دانلود رمان پیدای پنهان از فاطمه مادحی
دانلود رمان پیدای پنهان از فاطمه مادحی موضوع اصلی رمان پیدای پنهان : داستان دختری به نام نفسه، یه دختر یتیم که بعد از فرار از خونه با یه روح هم خونه شده و حالا برای خلاص شدن از دست شایان باید دنبال جسم اون بگرده اما تو این راه نفس و شایان عاشق هم میشن، یه عشق بین روح و انسان…   مقداری ...

دانلود رمان پیدای پنهان از فاطمه مادحی

موضوع اصلی رمان پیدای پنهان :

داستان دختری به نام نفسه، یه دختر یتیم که بعد از فرار از خونه با یه روح هم خونه شده و حالا برای خلاص شدن از دست شایان باید دنبال جسم اون بگرده اما تو این راه نفس و شایان عاشق هم میشن، یه عشق بین روح و انسان…

 

مقداری از متن رمان پیدای پنهان :

نگاه بی فروغم رو به زندی وکیل پدرم دوختم و با صدایی گرفته که حاصل چهل روز بی وقفه اشک ریختن بود گفتم:

-متوجه منظورتون نشدم میشه دوباره تکرار کنید.

قبل از اینکه زندی دهان باز کنه تا جواب منو بده سینا پیش دستی کرد

-یعنی اینکه یا با من ازدواج میکنی و تو این خونه خانومی میکنی یا ازدواج نمیکنی و از اینجا میری.. یا شایدم دلت بخواد اینجا بمونی و جای ثریا خانوم کار کنی هووم کدومش؟

-اصلا میفهمی چی داری میگی سینا اینجا خونه منه و تو مثل برادمی…

با تموم شدن جملم یک طرف صورتم سوخت با چشم های گرد شده از بهت و ناباوری نگاهش کردم که انگشتش رو به نشانه تهدید مقابلم گرفت.

-یک بار دیگه فقط کافیه یک باره دیگه بگی من مثل برادرتم جوری میزنمت که خودتم خودتو نشناسی فهمیدی؟

بی اختیار سری تکون دادم.

-آفرین عروسکم! حالا هم بهتره دختر خوبی باشی و برای فردا آماده بشی.

-فردا!مگه فردا چه خبره؟

-خبر که زیاده ولی اصلیش اینه که فردا عقد کنونه.

-عقد کنونه کی؟ اصلا چه عقد کنونی وقتی هنوز چهل روز بیشتر از مرگ بابا نگذشته؟ من…

نذاشت حرفم تموم بشه و بی ربط گفت

-من و تو…

گیج پرسیدم

-چی؟

سینا خیره تو چشم هام شمرده، شمرده لب زد

-پرسیدی عقد کنون کیه… منم جوابت رو دادم…

گنگ نگاهش کردم. مکالمه کوتاهمون رو مرور کردم و با گذشتن فکری از ذهنم از جا پریدم.

امکان نداشت درست فهمیده باشم…

سینا با دیدن گیج زدنم سری برام تکون داد

-روشن شدی دختر عمو؟

-من زن تو نمیشم!

سرد نگاهم کرد.

-پس بهتره وسایلت رو جمع کنی و از خونه من گمشی بیرون…

-چی داری میگی سینا اینجا خونه منه،مال پدر منه بعد تو میخوای منو بیرون کنی، از خونه خودم!

سرد وبی احساس برندازم کرد.

-تو اشتباه میکنی گلم اینجا خونه تو بود، مال پدر تو بود الان خونه منه! خود عمو به نامم کرده و من تو رو از خونم بیرون می کنم. مگر اینکه تو با من ازدواج کنی.

ناباورانه لب میزنم

-تو داری دروغ میگی،امکان نداره بابا همه اموالش رو به تو داده باشه من ازت شکایت میکنم…

سینا با بی خیالی روی مبل نشست و پا روی پا انداخت

-تو درست میگی پدرت هیچی به من نداده اون همه چیزش رو به تو لوس و نازنازی داده اما من همه اموالش رو با یه وکالت نامه و یه وصیت جعلی به نام خودم کردم.

چشم هام گرد شد. وقاحت تا چه حد؟

مطمئنا این هیولای مقابلم سینا نبود…

سینا با دیدن چشم های گردم قهقه ای زد که تنم رو لرزوند.

-بهتره فردا راس ساعت ده آماده باشی وقت محضر داریم حالا هم از جلو چشمام گم شو.

چشم روی هم گذاشتم تا کمی فقط کمی به خودم مسلط بشم تا بتونم در جواب این همه وقاحتش جواب دندان شکنی بهش بدم ولی با باز کردن چشم هام سینا رو تو سالن ندیدم.

به طرف زندی برگشتم تا بپرسم حالا باید چیکار کنم که متوجه شدم رفته… اصلا متوجه رفتنش نشدم پس برای همین بود که سینا راحت از کارهایی که کرده بود حرف میزد.

با حرص از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم رو تخت دراز کشیدم و به اینکه حالا باید چیکار کنم فکر کردم.

من همیشه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم پس ازدواج با سینا منتفی بود ولی اگه باهاش ازدواج نکنم کجا برم؟

باید ازش شکایت میکردم ولی با کدوم مدرک، اصلا تا وقتی بتونم اموالم رو پس بگیرم کجا باید بمونم!

چطوری باید زندگی رو بگذرونم؟

سرم رو تو دستام گرفتم و پوف کلافه ای کشیدم…

اصلا باورم نمیشد سینا این کارو کرده باشه همیشه مثل برادر نداشتم دوستش داشتم چه طور تونست این کارو بکنه، خدایا چه طور؟

تو افکارم غرق بودم که با شنیدن صدای موبایلم از فکر خارج شدم،نگاه نکرده هم میشد حدس زد کی پشت خطه…

-جانم لیلی؟

-کوفتت بشه الهی از گلوت پایین نره بیشعور کثافت چه طور دلت میاد؟

-چی شده لیلی؟

-چی شده،دیگه چی میخواستی بشه؟

-لیلی میگی چی شده یا قطع کنم؟

-ایششش دختره بی احساس…

-من قطع می کنم…

لیلی آژیر کشون داد زد:

-میگم بابا قطع نکن، دانشگاه رشته مورد علاقت قبول شدی تو تهران…

لیلی جیغی کشید و با خوشحالی ادامه داد

-وای نفس باورم نمیشه کلی برات خوشحال شدم.

اگر چهل روز پیش بود حتما از خوشی شنیدن این خبر بال در میاوردم یا مثل لیلی جیغ و داد می کردم ولی الان…

-واقعا تو چی؟تو کجا قبول شدی؟

-من واقعا کشته مرده این هیجانتم فقط همین “واقعا”بی احساس…

بعد هم ایش کش داری نثارم کرد که گفتم:

ببخشید گلم،ولی تو که میدونی من این چند وقته حالم زیاد خوب نبوده.

-میدونم عزیزم ولی این دلیل نمیشه تو انقدر بی احساس باشی و بزنی تو ذوق من…

برعکس جمله اولش که کاملا آروم گفته بود بقیه جملش رو خیلی حرصی در حالی که آخرش تقریبا جیغ میزد ادا کرد.

-من به کل یادم رفته بود نتایج امروز اعلام میشه.

غم تو صدام کاملا مشخص بود و لیلی خیلی خوب متوجه شده بود برای همین سریع بحث رو عوض کرد

-نمیخوای بدونی من کجا قبول شدم

-پرسیدن نداره تو هم حتما تهران قبول شدی دیگه.

-نخیر من همینجا تو شیراز قبول شدم

-یعنی من بدونه تو باید برم؟

من بدون لیلی دق می کردم.

بعد از سینا لیلی اخرین کسی بود که داشتم…

قبل از اینکه لیلی چیزی بگه صدای بوق اشغال توی گوشم پیچید و مجبورم کرد برای جواب دادن به پشت خطی زود از لیلی خداحافظی کنم.

با وصل تماس صدای نا آشنایی تو گوشم پیچید:الو

-خانم نفس آذین؟

-خودم هستم امرتون

-سرمد هستم خانم…

(سینا)

تا صبح تو اتاق رژه رفتم و خودم رو بابت رنجوندنش سرزنش کردم.

قلبم از غم تو چشماش فشرده شد.

ولی این تنها راه برای به دست آوردنش بود.

با یادآوریه سیلیی که تو گوشش زدم از خودم متنفر شدم اما اون لحظه واقعا از دستش عصبانی بودم. وقتی گفت من مثل برادرش هستم از کوره در رفتم و نتونستم خودم رو کنترل کنم.

من برادرش نبودم!

نفس از روزی که به دنیا اومد نامزد من بود!

اما وقتی بعد از مرگ پدرو مادرم عمو سرپرستی منو قبول کرد. خیلی جدی بهم گفت درسته قبلا نفس نامزد من بود. اما از وقتی پا تو خونش گذاشتم دیگه حق ندارم نفس رو مال خودم بدونم!

عمو اون شب خیلی رک گفت بعد این نفس خواهر منه!

چیزی که هیچ وقت تو گوش من نرفت!

و با حضور اولین خواستگار رسمی نفس بحث بین من و عمو بالا گرفت.

آنقدر که نفهمیدم چی گفتم و چی شد که عمو جلو چشم هام دستش روی قلبش نشست و… لعنت به من!

عصبی چنگی به موهام زدم و نفسم رو با شدت بیرون فرستادم.

وای اگه این مسئله به گوش نفس می رسید… اون وقت برای همیشه نفس رو از دست می دادم…

آه عمیقی کشیدم و خودم رو رو تخت انداختم.

من هیچ وقت نمیزارم نفس متوجه بشه…

حداقل نه تا وقتی منو به چشم برادر می بینه…

برادر… کلمه ای که خیلی وقت بود. تو فرهنگ لغتم منفورترین بود.

باید زودتر نفس رو مال خودم می کردم تا اگه یه روزی هم متوجه چیزی شد نتونه ترکم کنه…

آره نفس باید مال من بشه… باید…

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان عطر خوش ریحان از فاطمه مادحی

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان یه نفر مثل تو

رمان آوای حسرت

رمان رویای پرواز

رمان دنیا همان یک لحظه بود

رمان بانوی قصه

رمان عروس اورامان

رمان شکلات تلخ

رمان روئیده از تردید

رمان دلم پرواز می خواهد

رمان تندیس قصه های ناتمام

رمان آدم و حوا

رمان سرزمین من باران می خواهد

رمان گیلاس ترش

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4920
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!