دانلود رمان غبار الماس از شادی موسوی
من نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل هم قرار داد. او نباید می فهمید رزا دختر اوست، اما شباهت دخترم با او غیر قابل انکار است! دختر چهار ساله ام دل و دین پدرش را برد و قلبش را تسخیر کرد! محمد فرهمند! شاید دل دخترم را برده باشد اما من هرگز دیگر به او شانس دوباره ای نخواهم داد! این عشق را خودم با دست خودم به خاک سپردم…
مقداری از متن رمان غبار الماس:
هیچیت… هیچیت به آدمیزاد نبرده! منه خرو بگو دارم غصه اینو می خورم. پاشو جمع کن خودتو! الاناست محمد برسه دیگه… زنگ بزنه و با اون صدای کلفت و جدیش بگه… گردنش را بالا می گیرد و با تغییر صدا می گوید: -خانوم جان من پایینم اما عجله نکنیا راحت باش… پاتو زمین نذاریا… اصلا بیام کولت کنم؟ بالشتک قلبی شکل کنار دستم را با حرص توی صورتش پرتاب می کنم و او غش غش می خندد. از پریروز که محمد من و رزا را به خانه رسانید و مقابل این بی آبرو “خانوم جان” خطابم کرد، از هر فرصتی استفاده می کند تا آتش به جان من بریزد. و خودم می دانستم که بی منطق شده بودم اما حتی با او خداحافظی هم نکردم.
به شدت از دستش عصبانی بودم و فرصت حرف زدن را از او گرفته بودم و او انقدر پرو بود که اهمیتی نمی داد و پشت هم خانوم جان به ریش من می بست. -کمال هم نشینی اون سماوری تفلون واقعا روت اثر گذاشته. دقیقا مثل خودش شوخیات نچسب شده… -دلتم بخواد… کشیده و با پشت چشم نازک کردنی گفت و به پشت روی تخت افتاد. به سمتش می چرخم و فرصت را مناسب می بینم که در این باره صحبت کنیم را از دست نمی دهم. دستم را در موهایش می چرخانم و زمزمه وار می پرسم: -نریمان خوبه؟ اذیتت نمی کنه؟ واضح به فکر فرو رفت. آیا جواب این سوال نباید یک بله ی قاطع باشد؟ پاسخش تشویش به جانم می ریزد وقتی می گوید: -خوبه… یعنی نمی دونم…
می گوید خوب است اما به کل لبخند از لب هایش پاک شده بود. -یعنی چی نمی دونم… می دونی چند وقته شب و روز با همید؟ کافی نبوده که بفهمی خوبه یا نه؟ -چه می دونم… اصلا نمی تونم بفهممش. -بیشتر توضیح بده… چرا قسطی حرف می زنی! -چطوری بگم… همیشه خوبه. وقتی پیششم مدام قربون صدقه ام می ره. میریم پیش دوستاش خوش می گذره با احترام باهام رفتار می کنه اما فقط همینه… یعنی وقتی بگه فلان جا برنامه ست میگم نمی تونم بیام ذره ای اصرار نمی کنه. خودش تنهایی بلند می شه میره. یا مثلا من ذهنم درگیره میپرسه خوبی؟ میگم اره یه مشکلی دارم اما به زودی حل می شه.