دانلود رمان لانه دو پرنده از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لانه دو پرنده از یگانه اولادی چکیده خلاصه رمان لانه دو پرنده : داستان درمورد پسری به اسم آمین که در بی‌بندوباری کامل زندگی می‌کرد تا اینکه با دختر چادری به اسم آیه آشنا میشه. با باردار کردن اون دختر حالا مجبور شده که بره به خواستگاریش…   مقداری از متن رمان  لانه دو پرنده : دست او را ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لانه دو پرنده از یگانه اولادی

چکیده خلاصه رمان لانه دو پرنده :

داستان درمورد پسری به اسم آمین که در بی‌بندوباری کامل زندگی می‌کرد تا اینکه با دختر چادری به اسم آیه آشنا میشه. با باردار کردن اون دختر حالا مجبور شده که بره به خواستگاریش…

 

مقداری از متن رمان  لانه دو پرنده :

دست او را گرفته بود و با خودش به سمت اتاق می‌کشید. حس می‌کرد هر لحظه ممکن است مفصل مچش از از استخوانش جدا شود. قبل از این که به خودش بیاید طوری هل داده شد که در وسط اتاق افتاد. نفسش برای لحظه‌ای بند آمد. فوری خودش را جمع و جور کرد و روی زانوهایش نشست. با چشمان ملتمسش به مرد مقابلش نگاه کرد.
– بابا من…
سیلی ناگهانی که در صورتش خورد صدایش را برید. وحشت زده هر دو دستش را روی گونه‌اش که به سوزش افتاده بود قرار داد.
– خفه شو!
پدرش با نوک انگشت‌هایش هل محکمی به وسط پیشانی‌ او داد. تعادلش بر هم خورد و از پشت روی زمین افتاد.
– فکر کردی آبروی من ملعبه‌ی دست توئه؟! من توی لکاته رو فرستاده بودم درس بخونی، نه این که تشت بی‌آبروییتو اینجوری بندازی زمین!
با لگدی که کنار رانش خورد ناله‌ای سر داد و با دست‌هایش خودش را عقب کشید. هم شنیدن حرف‌هایش درد داشت و هم کتک‌هایش! صدای فریاد پدرش پرده‌ی گوش‌هایش را به لرزه می‌انداخت.
– این جوجه فکلیه انچوچک کی بود اومده واسه من شاخ و شونه می‌کشه میگه من دخترتو می‌خوام؟! ها؟
صدای باز شدن سگک کمربند باعث شد با ترسی مضاعف سرش را بالا بیاورد. مردمک‌هایش دو دو می‌زدند و دیدش تار بود. رشته‌ی دراز مشکی در هوا رقصید و بر روی بازویش فرود آمد. پدرش دوباره نعره کشید.
– جواب بده!
ضربه‌های پیاپی بعدی فرصت هر کاری را از او می‌گرفتند. دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد تا با هر ضربه، تنها صدای ناله‌ی خفه‌ای از او بیرون بیاید. نمی‌خواست بیشتر از این ضعف و حقارتش را نشان بدهد.
مادرش که تا آن لحظه با استرس و بی‌تابی میان چهارچوب اتاق منتظر مانده بود تا بلکه خشم همسرش فروکش کند، دیگر طاقت نیاورد و به سمت آن‌ها رفت.
– حسن آقا بسه! تو رو ابوالفضل بسه!
با چشم‌هایی که پر از رگ‌های قرمز شده بودند به طرف او برگشت و فریاد زد: تو دخالت نکن کوثر! همینقدر که همچین دختری تربیت کردی برای هفت پشتم بسه!
درحالیکه حلقه‌ی کمربندش را سفت گرفته بود، همسرش که تقلا می‌کرد را از اتاق بیرون انداخت. در را محکم در صورتش کوبید و کلید پشتش را در قفل چرخاند. حالا او مانده بود و دختری که انگار خوب بلد شده بود راه کج را!
– تو اون کله‌ی پوک تو چی می‌گذره؟! می‌خواستی خودتو بکشی که شهره‌ی شهرمون کنی؟!

دیگر متوجه نمی‌شد که ضربه‌ها به کجایش می‌خوردند. بیشتر از این طاقت نداشت و فقط خدا خدا می‌کرد که این بار زودتر از دفعات قبل تمام شود. تنها پاهایش را ناخودآگاه به سمت سینه‌اش بالا آورده بود، هرچند که محافظت از جنینی که خودش هم علاقه‌ای به نگه داشتنش نداشت ممکن بود بی‌معنی به نظر برسد. بدنش از درد زیاد سِر شده بود و از وحشت و اضطراب شدید حالت تهوع به سراغش آمده بود.
صدای ضربه‌های پیاپی مادرش به در را می‌شنید. زجه می‌زد و با گریه می‌گفت: حسن آقا تو رو خدا! وا کن!
در تمام مدت به این فکر می‌کرد که اگر مادرش تنها چند روز دیرتر به تهران می‌رفت، او احتمالا تا حالا از دست این کنه‌ای که دو دستی به جانش چسبیده بود، خلاص می‌شد و مسیر همواره تاریک زندگی‌اش اینچنین به سیاهی مطلق نمی‌رسید.
پدرش که به نفس نفس افتاده بود و دیگر داشت خسته می‌شد کنار بدن کم جانش خم شد. انگار که هنوز خشمش را به میزان کافی خالی نکرده باشد فک او را محکم گرفت. صورت مچاله‌اش را فشار داد و از بین دندان‌هایش پر غضب غرید.
– تو دیگه هار شدی! دور درس و دانشگاه و هر چی آزادیه خط بکش! تو بی‌لیاقت‌تر از اون چیزی هستی که من فکرشو می‌کردم! کاری می‌کنم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی آیه! هر خری که در این خونه رو زد تو رو عین یه بار بنجول می‌ندازم بیخ ریشش تا دیگه بیشتر از این حیثیتمونو به باد ندادی.
صورت آیه را به طرف زمین هل داد و رهایش کرد. از جایش بلند شد و بدون نگاه کردن به او زیر لب گفت: هر خری به جز اون پسره‌ی جعلق.
کلید را چرخاند و با باز کردن در، سینه‌ به سینه‌ی همسرش در آمد. نگاه بهت زده‌ی کوثر بین چهره‌ی سرخ و عرق کرده‌ی او و دختری که آش و لاش کناری از اتاق افتاده بود چرخید. قبل از این که بتواند واکنشی نشان دهد حسن در را پشت سرش بست و قفلش کرد. کلید را در مشتش سفت گرفت تا با خودش ببرد، اما بعد از چند قدم صدای مضطرب و لرزان همسرش را شنید.
– حسن آقا حداقل کلیدو بذارین دست من بمونه…
آیه مانند کالبدی بی‌جان گوشه‌ای از قالی افتاده بود. اشک‌هایی که در سکوت می‌ریخت دیدش را کاملا تار کرده بودند. صدای مادرش که آرام‌تر از قبل بود و سعی در متقاعد کردن همسرش داشت، سخت‌تر به گوشش رسید.
– حداقل بدین به من که اگه یه وقت دستشویی داشت باز مثل اون روز خودشو خیس نکنه. دوباره همه جا نجس میشه من باید فرشو بدم برای شستشو!لب‌هایش را محکم گاز گرفت. انگار که یاد آن روز کذایی و تحقیر آمیز دردش بیشتر بود از تمام مشت و لگدهایی که در جای جای بدنش فرود آمده بودند. همان روزی که بازگشت مادرش به خانه بیشتر از انتظار او طول کشیده بود و دیگر نمی‌توانست خودش را نگه دارد. حالش از این که اتاقش تبدیل شده بود به سلول انفرادی این روزهایش بر هم می‌خورد. چشم‌های خیسش به باندهای تازه‌ای دوخته شد که روی ساعدهای هر دو دستش خودنمایی می‌کردند. دیگر تحمل این حجم از ذلت و خواری را نداشت. بس نبود این همه که تا حالا حقیر شده بود؟ لعنت بر این زندگی که حتی به او اجازه نمی‌داد به اختیار خودش از آن ساقط شود! یعنی واقعا آخرش همین بود؟ این که آنقدر زیر دست و پای پدرش سیاه و کبود شود تا روزی دوباره فرصت تلاش برای پایان دادن به زندگی‌اش را پیدا کند؟ یا در بهترین حالت از این زندان به یک زندان دیگر منتقل شود؟
صدای چرخیدن کلید در قفل وحشتی دوباره در جانش انداخت. با ترس و چشمانی که تار می‌دیدند به در خیره شد اما وقتی به جای پدرش قامت مادرش را در چهارچوب دید نفس حبس شده‌اش را بیرون داد. کوثر با قدم‌های سریع و بلند به طرف او آمد و کنارش نشست. همینطور که اشک‌هایش جاری بودند روی پاهای خودش زد.
– چیکارت کنم که انقدر تف سر بالایی؟!
اشک‌های شور، گونه‌ی خراشیده‌اش را می‌سوزاندند. هق هق کردن باعث می‌شد تمام اعضا و جوارحش به درد بیافتد. آنقدر کوفته بود که حتی نمی‌توانست در جایش صاف بنشیند.
کوثر با فین فین دستش را به سمت صورت او دراز کرد.
– دیوونه شده بود. این پسره‌ی از خدا بی‌خبر اگه نمی‌اومد بیمارستان انقدر جری نمی‌شد که اینجوری بیافته به جونت.
همانطور که مویه کنان گریه می‌کرد لبه‌ی تخت را گرفت و سعی کرد خودش را روی آن بالا بکشد.
– مطمئنی بخاطر اومدن اون پسره بود؟! وقتی تو بهش گفتی اون دیوونه شد… از اون روز تا حالا من شدم کیسه بکسش!
کوثر با نگرانی کمکش کرد تا دراز بکشد. باز بینی‌اش را بالا کشید و اشکش را با پشت دست پاک کرد. با آن که سختش بود بپرسد اما دلش طاقت نیاورد و برای اینکه آسیب جدی نبینند پرسید: به شکمتم زد؟! درد نداری؟

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان وداع آخر به قلم یگانه اولادی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=515
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!