دانلود رمان ازدواج نامشروع از فاطمه اشکو
یعنی ازدواجشان تمام می شود؟ ازدواج سفیدشان همین امشب لکه دار می شد و دیگر همدیگر را نداشتند؟
همه چیز تمام می شود؟ خواستنشان؟ داشتنشان؟
اووف… با اینکه خودشان خوب می دانند سخت است جدایی اما باز هم بنا به قولی که داده بودند، باید قبول کنند که دیگر برای هم نیستند.
هر دو با هم، همدیگر را صدا زدند.
-مارال…
-سیاوش…
و باز هر دو ساکت شدند.
برای حرف زدن تردید دارند. هردو…
مارال روی اولین مبل خالی سالن می نشیند و می گوید:
-تو بگو…
سیاوش هم کنارش می نشیند و به روبه رو خیره می شود.
-مارال…
مارال به سمتش برمی گردد و به نیم رخش خیره می شود.
-بله…
یعنی دیگر “جانم” نمی شنود؟ ناخودآگاه به سمت مارال برمی گردد. اینبار مارال نیم رخ شده و به روبه رو خیره!
-تموم میشه همه چی؟
-انگاری آره!
نگاهشان به هم گره می خورد. چشمان مارال برق اشک دارد و چشمان سیاه سیاوش برق عشق.
چطور از او دل بکند؟
-تو خیلی خوب بودی. همه چی برام گذاشتی. توقع مو بردی بالا. هر چقدرم…
چشمانش را می بندد و اشک می ریزد.
-ادامه نده سیاوش.
میمیرد برای اشکش. بی اراده دست پیش می برد و با سر انگشت شکارش می کند.
-باشه خانوم.
این آخرین خانوم “شنیدن” است؟
چانه اش می لرزد. جان می کند تا می گوید:
-من که دیگه خانومت نیستم.
لبخند تلخ سیاوش بوی قهوه میدهد. دست از صورت مارال می کند و به قلب خودش میرساند. مشتش می کند و می گوید:
-اره ولی خودمون خواستیم.
می برد بر روی شقیقه اش:
-اینطور نیست؟
بار آخر روی لبش می گذارد.
-هر دو از همین لب ها تعهد دادیم.
چشم می بندد و آغوشش را باز می کند.
-امشب آخرین شبه و از روی نیاز کنار همیم. درسته؟
مارال سر روی سینه اش می گذارد و چشمان اشکی اش را به سینه ی استخوانی سیاوش می چسباند.
-درسته.
دست سیاوش کورمال کورمال روی لبش می نشیند.
آخرین شب است و آخرین وداع و آخرین بوسه!
از فرداشب باید جدا بشوند. از خانه بگیر تا زندگی و دل!
-سیاوش…
-هوم…
-تو خیلی مردی…
قلب سیاوش می ایستد. نه… می تپد… تندتر از قبل و قبل تر و قبل ترین.
-بهم ثابت کردی بی شباهت و تفاهم هم میشه شروع کرد و با تفاهم تموم!
ماهیچه های قلب سیاوش منقبض می شود.
انگار که بخواهد سکته کند. از حرفایی که تهش به خداحافظی برسد، می ترسد. از نداشتن مارال می ترسد، یعنی واقعا می رود؟ برای همیشه؟ دیگر ندارتش؟ هیچوقت؟
باور نمی کند. باور نمی کند.
-تو برای من تکیه گاه بودی.
این افعال گذشته و بود را از بین میبرد.
-طوری حرف نزن که انگار میخوای خداحافظی کنی. من از خداحافظی خوشم نمیاد.
-ولی باید قبول کنیم که گذشته رو نمیشه برگردوند. منم متعلق به گذشته ی توام.
به عمارتی که حالا برای دختریست که در آغوشش خوابیده است، مینگرد:
-عمارت به این بزرگی سهم حرص های قبل و بعد از بعدمون شد. روزی که با بابا اومدیم اینجا هیچ وقت فکرشو نمیکردم راه من و تو یکی بشه. یعنی فکر میکردم که با هم از اینجا بریم بیرون ولی اینکه یه بار دیگه با هم برگردیمو فکر نمی کردم. چون تو یه انسان دست نیافتنی بودی. یکی که صرفا برای اهداف مشترکش با من بود. با گذشت زمان و شناخت همدیگه تازه فهمیدم که نه… تو اصلا آدمی نیستی که بخوای داراییت رو به رخ یکی بکشی. شاید طعنه بزنی. ناخواسته نیش بزنی اما خوبیش اینه که از ته دلت نیست. تو ساخته شدی فقط برای اینکه واسه هدفت بجنگی، چه خوب، چه بد، تو اینی…
مارال میخواهد بلند شود که دست روی سرش می کشد:
-بمون سر جات هنوز تموم نشده. تو یه اخلاق دیگه هم داری. یه اخلاق پر رنگ. تو معمولا چیزهایی که دوست داری بشنوی رو میشنوی. چیزی که دوست نداری بشنوی رو ابدا نمیتونی بشنوی. تو رو با تموم اخلاقات خواستم و داشتم. ولی…
مطالب مرتبط:
دانلود رمان مالک از فاطمه اشکو
دانلود رمان عروس عمارت 1 از فاطمه اشکو
دانلود رمان عروس عمارت 2 از فاطمه اشکو
دانلود رمان عروس عمارت 2 از فاطمه اشکو
دانلود رمان مستاجر از فاطمه اشکو
دانلود رمان رسوا از فاطمه اشکو
دانلود رمان شعله های هوس 1 از فاطمه اشکو
رمان جنتلمن از فاطمه اشکو