دانلود رمان قرار بی قرار از لیلا حیاتی
دانلود رمان قرار بی قرار از لیلا حیاتی موضوع اصلی رمان قرار بی قرار : سرگذشت شخصی است که فکر و ذهن خود را در برهه ای از زندگی فقط صرف انتقام از کسانی که او را به ناحق شکنجه کرده اند، می باشد.   مقداری از متن رمان قرار بی قرار : با نگاه عصبی و خیره مامان، از ماشین پیاده شدم. از بابا ...

دانلود رمان قرار بی قرار از لیلا حیاتی

موضوع اصلی رمان قرار بی قرار :

سرگذشت شخصی است که فکر و ذهن خود را در برهه ای از زندگی فقط صرف انتقام از کسانی که او را به ناحق شکنجه کرده اند، می باشد.

 

مقداری از متن رمان قرار بی قرار :

با نگاه عصبی و خیره مامان، از ماشین پیاده شدم. از بابا در عجبم با این علاقه اش، آن هم در این جای پرت! حیف از آن همه پول که بابت خرید این زمین و ویلا حرام شد.

با حرص به ورجه وورجه و خوشحالی بی حد نوه سرایدار خیره بودم. تازه آمده و ما را نمی شناسد. فقط صدایمان را شنیده.

طفلی اگر پدر و مادر داشت مجبور نبود در این جای پرت بزرگ شود. شکر که بابا عیدها و تابستان ها فیلش یاد هندوستان متروکه اش می کند، وگرنه مثل این طفل معصوم، عین آدم های عصر حجر مجبور به گذران روزگار بودیم. مردم شمال ویلا می خرند، بابای ما دامنه ی سبلان!

خنده و متلک دوستانم جلوی چشمانم رژه می رفت. با دست آهسته کوبیدم به سرم. این کار از دید بابا مخفی نماند و با داد گفت:

-فاطمه کاری نکن که از حالا احترام بینمون شکسته بشه!

آهسته نالیدم:

-حرفی زدم بابا؟

-حرفی که نه، حرکتت! اون بی زبون گویای همه چیز بود.

-چشم بابا، دیگه حرکتی هم انجام نمی دم، عین دانش آموزهای جسمی حرکتی تون!

عصبی نگاهی به مامان انداخت و بدون حرفی با پا به در سالن کوبید و واردش شد. مامان به سمتم چرخید و گفت:

-عزیز دل مامان، فقط سه ماهه، تحمل کن.

-ماملن سه ماه یه عمره ها!

-برام ها ها نکن!

میان عصبیت زدم به خنده و گفتم:

-سال مگه چند ماهه که ما باید چهار ماهش رو به خاطر علاقه بابا، تو این ناکجا آباد سر کنیم؟!

-فاطمممه!

-مامان، خب حقیقت رو می گم! پارسال که یادتون مونده، برف و کولاک منطقه رو پوشونده بود…

-منظور؟

-تا راه رو باز کردن پنج روز گذشت. بابا به چمن و چشمه و هوای عالی دلخوشه؟ خب اطراف جاده هراز هم می شد ویلا خرید. چرا جای به این پرتی و وحشتناکی؟ تو روستا هم زندگی نمی کنیم… ای خدا!

-صداتو بیار پایین. اگه وحشتناکه عمو و زن عمو چرا اینجان؟

-اینا که بچه های همین اطراف و روستان، آب و خاک شونه.

-فاطمه!

-جانم مامان؟

-با من بحث نکن. خودم به اندازه کافی از علاقه بابات کشیدم و می کشم، تو دیگه تمومش کن! باشه؟

از حرص با ته کفش به زمین کوبیدم. به نمای بسیار زیبا و شیب دار ویلا که با رنگ نارنجی اش مقابلم قد کشیده بود، نگاهی انداختم و کوله ام را از دوشم پایین آوردم و بندش را دور دستم پیچیدم.

با ضرب پا حرصم را سر پله ها خالی کردم و بعد از مامان وارد سالن شدم. کیفم را روی مبلی پرت کردم و روی کاناپه دراز کشیدم و زل زدم به سقف.

-سقف چکه نمی کنه!

با صدای بابا، مردمک چشمم را به سمتش روانه کردم. این بار داد زد:

-اگه خسته ای برو اتاقت!

با صدای در سالن، نگاهم را به سمتش انداختم. با دیدن عمو بهرام که وسایل را می آورد، با حرص از جا برخاستم و شالم را مرتب کردم. بابا سریع به احترامش بلند شد و به طرفش رفت.

سرم از درد درحال انفجار بود. دستم روی شقیقه ام بود. با سلام عمو، نگاهم را از پارکت کف سالن، به سمتش بالا آوردم و به زحمت لبخندی زدم و جواب سلامش را دادم. او و زن عمو را خیلی دوست داشتم. طبیعت زیبا و بکر اینجا را هم دوست داشتم. اما برای چند روز، نه چند ماه!

بعد از سلام و احوالپرسی، کیف و ساک ها را به طبقه بالا برد. بابا کمی آن طرف تر نشست و تلویزیون را روشن کرد. پوزخندی زدم و در دل نالیدم:

«خوبه که برق و آب و گاز داره عشقت بابا!»

با صدای عمو باز سر دردناکم را به سمتش گرداندم:

-پسرم حسین میشه چند لحظه وقتتو بگیرم؟

بابا با لبخند به سمتش رفت، دستش را به گرمی فشرد

و کنار خودش نشاند و گفت:

-ما با هم این حرف ها رو داشتیم عمو؟

با لبخند گرمی نگاهش را به من انداخت و گفت:

-این کار فرق داره پسرم!

-شما روی سر ما جا دارین، سر پا و آباد بودن اینجا رو همیشه مدیون شما هستم، مگه چقدر به شما میدم جز یه جا برای زندگی؟

-نگو پسرم، اون خونه کنار ویلا کم از اینجا نباشه کمتر نیست. از پول محصولات باغ هم تا حالا یه قرون نگرفتی.

-این خونه و باغ روی همین ویلا گرفتم. منتی ندارم، خالی بود. باغ هم به یکی عین شما نیاز داشت. دلسوزتر از خودم ازش مراقبت کردی… امرتون رو بفرمایید.

-صد سال باعزت عمرت باشه حسین جان، عین پسرمی.

بابا صورتش را بوسید. دلم برایش سوخت. بنده خدا همین یک پسر را داشت. پسرشان پنج سالی بود ازدواج کرده و با همسرش ساکن اردبیل بودند. کارمند بود، در راه بازگشت از اداره تصادف می کند و می میرد.

دو سال بعد همسرش ازدواج می کند و نازنین را از او می گیرند. حالا چند ماهی می شد که نازنین با آنها زندگی می کرد. دختر ناز و شیرین زبانی است. لهجه نداشت.

صدایش را از پشت تلفن شنیده ام. عمو و زن عمو لهجه غلیظی دارند. باز شکر کمی زبانشان را متوجه می شوم، لهجه اکثر محلی ها را به هیچ وجه متوجه نمی شوم. گاهی فکر می کنم اینجا ایران نیست و با زبانی خارجی روبرو شده ام. صدای عمو حواسم را به سمتش کشاند:

-خواستم امسال عید که میآید اینو به شما بگم که نیومدید. تلفنی هم…

با قطع شدن کلامش، بابا دست روی پایش گذاشت و گفت:

-من و شما این حرف ها رو با هم داشتیم؟

-گفتن این موضوع برام سخته، اما باید بدونی. آخرای زمستون بود. وقتی از روستای کنارمون برمی گشتم، یه چیزی توجهم رو به خودش جلب کرد. تاریک بود.

نور ماشین رو انداختم همون حوالی اما چیزی ندیدم. مطمئن بودم حوالی برف های تلنبار شده چیزی کنار جاده دیدم. چراغ قوه رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و باز همون حوالی گشتم.

یهو دیدم یکی خودشو پشت تپه برفی مخفی کرده. دید که زل زدم بهش، خون کنار لبشو پس زد و به تندی گفت: «راهتو بکش برو!» از نفرتی که تو چشای رنگ خونش بود، یه آن ترسیدم.

همین که برگشتم و دو قدم ازش فاصله گرفتم، صدایی اومد. برگشتم. روی برف ها افتاده بود. صورتش زخمی و خونی بود اما نه اون قدر که متوجه وخامت اوضاعش بشم. حال بدش رو گذاشتم پای سرمای هوا و ترکیدن خون از لب و صورتش. سریع به سمتش رفتم،

همین که دست پشت کمرش بردم، متوجه گرمی دستم شدم. دست دیگه ام رو زیر سرش گرفتم و دست پشت کمرش رو آوردم بیرون، دیدم دستم غرق خونه! دیگه نفس هم نمی کشید. سرش آویزون دستم شده بود. هراسون انگشتم رو کنار شاهرگش گذاشتم.

نبض داشت. سریع سوار ماشینش کردم و به سمت مشکین شهر رفتم. بعد از رسیدگی های اولیه، اونو منتقل کردن اردبیل، متوجه شده بودن خون کمرش از شکنجه های زیاده…

مات عمو بودم. این دوره و شکنجه؟! شکنجه شدن را فقط در کتاب ها خوانده و در فیلم ها دیده بودم. خدای من!

با چشم هایی گشاد شده به لب عمو خیره بودم که ادامه داد:

-این شکنجه‌ها به قدری بود که جای سالم تو کمرش نمی‌دیدی. یکی از کلیه‌هاش به شدت آسیب دیده بود. باید چند عمل روی کمر و دنده و کلیه‌اش انجام می دادن. منو که می‌شناسید، پولی نداشتم.

چطور از پس هزینه‌های سنگین عمل بر می اومدم؟ از طرفی باید جوابگوی بیمارستان هم می بودم که با این آدم چه نسبتی دارم. دکترش پسر جوون و فهمیده ای بود، خدا خیرش بده هر کجا که هست.

گفت:

«عمو نترس، شما کار خدا پسندانه ای در حق این جوون انجام دادین. ما هم مجبوریم، باید طبق روال قانونی و اداری با شما برخورد کنیم. این جور که من تشخیص میدم وضعیت این بیمار اورژانسیه، باید عمل بشه.

از فردای عمل هم نترسید. نمی‌ذارم براتون دردسر بشه. ما به آدمای دلسوز مثل شما نیاز داریم. امروز اگه شما رو به پلیس معرفی کنم، فردا روز یکی تو وضعیت مشابه شما، این داستان رو بشنوه، از کمک به همنوعش پشیمون میشه.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان بهای لیلی بودن از لیلا حیاتی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4989
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!