دانلود رمان اعجاز عشق از سحر فردی
دانلود رمان اعجاز عشق از سحر فردی موضوع اصلی رمان اعجاز عشق : سرگذشت مرد زخم خورده و جفا ديده ايست كه در حق خودش و خانواده ی آسيب ديده اش نا حقی های فراوانی شده و او اكنون تشنه ی انتقام است. انتقامی سخت همراه با خشم و كينه اي شعله ور شده در قلبی سنگی و حصار كشيده از عشق. او ...

دانلود رمان اعجاز عشق از سحر فردی

موضوع اصلی رمان اعجاز عشق :

سرگذشت مرد زخم خورده و جفا دیده ایست که در حق خودش و خانواده ی آسیب دیده اش نا حقی های فراوانی شده و او اکنون تشنه ی انتقام است. انتقامی سخت همراه با خشم و کینه ای شعله ور شده در قلبی سنگی و حصار کشیده از عشق.
او با دزدیدن دختر کسی که مسبب مرگ خواهرش است، تقاص دل داغدارش را پس می گیرد و به خودش وعده ی آرامش می دهد.

 

مقداری از متن رمان اعجاز عشق :

با کنار زدن پرده ی حریر اتاق و نمایان شدن آفتاب دلنشین صبحگاهی بر روی صورتش، هیجان زده به عقب برگشت و گفت: آخیش، هیچ جا خونه ی آدم نمیشه! مخصوصا اگه اتاقت همون اتاق ِ نوجوونیت باشه و تو رو یاد خاطراتِ خوش گذشته ات بندازه…

ماه منیر حین مرتب کردن روتختی گلدارش پاسخ داد: واسه اینکه مادرتون در نبود شما به کسی اجازه نمی داد بیاد تو اتاقتون و به چیزی دست بزنه… تنها کسیم که این اجازه رو داشت، من بودم تا ماهی یکی دو بار بیام اینجا و وسیله هاتونو گردگیری کنم.

-ماه منیر! رفتی تمنا رو صدا بزنی یا خودتم بچسبی پیشش…

با صدای نسبتا عصبی گیتی بانو، هر دو ریز ریز شروع به خندیدن کردند و به طبقه ی پایین رفتند.

گیتی بانو با دیدن آنها، چشم غره ای رفت و گفت: چه عجب! حالا حالا هم نمیومدین…

تمنا همان طور که بر روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری می نشست، لبخند زنان به حرف آمد: سر صبحی انقدر حرص و جوش نخور گیتی جون، واسه پوستت خوب نیست! اونوقت مجبور میشی پولای بی زبون اون شوهر بیچاره تو بریزی تو جیب دکترا و بوتاکس تو تجدید کنی…

مادرش که زن بسیار زیبا و قانون مداری بود، بعد از گذاشتن لیوان چایی مقابل او، خودش نیز روبه رویش نشست و گفت: کم مزه بریز! در برابر کارای تو و بابات بوتاکس که هیچ، جراحی پلاستیکم کمه…

دخترک در همان حال که چایی اش را شیرین می کرد، با خنده ی دلنشینی لب زد: می بینی ماه منیر! اینم از مامانِ من…

-کشمش دم داره تمنا خانوم، خاله ماه منیر! مثل اینکه غربت نشینی همه چی رو پاک از یادت برده…

او نیز با نگاهی به جانب ماه منیر، خدمتکار مهربان و زحمتکش خانه یشان که عمر آشنایی شان به درازا می کشید، چشمکی زد و گفت:من و ماهی جون که این حرفا رو با همدیگه نداریم! خودش گفته با من راحت باش، مگه نه ماهی جون؟

ماه منیر زبان بسته تنها به لبخند ساده ای بسنده کرد و مشغول تمیز کردن چدن های روی گاز شد.

اندکی بعد که صبحانه خوردنشان رو به اتمام بود، با شادی مضاعفی از روی صندلی اش برخاست و گفت: راستی مامان امروز خونه ساناز اینا یه دورهمی دوستانه ست! منم دعوتم، گفتم بدونی…

مادرش حین نوشیدن آب پرتقال تازه اش، نگاه سرزنش آمیزی به سمتش انداخت و گفت: عجبا… بزار از راه برسی، عرقت خشک بشه بعدا مهمونی و مهمونی بازی تو شروع کن!

در جواب مادرش، قیافه ی متفکرانه ای به خود گرفت و گفت: من که دوش گرفتم، نمی دونم چرا هنوز عرقم خشک نشده! گمونم عرق سگی بوده لامصب، گیرایی بالایی داشته…

گیتی بانو هم زمان که از جایش بلند می شد تا میز صبحانه را جمع کند، سری از روی تاسف تکان داد و به سمت ماشین ظرفشویی رفت که تمنا با حلقه کردن دستانش به دور گردن او، بوسه ی محکمی بر روی گونه ی ژل خورده ی مادرش نشاند و گفت:

آخه تمنا فدات شه، خودتم خوب می دونی که یه هفته بیشتر اینجا نیستم، نمیخوام تو این زمان کم، کوچیکترین فرصتی رو از دست بدم و دست از پا دراز تَر برگردم…

مادرش نیز با تبسمی خالصانه موهای بلند او را به دست نوازش گرفت و گفت:

خیلی خوب، نمی خواد با این حرفا سرمو شیره بمالی! امروز مختاری هر جا دوست داری بری اما از فردا مهمونی و رفیق بازی تعطیل… یکمم با ما وقت بگذرون… بزار منو پدرتم یه دل سیر ببینیمت و کنارت باشیم!

-چشم نور چشمی تمنا! حالا دیگه اجازه می فرمایید برم بالا و به کارام برسم؟

مادرش با لحن اغراق آمیزی جواب داد: بفرما، اجازه ی ما هم دست شماست!

تمنا درحالیکه می خندید، از پله های کنار آشپزخانه بالا رفت و وارد اتاقش شد. اتاقی که بعد از گذشت پنج سال هنوز هم دست نخورده باقی مانده و شکل قدیمی خودش را حفظ کرده بود.

دوباره پشت پنجره ی قدی مقابلش ایستاد و به حیاط سرسبز و پوشیده از گل پیش رویش نگاهی انداخت.

همه چیز مانند گذشته ها بود و او را یاد لحظات تلخ و شیرین بچگی اش می انداخت. لحظاتی که شاهد قد کشیدنش بودند و صدای خنده های بی دغدغه اش را در صندوقچه ی خاطراتش نگه داری می کردند.

چرا که تمام دوران بچگی تا نوجوانی اش را در این خانه گذرانده بود و خودش را مالک حقیقی آنجا می دانست.

مجددا دم عمیقی گرفت.

به وضوح دلش برای تک تک متعلقات این عمارت کوچک و قدیمی تنگ شده بود. از ویوی ابدی اتاقش گرفته تا عروسک های کوچک و بزرگ توی کمدش که تداعی کننده ی روزهای خوش گذشته بودند و به او حس زندگی می دادند.

بلاخره بعد از چشم برداشتن از مجسمه ی سنگی کنار آلاچیق، گوشی اش را برداشت و بر روی تختش دراز کشید.

زبان احساساتش را نمی فهمید.

این روزا بدجوری از خودش بازی در می آورد. به طور مثال تا وقتی آنجا بود، مخیله اش را برای دیدن پدر و مادرش سوراخ کرده و مدام بهانه یشان را می گرفت و حال که اینجا بود، بی قرار و شیوای سامیارش گشته و نمیدانست چطور باید آرامش کند.

پس از آن با وصل شدن به وای فای خانه و رفتن در صفحه چت او، لبخند دندان نمایی به عکس پروفایلش زد و برایش تایپ کرد:

در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب

طبق محاسبات زمانی و فاصله ی نسبتا زیادی که با یکدیگر داشتند، می دانست او همچنان غرق خواب است و در حال حاضر دلنوشته ی عاشقانه اش بی جواب می ماند به همین سبب بعد از کنار گذاشتن گوشی، از رو تختش برخاست و مشغول بیرون آوردن وسیله های داخل چمدانش شد.

در همان حال که خود را سرگرم لباس های رنگارنگ تابستانی اش کرده بود و لوازم های ضروری اش را درون کمدی جای می داد، با بلند شدن صدای همهمه ای از سالن، دست از کار کردن کشید و گوش هایش را تیز کرد.

با شنیدن صدای بشاش بهار، حدس این که خانواده ی خاله گیسو به آنجا آمده باشند کار سختی نبود. حین اینکه مقابل آینه قرار گرفته بود و شلوارکش را با شلوار مناسب تری عوض می کرد، به یکباره در اتاقش چهار طاق شد و صورت خندان بهار، میان چارچوب در نمایان گشت:

بیا اینجا ببینم عوضی! قبلنا با معرفت تَر بودی، حالا دیگه کارت به جایی رسیده که بی خبر میای و همه ی ما رو میزاری تو خماری…

تمنا هم زمان با بالا کشیدن شلوارش جواب داد:

تو هم قبلنا با ادب تَر بودی! بد نیست میری جایی اول در بزنی، شاید طرف لخت باشه…

در ادامه دکمه ی شلوارش را بست و گفت:

بعدشم خیر سرم می خواستم سورپیرایزتون کنم!

بهار که هم سن و سال خودش بود و جثه ی ظریف تری داشت، بی مهابا به سمتش رفت و گفت: قبلنا خیلی کارا می کردیم، الان دیگه از این سوسول بازیا نداریم! در ثانی قفل درو واسه همچین روزایی ساختن…

با رسیدن به او، دستانش را از دو طرف باز کرد و گفت: بیا بغلم ببینم قرتی خانوم!

پس از آغوش گرفتن یکدیگر و نشستن بر روی تخت، کمی تجدید خاطره کردند و سپس به طبقه ی پایین رفتند.

با دیدن ظاهر آراسته ی خاله گیسو و پسر بزرگترش بردیا، با آنها نیز احوالپرسی گرمی کرد و کنارشان نشست.

خاله گیسو همان طور که یکی از شربت های خنک ماه منیر را بر می داشت، سری به طرفش چرخاند و گفت:

چه خبرا خانوم دکتر؟ خونه عمه کتی خوش می گذره؟ خوب تنهایی واسه خودت سر می کنی و یادی هم از ما نمی کنی… نکنه رفتنت هم مثل اومدنت باشه و بخوای یواشکی برگردی! از الان گفته باشم، تا یه شب نیای خونه ی ما ، نمی زارم حتی به برگشتنم فکر کنی…

به جای او، بهار پس از نوشیدن مقداری از شربت آلبالویش به حرف آمد:

غلط کرده دختره ی غرب زده ی بدترکیب! به جون بردیا، این دفعه بخواد ما رو قال بزاره یه کاری می کنم که تا عمر داشته باشه نتونه فراموش کنه…

صدای اعتراض بردیا بلند شد و گفت: چرا از جون من مایه میزاری! اگه راست میگی از جون خودت مایه بزار…

-منو تو نداریم که برادر من! ناسلامتی تو مردی، نصف جونتم پای قسم های الکی من بره، بازم اونقدری جون داری که بتونی باهاش از دست عزرایٔیل قسر در بری….

تمنا در حالیکه می خندید، شربتی برداشت و گفت: تو آدم بشو نیستی!

بهار پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت: تو آدم شدی کجای دنیا رو گرفتی؟

برو بابایی نثارش کرد و در جواب خاله گیسو دهان گشود: این حرفا چیه خاله جون، من همیشه به یادتونم! با اینکه تا دکتر شدنم کلی مونده، اما صبح تا شب مشغول درس و دانشگاهم، شب تا صبحم با عمه نیلو سر و کله می زنم و وقتی برام نمی مونه…

این بار بردیا رشته ی کلام را توی دستش گرفت و گفت: چرا برنمیگردی همینجا بقیه درس تو ادامه بدی؟ از این همه دوری و دلتنگی خسته نشدی؟

با سوال او، سری به طرفش چرخاند و گفت: راستشو بخوای چرا، منتهی…

مکثی کرد و با نیم نگاه مستاصلی رو به مادرش، پایی روی هم انداخت و مشغول توضیح دادن شد: با میل خودم نرفتم که بخوام با میل خودم برگردم!

گیتی بانو بلافاصله حالت تدافعی به خود گرفت و گفت:

بیخودی اون طوری به من نگاه نکن! خودتم خوب می دونی که تو این یه مورد من هیچ نقشی نداشتم! همه ی اینا خواسته ی پدرت بود که تو رو بفرسته اون سر دنیا و ازت یه خانوم دکتر قهار بسازه وگرنه اگه به من بود هرگز نمیزاشتم تنها دخترم بره تو کشور غریب و انقدر ازمون دور باشه…

در ادامه ی حرفش، نفسی گرفت و با همان لحن معترضش اضافه کرد: خدا آخر و عاقبت همگی مونو به خیر کنه! من که هیچ وقت از کارای این دختر و پدر سر درنیاوردم…

بهار که مرتبا با جنگولک بازی هایش سربه سر برادر بزرگترش می گذاشت، بی هوا لیوان شربت نیمه خورده ی او را از دستش کشید و گفت:

خاله جون چرا یه خواهر و برادر دیگه واسه این تحفه تون نیاوردین تا هم خودتون از تنهایی دربیاین هم این بدبخت فلک زده یه همدم واقعی داشته باشه؟

به دنباله ی جمله ی او، تمنا نیز متذکر شد: بهار راست میگه مامان! تنبلی از خودتون بوده، آخه چرا این ظلمو در حقم کردین و منو تک و تنها پس انداختین؟

گیتی بانو حق به جانب پاسخ داد: خجالت بکش دختر! اینم سؤاله می پرسی، لابد صلاح بوده…

هورمون های حاضر جوابی بهار که همیشه آماده به خدمت بودند و او را قلقلک می دادند، بلافاصله به میان آمد و گفت:

می دونی چرا؟ چون بچه ی نق نقو بدقلقی بودی که هیچ وقت خدا نمی خوابیدی تا این بندگان خدا یه فرصتی واسه خلوت کردن داشته باشن و بتونن یه بچه ی دیگه درست کنن…

بعد هم با خونسردی تمام رو به خاله گیتی اش زبان جنباند: نمیشه الان بیارید؟ اگه همین امشب اقدام کنید، نه ماه دیگه، بچه بغل، خونه ی شوهر، به و به و به…

به جز خاله گیسو که لب به مؤاخذه اش گشود، بقیه خندیدند و از هر دری صحبت کردند. کم کم با رسیدن وقت ناهار، همگی به دور یک میز نشستند و مشغول خوردن قیمه نثار خوش رنگ و لعاب ماه منیر شدند.

اندکی بعد از رفتن خانواده ی خاله گیسو به خانه یشان، او نیز شتابزده پله های چوبی کنار دیوار را پشت سر گذاشت و راهی اتاقش شد. بی هدف دستی بین لباسهایش کشید و متفکرانه به هر یک از آنها خیره شد. در آخر با برداشتن شومیز و شلوار متناسبی، در کمدش را بست و مقابل آینه قرار گرفت.

پس از پوشیدن لباس ها، نوبت به بزک دوزک صورتش رسید و کیف لوازم آرایشی هایش را بیرون آورد. خوبی غرب نشینی این بود که ذهنش را از تجمل گرایی و تشریفات به دور کرده و او را به سوی ساده زیستی کشانده بود.

سرانجام با آرایش بسیار مختصری که بر روی پوست سفیدش نقاشی کرد، دستی به موهای حالت دارش کشید و بلافاصله از اتاق خارج شد.

ماه منیر با دیدن او، اسپندی به دور سرش چرخاند و گفت: الهی چشم بد ازت دور باشه! ماشالله چشمات عین دو تا یاقوت سبز تو صورتت می درخشه…

تمنا تشکری کرد و با خنده ی پت و پهنی جواب داد: آخه کی منو چشم می زنه ماهی جون! برو واسه اون گیتی جونت اسفند دود کن که مثل قالی کرمون می مونه و داره روز به روز جوون تر میشه…..

سپس با اشاره ی ریزی به جانب مادرش خاطر نشان کرد: تو رو خدا نگاش کن، انگار نه انگار چهل و پنج سالشه و یه دختر بیست و سه ساله داره!

ماه منیر حین اینکه به آشپزخانه می رفت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و گفت: صد البته که مادرتونم رو چشمای بنده جا دارن اما تو تازه اول جوونیته، می ترسم سریع تر چشم بخوری و خدای نکرده یه بلایی سرت بیاد!

-خدا چشمات و نگه داره!

این حرف را مادرش گفته بود و بعد از آن رو به دخترش ادامه داد: می خوای بری؟

تمنا نیز در جواب مادرش تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد. سپس با برداشتن گوشی اش از روی میز و دیدن ساعت، نچ نچی کرد و گفت: وای… دیرم شد! فکر کنم آخرین نفری که برسه، من باشم…

 

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان ژوان

رمان حوت

رمان فراموش آباد

رمان بی مرزی

رمان گرایلی

رمان بازگشت طیطو

رمان از یاد بردن آقای چیز

رمان معرکه ماه

رمان آسمان آذر

رمان تا تلاقی خطوط موازی

رمان حکم بازی سرنوشت

رمان نازک ترین حریر نوازش

رمان خسته خانه

رمان اگر نرفته بودی

رمان طلوعی در شب

رمان ال آی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4926
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!