دانلود رمان خدمتکار عمارت (خدمتکار ارباب) از لعیا لام
دختری که بخاطر بی پولی و بی کسی مجبور میشه تو عمارتی مشغول بکارشه که صاحب اون عمارت مردیه که……
مقداری از متن رمان خدمتکار عمارت:
سرش گرم کار بود با من و من صداش کردم برگشت و سوالی نگام کرد؛ عزمم و جزم کردم و با صدایی ک از اضطراب گرفته شده بود گفتم: امکانش هست من جایی برم و بیام؟
کار واجبی دارم…
نگاه سرد و چپی انداخت بهم سرشو برگردوند و همونطور که مشغول کارش بود
گفت:ایرادی نداره…دوساعت دیگ عمارت باش!
با استرس ازش تشکر کردم و از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم و بعد از اماده شدن به سرعت به سمت در خروجی عمارت حرکت کردم!
به سرم زده بود قید کارمو بزنم و دیگه به اون عمارت منحوس برنگردم اما به این فک میکردم که کجا رو دارم ک برم؟!
به سمت خونه اجاره ایم رفتم و بعد از کلی چک و چونه زدن با صاحب خونم
چندرغاز پول پیشی که دستش داشتمو ازش گرفتم ازونجا دراومدم …
تقریبا هوا تاریک شده بود ک به عمارت رسیدم؛ همین که پام و داخل عمارت گذاشتم
دیدم از داخل عمارت سر و صدای زیادی به گوش میرسه با عجله به طرف عمارت پاتند کردم …
همه انقد هواسشون پرت دعوا شده بود که کسی متوجه حضورم نشد!
رفتم جلو و کنار یکی از خدمه ها ایستادم و نظاره گر دعوا شدم نگاه کوتاهی به جمع انداختم همه خدمه ها و نگهبانا جمع شده بودن …
ظاهرا چیزی گم شده بود از عمارت ! از خدمه کناریم پرسیدم موضوع چیه؟
دختره مثل ادمی که جن دیده باشه جیغ بنفشی کشید و گفت خودشه خودشه!!
تا اومدم قضیه رو حلاجی کنم تو مغزم یکی چنگ انداخت به موهام شوک و دردی بهم وارد شده بود؛ به خودم که اومدم
دیدم دارم رو سنگ ریزه های حیاط عمارت کشیده میشم…
همه بهم خیره شده بودم برگشتم عقب تا ببینم کیه که داره موهامو میکشه…تنم یخ بست؛ ارباب بود!