیبا بود… هنوز هم تنش بوی پرتقال میداد و نفس هایش بوی نعنا. _ چی چی میشه؟ کلافه موهای شب رنگاش را میان انگشت هایش فشرد و جواب داد: _ همه چی! من، تو، این بچه، مدرسه ام، آینده مون.