رمان عاشق تر زخمی تر بخشنده تر
رمان عاشق تر زخمی تر بخشنده تر روایت زوجی میباشد که با هم از نظر سبک زندگی متفاوت هستند و درکی از همدیگر ندارند. رمان با چراییِ عشق و این سوال که «تا حالا شده کسی رو عمیقا دوست داشته باشید و حاضرید تا کجا از اشتباهاتش بگذرید؟» شروع، ادامه و پایان پیدا میکند. داستان روند منطقی دارد و قلم نویسنده گیرا و شیوا میباشد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نوشته شده است. این رمان با 592 صفحه، در سال 1399از نشر شقایق منتشر شده است.
نیلوفر دختری ساده و مهربان است که زندگی را هم به مانند ذات خودش ساده میگیرد و در مقابلش پسری کاملا متفاوت داریم. سهند پسری بلندپرواز است که هرگز نمیتواند شور و هیجان زیادش را در راه درستی خرج کند، تا جایی که بلد نیست قدر دختری که دوستش دارد را بداند و با او رفتار مناسبی داشته باشد. آندو درگیر یک عشق دو طرفه میشوند که به وصال میرسد، ولی از آنجا که سر پسر قصه زیادی پرسودا است، داستان به خوبی پیش نمیرود و چالشهایشان تمامی ندارد.
هوا به قدری سرد بود که احساس میکردم پوست صورتم در حال ترک خوردن است. از صبح که برای درس خواندن از خواب بیدار شده بودم، ریزش برف آغاز شده بود و حالا زمانی که سعی داشتم در حین عجله برای رسیدن به کلاس احتیاط لازم را هم بکنم تا به زمین نیفتم، برخورد هر دانه برف به صورتم سوزشی در پوستم ایجاد میکرد که گویی ذرات ریز شیشه از آسمان در حال ریزش است، نه برف!
وارد راهروی دانشگاه شدم. همان جلوی در ایستادم و برفهایی که جلوی مقنعه و روی شانههایم نشسته بود را تکان دادم، سپس با عجله از پلهها بالا رفتم. لحظاتی بعد به محض این که وارد شدم، نگاه سریعی به ته کلاس انداختم. سهند مثل همیشه سر جایش نشسته بود. با دیدن من لبخند زد. پاسخ لبخندش را با لبخند کمرنگی که توجه کسی را جلب نکند، دادم. رفتم روی صندلی سوم ردیف جلو نشستم.
دقایقی بعد استاد وارد کلاس شد. بیمعطلی امتحانی را که از هفتهی پیش موعدش را به همه اعلام کرده بود برگزار کرد. سؤالات در ابتدا برایم ناآشنا بودند! همیشه سر امتحانات دقایق اول هر چه که خوانده بودم از ذهنم پاک میشد، گویی مغزم تخلیه ی اطلاعاتی شده است. هیچ چیزی به درستی توی ذهنم شکل نمیگرفت. اعداد و کلمات همه برایم ناآشنا بود. حکم فرد بیسوادی را پیدا میکردم که حتی سواد خواندن هم ندارد، اما درست در همین موقع صدای عزیز در گوشم طنینانداز میشد که میگفت؛ «آیهالکرسی بخون. انشاللّه امتحانتو خوب میدی.»
چند نفس عمیق کشیدم و در همان حال آیهالکرسی را زیر لب زمزمه کردم.
جالبی قضیه آنجا بود که درست بعد از پایان خواندن این آیه، آرامش عجیبی گرفتم و کم کم محفوظات ذهنیام به کمکم آمدند. شروع کردم به نوشتن پاسخ سؤالات امتحان!
سؤالاتی را که میتوانستم پاسخ دادم، سپس نگاه گذرایی به ورقه ام انداختم. از جا بلند و بعد از تحویل برگهی امتحان به استاد، از کلاس بیرون رفتم.
به محض خروجم از کلاس، صدای سهند را از پشت سر شنیدم.
«چقدر طولش دادی بابا! چهار ساعته نشستم ببینم کی ورقتو میدی تا منم ورقمو بدم. صد دفعه بهت گفتم استادا ورق تصحیح نمیکنن، وجبی نمره میدن. هر چی دم دستت میاد، بنویس. فقط ورقتو پر کن. درست و غلطشو کار نداشته باش و هیچ سوالی رو بیجواب نذار. هی مثل بچه مدرسهایها نشستی کل ورق رو صد بار از بالا تا پایین نگاه میکنی تا چیزی جا نندازی.»
همیشه لحن صحبت و نگاهش به زندگی برایم جذاب بود. خندهام گرفت و گفتم:
«باز شروع نکن. به خدا همین استاد اگه یه بار ورقهی تو رو واقعا تصحیح کنه، فکر کنم دمار از روزگارت با اون اراجیفی که معلوم نیست از کجا میآری و مینویسی در میآره.»
با صدای بلند خندید. هر دو کنار یکی از پنجرههای سالن ایستادیم. نگاهی به بیرون انداخت. ماشین مدلبالایی از کنار ساختمان رد شد. رنگ آلبالویی ماشین زیر بارش سفید برف، زیبایی آن را چند برابر میکرد. نگاه خیرهی سهند را به آن ماشین دیدم. به خوبی میتوانستم حدس بزنم لحظاتی بعد چه میخواهد بگوید. وقتی ماشین از تیررس نگاه ما دور شد، سهند اخمهایش در هم رفت و با صدایی از روی خشم اما آرام گفت:
«یه مشت بچهقرتی پشت این ماشینای مدلبالا میشینن و با پول باباشون فخر میفروشن، اون وقت ما مثل این اوسکولا باید بیایم دانشگاه درس بخونیم تا یه مدرک خاک بر سری بهمون بدن، بعدش تازه مثل گداها بیفتیم دنبال کار، اونم تازه اگه گیرمون بیاد میشه اول بدبختیمون. خدایا شکرت که دنیات رو دو دسته کردی؛ آدمات یا بدبخت بدبختن یا خوشبخت خوشبخت. عدالتت رو شکر!»
لبخند تلخی روی لبهایم نشست. گفتم:
«باز تو شروع کردی! تو اصلا از این فاصله چطوری تونستی تشخیص بدی که کی پشت فرمون اون ماشین نشسته این اولا، دوما چرا بیخود مردم رو قضاوت میکنی؟ سوما…»
به میان حرفم آمد و با خشم بیشتری گفت:
«دوباره شروع نکنا! حوصلهی این چرندیاتت رو ندارم. باز معلم اخلاق نشو برای من، اعصابمو از اینی که هست داغونترش نکن.»
ترجیح دادم سکوت کنم، چون هیچوقت این بحثهای ما به جای درستی نمیرسید، ولی همیشه قلبا از این که سهند تا این حد نسبت به مسائل این چنینی اطرافش، از خودش واکنش تند نشان میداد عذاب میکشیدم.
به انتهای سالن چشم دوختم. دیدم منصور، برادر بزرگتر سهند، که دانشجوی رشتهی حقوق بود وارد ساختمان شد. با دیدن من و سهند، به سمت ما آمد. سهند که او را زودتر از من دیده بود، صورتش را به سمت من برگرداند و با صدایی آرامتر از قبل گفت:
«بیا! اینم پیداش شد. آقای اخلاق اومد.»
با صدایی آهستهتر از او، در ضمنی که نگاهم به منصور که در حال نزدیک شدن به ما بود، گفتم:
«سهند تو رو خدا بس کن! تازه اون هفته، بعد از دو ماه با همدیگه آشتی کردید.»
رمان عاشق تر زخمی تر بخشنده تر از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
شادی داوودی نویسندهی ایرانی، متولد 1351/10/17 در تهران میباشد. ایشان نویسندگی را از شانزده سالگی آغاز نمود و دورهی کوتاهی را زیر نظر استاد قیصر امین پور گذراند. این نویسنده اولین رمان بلند خودش را در سن ۲۴ سالگی نوشت و با وجود این که رمان دارای جواز نشر دائم برای انتشارات کوثر میباشد، ولی هرگز به زیر چاپ نرفتهاست. شادی داوودی در سالهای اخیر بسیار فعال بوده و چندین کتاب را به چاپ رسانده است.
رمان راز خورشید ـ انتشارات برکه خورشید
رمان سکوت مرداب ـ انتشارات برکه خورشید
رمان تعبیر یک کابوس – انتشارات برکه خورشید
رمان آوای وهم – انتشارات برکه خورشید
رمان عاشقتر، زخمیتر، بخشندهتر – انتشارات شقایق
رمان مرا به خانهام ببر – انتشارات پایتخت
رمان دیوونگی نکن – انتشارات شقایق
رمان جهنم خیس – انتشارات شقایق
رمان جای تو اینجا نیست – انتشارات شقایق
رمان به یاد مانده – انتشارات کوثر
رمان با من بمان – انتشارات کافه رمان پارسی
رمان با تو میمانم – انتشارات کافه رمان پارسی
رمان قصه عشق – انتشارات کافه رمان پارسی
رمان عشق با تو در رویا – در دست چاپ
رمان تلخ و شیرین – مجازی
رمان گلبرگهای خزان عشق – مجازی
رمان پرستار مادرم – مجازی
رمان همین امشب – مجازی