دانلود رمان بتسابه از زینب ایلخانی
با برملا شدن رازی شرم آور از زندگی حمید و به دنبال آن گم شدن دخترش ایرن، زندگی بتسابه و حمید در حال فروپاشی است. در این بین یونا، عاشق قدیمی بتسابه با حقایقی ناگفته درباره طلسمی چندین ساله به قصد پس گرفتن عشق از دست رفته خود ایران بازمیگردد و…
مقداری از متن رمان بتسابه :
طبق معمول سی و دو روز گذشته، در تراس آپارتمانش که در انتهای کوچه و مجاور به ساختمان قدیمی شمارهی هفده است، ایستاده. یک دستش را میان کیسهی ارزن فرو برده، مشتی ارزن برداشته و سپس با سر انگشتان باریک خود اندکی از ارزنها را از میان مشتش برمیدارد و طبق یک عادت دیرینه و عبث سی و دو روز گذشته، ارزنها را داخل ظرف دانهخوری قفس خالی که روی دیوار تراس آویخته شده است، میریزد.
سپس بطری پلاستیکی را از روی لبهی هره برداشته، سر بطری را یک راست روانه ی لولهی استوانهای کدر و جرم گرفته میکند تا بدین صورت مشکل کم آبی قفسی را که هیچ پرندهای درونش نیست نیز مرتفع شود. برای سی و دومین بار در طی سی و دو روز متوالی که گذشته با خودش تکرار میکند:
“چه فایدهای داره این کار عبث و تکراری وقتی هیچ پرندهای توی این قفس نیست و فقط نتیجهاش میشه پر کردن شکم کلاغهای زشت سیاه منحوس یا کبوترهای وراج که هنری جز بق بقو کردن ندارن و یا جمع کردن یه مشت گنجشک که این قد زیادن، کسالتبار و بیاهمیت شدن. آخرش هم که نظافت کف تراس واسم میمونه که این روزها پر شده از انواع فضولات پرندهها”
خسته و مکدر بطری خالی را کف بالکن میگذارد و تن خستهاش را روی تک صندلی روی تراس رها کرده و یک دستش را سایبان چشمانش میکند تا بدین صورت از گزند اشعهی نوری که تا عمق چشمانش نفود کرده و دیدش را مخدوش میکند در امان بماند. به پشتی صندلی تکیه زده و در حالی که نفسش را به صورت آه ملایمی از میان لبهای خشکش بیرون میدهد یک بار دیگر بیدلیل نگاهش نگران تا مرز بالکن قدیمی ساختمان شمارهی هفده پر میکشد و با خودش فکر میکند:
” امروز هم از همسایهی جوان ساختمون شمارهی هفده هیچ خبری نیست؟ ”
امروز چند روز از غیبت زن جوان ساکن در ساختمان مجاور گذشته و او هنوز دلیل یک دنیا بیقراریاش را برای کسی که نه میشناسدش و نه با او ارتباطی دارد و تا هنوز حتی از نزدیک او را ندیده، نمیداند. فقط میداند بسیار دلتنگ و بینهایت نگران اوست. شاید برای اینکه رنگ موهایش، بیرنگی صورت و طرز نگاه کردنش را خیلی دوست دارد و او را بینهایت شبیه به “ایرانای” خود میبیند. ایرانایی که این روزها بسیار دلتنگ اوست. هم دلتنگ و هم تا سر حد مرگ نگران!
یک بار دیگر با خودش نجوا میکند:
” باور نمیکنم امروز سی و دو روز از رفتن ایرانا گذشته.”
سی و دو روز است که او را ندیده و گذر این روزهای زجرآور و ملالانگیز در عین بیخبری برای او شبیه به جان دادن گذشته است!
اصلا برایش قابل تصوّر نیست اینکه سی و دو روز از این اتفاق گذشته اما او هنوز هم زنده است و میتواند نفس بکشد. اویی که نفسش به نفس ایرانا گره خورده بود! اویی که بارها گفته بود:
” اگه یک روز ایرانامو نبینم میمیرم! ”
به یاد آورد نخستین روزهای پس از رفتنش را که از فرط اشک و ناخن بر صورت و سینه کشیدن، دیگر نه نایی و نه جای سالمی در جانش باقی بود.
مستاصل آهی میکشد و کف هر دو دستش را روی صورتش میگذارد.
” وای خدایا! اصلا چرا من هنوز زندهام؟ چرا هنوز نفس میکشم؟ وسط این تراس خراب شدهی لعنتی چیکار دارم؟ چرا باید دائماً به پرندهی خیالی داخل قفس آب و دونه بدم؟ چرا مجبورم میون یه دنیا سرگشتگی و بیچارگی خودم، مدام نگران زن جوان ساختمان روبروئی هم باشم و به اون فکر کنم؟
چرا…چرا…چرا…”
کلافه پوفی میکشد و ناآرام کف دستانش را از روی صورتش برمیدارد. چند بار متوالی سرش را به چپ و راست حرکت داده و برای اینکه به هر نحو به عذابش پایان دهد یک بار دیگر نگاهش نگران تا مرز بالکن روبرویی تاخته و از ته دل زار میزند:
“نیست…نیست…لااقل تو بهم بگو کجایی دختر؟ ”
صدای “عبدالحمید” را از پشت سرش میشنود.
– بتسابه…
تلطیف صدایش که چونان جویباری آرام و روان و گوارا با ریتمی دلانگیز در سرتاسر وجود خشک و کویریاش جاری میشود هنوز هم به زیبایی گذشته، نه حتی زیباتر از از تمام سالیانی که او را می شناسد و با او زندگی کرده و او اینگونه صدایش زده و برای لحظاتی کوتاه او را از خود بیخود کرده است! مردد با خودش فکر میکند:
” هنوز هم میتونم صاحب این صدای خاص رو مثل گذشتههای دور دوست داشته باشم. صاحب این صدا هنوز هم می تونه که مرحم و التیام زخمهای بیشمار دلم باشه؟ ”
بیاختیار سمت عقب، به جایی که عبدالحمید او ایستاده سر میگرداند. هنوز هم عبدالحمیدش را مثل تمامی روزهای گذشته می بیند، تمام روزهایی که با او زندگی کرده؛ اما نه خدایا! حتی با صلابتتر و دوست داشتنیتر از تمامی آن روزها و بیست سالی که گذشت و او همچنان و همواره قابل عشق ورزیدن میبود و بتسابه احساس میکند هنوز عاشق او و دیوانهی آنگونه صدا زدنش است.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان مسافر کوچه آرام از زینب ایلخانی
دانلود رمان اما خاکستری از زینب ایلخانی
دانلود رمان دژ آشوب از زینب ایلخانی
دانلود رمان 49 کبوتر از زینب ایلخانی
دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی
دانلود رمان مرگنواز از زینب ایلخانی
دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی
دانلود رمان هزارچم 2 از زینب ایلخانی