دانلود رمان پینوکیو از سیما انوری
روایت دختریه که قربانی اعمال والدینش شده و دنیایی که ماهیت اصلیش و فراموش کرده و قراره با یک منجی به پاکی برگرده.
مقداری از متن رمان پینوکیو :
کارت ها را تندتند روی هم میچینم.
نگاهم بین او و کارت ها که در دستهایم با مهارت زیر و رو میشوند میچرخد.
از نگاه براق و به وجد آمدهاش میفهمم از کارم خوشش آمده؛اما ظاهرش را حفظ میکند.
سعی میکند بروز ندهد ولی فقط انحنای لبهایش مرا به این باور میرساند که دانشآموز خوبی بودم و هرچه “او” آموزش داده،من لحظه به لحظه از بر شدم.
بوی عود و تاریکی فضای اتاق را پر کرده و جز چند دانه شمع معطر که منبع نور هستند هیچ روشنایی دیگری به چشم نمیخورد و من به لطف بودن نور شمع تحملش میکنم.
بینیام چین میخورد؛یادم باشد دفعه بعد این عود های بدبو را بردارم.
با چندش نگاهش میکنم،دکور مسخرهای که طراحش ارسلان است و من در این شنلِ قرمز واقعا شبیه چیزی شدهام که آنها صدایم میکنند.
“جادوگر!”
لقبی که سالهاست به لطف شغل شریفم آن را یدک میکشم.
نفس های بلندش توجهام را جلب میکند،او واقعا هیجان زده است.
صورت لاغر و استخوانیاش را از نظر میگذرانم و کارتها را مرتب و فیکس کرده روی میزِ چوبی میگذارم.
دستهایم را پس میکشم.صبر میکنم؛حالت صورتش برایم جالب است.چشمهایش از حالت عادی گردتر شده و لبخند هیجان زدهای به لب دارد.انگار که هر لحظه قرار است اتفاق عجیب و هیجان انگیزی بیفتد.
نگاهش اما تکراریست،این پرنسس خودشیفته ای که پولدار بودن از سر و صورتش میریزد.
بار اولم نیست که شاهد این نگاه ها هستم…نگاه هایی که انگار از چند دانه کارت انتظار معجزه دارند.
یا قدرتی که خودشان ندارند را از عکس روی کارت ها میخواهند.
نمیدانم آدم ها احمق شدهاند،یا کلاهبردار هایی مثل من زیادی خبرهاند ولی هرچه هست،تا وقتی که پول داشته باشد برایم آزار دهنده نیست.
عمیق نفس میکشم و نگاه از چهرهاش میگیرم و درست مقابل نگاه منتظرش با یک حرکت زیر کارت ها میزنم.
کارت ها مثل قطار منظم پشت هم ردیف میشوند و تصویر همسانشان برایم تکراریست.
اما او انگار اولین بار است که این صحنه را میبیند که با هیجان دست روی دهانش میگذارد و با چشم هایی گرد شده نگاهم میکند.
حرفم را پس میگیرم،واکنش هایش برایم تکراریست.
هیجان ندارم…فقط منتظرم تا زمان بگذرد.
مثل کسی که مجبور است یک صحنه تکراری از یک فیلم سینمایی را بارها نگاه کند فقط به این دلیل که پول بلیط را پرداخت کرده…
انگشت های کشیدهاش که لاک صورتی روی آنها خودنمایی میکند را جلو میآورد و لرزش دست هایش،ناباورم میکند.پرنسسی از یک خانواده سرشناس با مدرک تحصیلی آنچنانی که مخفیانه امیدش را به چند کارت دستساختِ انسان دوخته،تاسف برانگیز است.
هرچند که کلاه شنل به او اجازه نمیده تا نگاه متاسفم را ببیند اما واقعا برایش متأسفم!
از بین کارت ها سه تا را با انگشت اشارهاش نشانم میدهد و دستش را عقب میکشد.
کارت هایی را که انتخاب کرده،از بقیه جدا میکنم و بدون نگاه کردن به تصویر پشتشان،مقابلش میگیرم.
در انتخاب چند ثانیهای صبر میکند و حوصلهام را سر میبرد.
گشنهام،از بوی عود بدم میآید و در این شنل مسخره در حال آبپز شدن هستم و این پرنسس لوس که ظرافت از حرکات و ظاهرش میریزد،اعصابم را خرد میکند.
خوششانس است چون قبل از اینکه صبرم لبریز شود،کارت وسطی را انتخاب میکند.
دو کارت دیگر را کنار بقیه میگذارم و کارت انتخابیاش را برمیگردانم.
با دیدن تصویر روی کارت لبخند گشادی میزنم و برای اولین بار در طی ساعتها حس میکنم که گرما و بوی عود و گشنگی ذرهای اهمیت ندارد.
از زیر کلاه شنل با تفریح نگاهش میکنم.
چشمهایم از خباثت برق میزند…
هیجان زده با لبخند گشادی سریع میگوید:
لبهایم انحنا پیدا میکند.لعنتی!
قسمت مورد علاقهام شروع شد…با اعتماد بنفس و حق به جانب صدایم را صاف میکنم و دست به سینه میشوم.
لبخند روی لبهایش میماسد؛اما احمقانه نگاهم میکند انگار که خوب نشنیده و میخواهد دوباره تکرار کنم تا در مغز پوکش فرو برود.
ذوق،هیجان و انتظار از نگاهم چکه میکند.
هیجان زده منتظرم… منتظر یک جنجال بزرگ!
و خب انتظارم طولانی نمیشود چون جیغی میکشد که از شدت ارتعاشش گوشم زنگ میزند.
قبل از اینکه به سمتم خیز بردارد و تیکه پارهام کند،در با شدت باز میشود و ارسلان سراسیمه و وحشت زده داد میزند.
از جا میپرم و میز کوچک را به سمت دخترک که هوار میزند و میخواد سمت من و دوست کلاهبردارم حمله کند هل میدهم.
دیگر نمیمانم تا شاهد جیغ جیغ هایش باشم.
کفش هایش را از جلوی در چنگ میزنم و در را هل میدهم و
پشت سر ارسلان حین اینکه میدوم،کتونی های تولید محدودش را پا میزنم.
به عبارتی هم پولش را بالا میکشم،هم کفش های گران قیمتش را…
وارد کوچه میشویم و به محض اینکه باد به صورتم میخورد،کلاه شنل از سرم میافتد و صدای عربدهٔ آشنایی را از پشت میشنوم.
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان کژتاب
رمان محکومه آبی
رمان منبع آرامش
رمان مرگ ماهی
رمان نقطه های تاریک
رمان ماهین
رمان ساحل چشمانت
رمان دایاق
رمان شاه بی دل
رمان خشت دل
رمان مروارید
رمان هویان