دانلود رمان کلاکت 2 از سروناز روحی
دانلود رمان کلاکت 2 از سروناز روحی موضوع اصلی رمان کلاکت 2 : عشق و بازیگری   مقداری از متن رمان کلاکت 2 : از میان آن تیم حرفه ای … که از تدوین گر و آهنگساز و غیره همه نامزد شدند فقط بازیگر غیرحرفه ای نقش اول ،سیمرغ را گرفته بود . بازیگری که موقع انتخابش ، کارگردان پنج مرتبه قرار داد را فسخ ...

دانلود رمان کلاکت 2 از سروناز روحی

موضوع اصلی رمان کلاکت 2 :

عشق و بازیگری

 

مقداری از متن رمان کلاکت 2 :

از میان آن تیم حرفه ای … که از تدوین گر و آهنگساز و غیره همه نامزد شدند فقط بازیگر غیرحرفه ای نقش اول ،سیمرغ را گرفته بود . بازیگری که موقع انتخابش ، کارگردان پنج مرتبه قرار داد را فسخ کرده بود و تهیه کننده هنوز چک آخرش را تسویه نکرده بود.

چشمش به ساسان نگران افتاد به جان پوست لبش افتاده بود . آب دهانش را قورت داد و با ارامش و صدای رسایی مردانه و بم گفت: این تازه اول راهه …

همین عبارت کوتاه کافی بود تا سالن از سوت و جیغ و تشویق منفجر شود.

کمی که جو آرام شد دختری با صدای بلندی گفت: راستین جون عاشقتم !

سن و سال دارهای ردیف جلو نیشخندی زدند و لبهای خشکش را باز کرد و گفت: راه من تازه شروع شده . حرفی برای گفتن نیست … من به سیمرغ نیازی ندارم این سیمرغه که به من نیازداره… من حتی به سینما هم بی نیازم!… این سینماست که برای حیات به من و امثال من احتیاج داره! فقط میخوام بگم : از اینجا به بعد تازه شروع ماجراست . من که آماده ام امیدورام شما هم آماده باشید … بسم الله !

با لبخندی که شکار دوربین ها میشد ، به سمت پله ها رفت . نگاهش به دختری افتاد که شال قرمزی داشت … نه لبخند میزد نه تشویقش میکرد ، صرفا جهت همرنگ شدن با جماعت فقط ایستاده بود .

سکانس -2 :

راستین حکمت … امیدوارم همه برای شروع تازه ی من آماده باشند !

راستین حکمت … من به سیمرغ نیازی ندارم ، سیمرغ نیازمند من است ! برای شروع جدید من آماده باشید !

راستین حکمت … سینما برای حیاتش به امثال من نیاز دارد !

راستین حکمت … سیمرغ در دستان اتللو قرار گرفت … شایعه ی ازدواج آقای بازیگر با …

مجله را پرت کرد روی میز و کف دستهایش را لب پنجره گذاشت . نگاهش به خیابان افتاد . زنی با چرخ دستی سعی میکرد از پل فلزی رود شود … مردی به تاکسی اش تکیه داده بود و منتظر مسافر بود .دختر بچه ای کوله ی مدرسه اش را دست مادرش داده بود …

کلاغی روی سیم مشکی رنگ برق نشست .

صدای چرخش قاشق توی مغزش میپچید.

ساسان با حرص قاشق را در ماگ سفید رنگی پیچ میداد و کلافه پایش را تکان تکان میداد و نق ونوقش کل اتاق را برداشته بود .

از صدای برخورد قاشق با دیواره های ماگ به ستوه امد و با حرص گفت: سنگ ریزه که توش حل نمیکنی !

ساسان از جا پرید و گفت: همینو میخواستی؟! اون چه حرفهایی بود روی سن زدی ؟ راستین ما هماهنگ کردیم. دیشب تهیه کننده یه تبریک خشک و خالی هم بهت نگفت. فکر کردی با این اوضاع چک آخرتو پاس می کنه ؟ کارگردان قرار بود بازم بهت نقش بده! دستی دستی همه ی امیدمون رو نا امید کردی ! که چی … چی رو ثابت کنی ؟ بگو . بگو به من ! چی تو مغزت میگذره.

بی اهمیت پشت میز چوبی قهوه ای سوخته روی صندلی مشکی رنگی نشست و ساسان با حرص غر زد: فکر پول خودت نیستی فکر پول من بدبخت باش.

راستین نیشخندی زد:

-راستین حکمت در دادگستری جهت شکایت از تهیه کننده ی فیلمی که برای آن سیمرغ گرفت !

ساسان مبهوت به چهره اش خیره شد و با حرص گفت: اول کاری میخوای بری پی شکایت و شکایت کشی؟

-اگر پولمو نده میرم چرا نرم؟ کی میخواد دهن تو رو ببنده؟

ساسان پوفی کشید:

-به خدا شهرت کورت کرده ! اون از مصاحبه ات تو رنگین کمان … اینم از گند دیشب. آخه لامصب با این حرفهایی که زدی توقع داری مهرجویی و کیمیایی بیان سراغت ؟! شایدم فرهادی باید توی صف بایسته ؟!

ماگ را روی میز جلوی پایش کوبید و قطره های نسکافه شیشه ی میز را لک کرد و کلافه داد زد: مگه هماهنگ نکرده بودیم؟!

نگاهش را از قطره های کاراملی روی شیشه که مگسی دورشان می چرخید برداشت و در چشمهای ساسان انداخت ؛ ساسان کمی ارام شد و گفت:

-میدونی که برای خودت میگم. تازه کاری… حواست نیست … گند میزنی .مگه دیگه میشه حرفهای دیشبت رو از ذهن کسی پاک کرد. حالا گنده گوزی های مطبوعات مونده! هنوز خانه ی سینما تایمش خالی نشده ببینه تو چه درشتی بارشون کردی ! اخه تخم سگ ، سینما به تو نیاز داره … ؟! امثال رادان و گلزار و پرستویی دور از جونشون مردن که به توی جوجه فوکولی تازه وارد نیاز داشته باشه.

ساکت نگاهش به فیلمنامه ای افتاد که روی میزش بود .

ساسان داد زد: دارم با دیوار حرف میزنم؟!

چشمهایش را از فیلمنامه برداشت و گفت: کار حامد به کجا رسید؟

از سوالش یکه خورد وباقی غرغرهایش در آنی در دهانش ماسید .

چشم در چشمش دوخت و گفت: کادر و بسته .

هومی کشید و پرسید: و بازیگر نقش مقابل من؟!

-بهروز هدایت!

با غیظ گفت :زن !!!

ماگ را به لبهایش نزدیک کرد ولب زد:

-میری سر فیلمبرداری میفهمی خب !

شست و سبابه اش را به ضخامت جزوه ی فیلمنامه ی سیمی شده چسباند و یک دور سریع همه را ورق زد و گفت: تو میدونی …

ساسان نفس عمیقی کشید و گفت: تو هم سر لوکیشن میفهمی!

-جلسه ی دورخوانی کی هست؟

ساسان کمی از نسکافه ی درون ماگ را نوشید و ان را سرجایش روی میز برگرداند و گفت: پس فردا !

-و تست گریم؟!

-فردا!

-شروع فیلمبرداری؟

-ماه آینده …

انگشت اشاره اش را روی جلد فیلمنامه کشید و گفت:و بازیگر مقابل من کیه …!

ساسان اب دهانش را قورت داد و گفت: چه فرقی میکنه .

دوباره پرسید: بازیگر مقابل من کیه ساسان!

ساسان مسخره گفت: راستی حامد بهم گفته بسپارم بهت که اصلاح نکنی … شخصیتش برای سکانس اول ته ریش داره! ترجیح میده ته ریش خودت باشه !

به جای جواب گفت: باشه اصلاح نمیکنم نگفتی بازیگر مقابل من کیه!

ساسان نگاهش را به گلدان کنار در دوخت و باز بدون انکه صدایش بالا برود یا پایین گفت:

-بازیگر مقابل من…. ساسان !!!

ساسان عصبی گفت: حدس بزن؟!

نیشخندی زد و چینی کنار چشمهایش افتاد و گفت: روشن؟!

ساسان دستی در هوا تکان داد و به جان کندن لب زد: دزدمونا!

نیشخند رفت … نگاهش از جلد فیلمنامه رفت … حدسش از مغزش رفت …

چشمهایش به صورت مضطرب ساسان کشیده شد و جزوه را توی پنجه هایش لوله کرد .

ساسان به ارامی گفت: سه سال گذشته راستین. سه سال از اتلو گذشته و …

جزوه لوله شده توی دستش بود . اتللو ؟! همان تئاتری که سه ماه بی وقفه اجرا شده بود ؟! همان تئاتر لعنتی که او را سر زبان ها انداخت … بیلبورد اتوبان مدرس را به کام کشیده بود و دست از سر آن بیلبورد لعنتی برنمیداشت و همه گفته بودند یک معجزه در راه است ! جوانی خوش آتیه … صنعت سینما را دگرگون خواهد کرد . یک تیم حرفه ای ! دختر جذابی که چشمهای بلورینش گیشه ها را می ترکاند !

هرچند که با وجود نامزد شدن برای سیمرغ بهترین بازیگر تئاتر ، جایزه ای نگرفت و دزدمونا ! زودتر وارد دنیای حرفه ای شد …

نگاهش را به در دوخت و ساسان با ارامش گفت :حامد بهم گفته فیلمبرداری بیشتر ازچهارماه طول نمیکشه !

نیشخندی زد و ساسان در جواب این نیشخند گفت: تو قرارداد بستی! تو…

میان کلامش…

جزوه را پرشتاب به سمت ماگ پرت کرد و لیوان با شدت برگشت و محتویاتش روی کفش ساسان خالی شد و فیلمنامه روی زمین تا جلوی در لیز خورد و پیش رفت و ساسان وحشت زده پنجه اش را به لبه ی پشتی صندلی گرفته بود که مبادا باز حمله کند و او بی دفاع باشد !

سکانس -3 :

کلید را توی درچرخاند. لولا با صدای قیژی باز شد .

مثل همیشه با همان عادت آزار دهنده اش تا نیمه های فرش با کفش امد ؛ مثل همیشه دستی به پیشانی اش کشید و یاد نکوهش های گوهر افتاد .

مثل همیشه چند قدم پیش امده را عقب رفت و کفشها را مقابل جا کفشی قرار داد با دیدن ورنی پاشنه داری یک تای ابرویش رابالا داد . در آینه ی قدی جاکفشی به خودش نگاه کرد.

دستی به موهای مشکی رنگش کشید و به سمت سالن چرخید .

لوح تقدیر و مجسمه ای که هیچ شباهتی به سیمرغ نداشت ، از شب گذشته روی کانتر اشپزخانه مانده بود . کتش را روی کاناپه ای پرت کرد و با دیدن ریشه های شال بژ که از زیر کتش خود نمایی میکرد ابرو در هم فرستاد.

اولین دگمه ی پیراهنش را باز کرد .

قدمی به سمت مبل برداشت و شال بژ را بیرون کشید . پارچه ی ابریشمی لای انگشتهای فرو رفت و بوی خنک زنانه ای شامه اش را پر کرد. چشمهایش را از رنگ نه چندان دلنشینش گرفت و به قامت کشیده وبلندش دوخت که به ارامی از پله ها خرامان خرامان پایین می امد.

پنجه ی ظریفش به نرده های طلایی قفل بود و پنجه ی دیگرش به شلوار گشاد و دامنی اش وصل بود و کمی بالا نگهش داشته بود تا مزاحم قدم هایش نباشد.

لبخند گوشه ی لبش وادارش کرد ، نگاهش را باریک کند.

بالاخره از شر پله های سنگی مرمری خلاص شد ، کنج شلوار را رها کرد وحینی که با قدم های ارامی به سمتش می امد لب زد : برات خوشحالم .

رو به رویش قرار گرفت و گفت: بی اندازه برات خوشحالم …

با ناخن های کشیده روی گونه اش دستی کشید و گفت: هنوز باورم نمیشه . بهم بگو که خواب نیستم …

جوابی نداد.

دستهایش را دور گردنش در هم قلاب کرد و گفت:

-ببخشید با تاخیر اومدم .باید دیشب خودمو میرسوندم.هرکاری کردم نتونستم خودمو به فجر برسونم … نشد واقعا .

خودش را بالا کشید … انقدری که بتواند به پشت گردنش خط نازک و کمرنگی از ناخنش را به جا بگذارد و قبل از اینکه بوسه ی داغ را بچشد دستهای مردانه اش را دور کمر او گذاشت و سعی کرد دورش کند .

قفل انگشتهاش از پشت گردنش باز شد و پرسید: خسته ای؟ یه قهوه اماده کنم؟!

لبه ی مبلی نشست ،مثل گربه ای کنارش خزید و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت : طوری شده ؟! چرا حرف نمیزنی ؟!

مارلبرو را از جیب شلوارش بیرون کشید ، یکی را کنج لبش گذاشت و فندک را جلوی نخ سیگار گرفت، پنجه ی سفیدش با ناخن های قرمز روی شعله امد و با لبخندی گفت: برات شام اماده کنم؟! یه اسپاگتی مخصوص؟

جوابش را نداد ، کش موهای بلوندش راباز کرد و در حالی که همه را یک طرف میریخت و با پنجه هایش انها را چنگ میزد گفت: از دیشب فیلم نگرفتی ببینم؟!

بدون اینکه سیگار را از کنج لبش بردارد بدون اینکه لبهایش را باز کند گفت: چرا گورتو گم نمیکنی ؟!

خشکش زد .

گردنش را به سمت لبهای سرخش چرخاند و درحالی که به چشمهای بهت زده و گیجش نگاه میکرد قاطع گفت:

-شب خوش !

-راستین!

نالید: راستین چت شده؟!

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان کلاکت 1 از سروناز روحی

دانلود رمان خانم کوچولو از سروناز روحی

دانلود رمان لیست از سروناز روحی

دانلود رمان نبض خاموش از سروناز روحی

دانلود رمان پادساعتگرد از سروناز روحی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5007
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!