دانلود رمان ژوان از فرنیلا
دانلود رمان ژوان از فرنیلا موضوع اصلی رمان ژوان : سرگذشت دختریه که در کودکی جابه جا شده و حالا که دختر‌جوانی هست مجبوره که ادامه ی زندگیش رو در یک عمارت راز آلود کنار خانواده و اقوام متعصبش بگذرونه… این خانواده به شدت اون رو تحت فشار میذارن و قانون مهمی که دارن ازدواجِ فامیلیه که شمیم از اون بی خبره و ...

دانلود رمان ژوان از فرنیلا

موضوع اصلی رمان ژوان :

سرگذشت دختریه که در کودکی جابه جا شده و حالا که دختر‌جوانی هست مجبوره که ادامه ی زندگیش رو در یک عمارت راز آلود کنار خانواده و اقوام متعصبش بگذرونه…
این خانواده به شدت اون رو تحت فشار میذارن و قانون مهمی که دارن ازدواجِ فامیلیه که شمیم از اون بی خبره و می خواد تمام تلاشش رو بکنه تا در مقابل این ظلم و اجبار ایستادگی کنه در خلال این جریانات اون با عمار آشنا میشه و عشقی که بینشون شکل میگیره جریاناتی رو به وجود میاره که در ادامه پرده از اتفاقات بزرگی بر میداره…

 

مقداری از متن رمان ژوان :

پاکت آبمیوه رو در دستانش له میکند.چند قطره از آب انبه روی مانتویِ خاکستریش پخش میشود ولی او بی توجه فقط چشمانش را محکم روی هم فشار میدهد و با خودش فکر میکند چه به سرش خواهد آمد؟

اگر جوابِ آن آزمایش لعنتی آن نتیجه ای نباشد که دلش می خواهد چه روز هایی را باید پشت سر بگذارد؟

با صدای زنگ موبایل از فکر خارج میشود و بدون نگاه کردن به نامِ مخاطب جواب میدهد،ندیده هم میدانست چه کسی بود!

_جونم مامان پری

صدای دل نگران مامان پری با آنن بغضی که جدیدا لحظه ای او را رها نکرده بود از پشت گوشی بلند میشود:

_شمیم جان،کجایی مامان؟اصلا حواست به منم هست؟یهو میذاری و میری ؟جوابِ این قوم….

با حرص دندان هایش را روی هم فشار میدهد و حرص میزند:

به اون قوم بگو شمیم گفت همتون برید به درک!

بغض صدایش بیشتر میشود ولی با صدای بلند تری می گوید :بهشون بگو پدر و مادر بودن و دی ان ای مشخص نمی کنه؛بگو شمیم گفت آسمون به زمین بیاد از خودتون و طایفتون بیزارم!

اشک هایش جاری میشوند و چند زن زیر لبی در مورد او صحبت می کنند. در سرمای ملسِ آبان ماه روی نیمکت های فلزی پارک نشسته بود و ازپشتِ تلفن برای مادرِ بی پناهش شاخ و شانه می کشید. زورش به او رسیده بود؟

زنِ بی گناه روز و شب نداشت…

نگاه هایش این روز ها بی جان بود و قلبِ مریضش ناسازگاری میکرد.با هجومِ فکر و خیال و عذاب وجدان زیرِ لب پچ میزند:همش تقصیر منه…

دینگ ضعیفی می شنود، بابا محسن است:بیا خونه جونم،صحبت می کنیم.

بچه شده است؛بهانه گیر و لجباز…دوست دارد بنویسد پدرِ من جانِ تو دیگر هماست…دختری با چشمانِ جنگلی و مژه هایی بلند،لب هایی سرخ و پوستی سفید.

حسودی میکرد؟ آری

از این حس خجالت میکشید؟ ابدا

نیم ساعتِ بعد کفش هایش را درون جا کفشی قرار می دهد. از همهمه ی درون خانه کم شده اما کفش های جفت شده مقابل در نشان می دهد مهمان های ناخوانده همچنان قصد رفتن ندارند.

سر به زیر وارد می شود و سلامی زیر لبی می کند.

مهمان ها زیر لبی جواب می دهند . فضای سنگینِ خانه ذره ای سبک نشده و همچنان هر کس در لاک خودش فرو رفته.

مردِ مشکی پوشِ ۵۰ ساله که او را صمد صدا میزنند به زبان کردی به هما چیزی می گوید. متوجه نمی شود اما همین که هما از جا بلند می شود و خانمانه به دنبالش راه می افتد جمله ی کردی به خودیِ خود ترجمه میشود!

بدون اجازه روی تختش جا گیر می شود.لازم است به او بگوید از اینکه کسی بدون اجازه روی تختش بنشیند بیزار است؟!

حیف!حیف که او دخترِ مامان پری بود و این رفتار در شانش نبود.

_میدانستی چشمات خیلی شبیه به عمه زهراست؟

این وصل شدن ها را نمی خواست.این سرِ صحبت باز کردن ها را…

کلافه لب میزند: من عمه زهرا ندارم!

هما با مهربانی فقط لبخند میزند.این لبخند هایش از هزاران فحش و ناسزا بیشتر آزارش می داد.

_ من همیشه دوست داشتم یه خانواده ی خلوت داشتم…زندگی تو یه طایفه با چندخواهر و برادر ….

با بی ادبی میانِ حرفش میپرد:برای همین تصمیم گرفتی خانواده ی یه نفرِ دیگه رو ازش بگیری و زندگیشون و از هم بپاشونی آره؟

هما وا رفته نگاهش میکند،ظاهرا توقعِ این حجم از بی رحمی را نداشته اما شمیم آتیشی تر از این حرف هاست: دختر جون این طلبِتو برو از خدا بگیر،چرا آتیش میندازی تو زندگی من؟

حرف های بی ربطش دلِ هما را رنجانده که با چشم های اشکی از خودش دفاع می کند:اگر حرفِ اون پرستار درست باشه این حقِ منو تو هست که پیشِ پدر و مادرِ خودمون زندگی کنیم.

شالِ سفید رنگش را با حرص گوشه ای پرت میکند و با صدایِ کنترل شده و عصبی جواب میدهد: چرا فکر میکنی مادر یعنی کسی که تورو زاییده؟پدر یعنی کسی که نطفه تورو کاشته؟

بی توجه به صورتِ سرخِ هما ادامه می دهد: یه نگاه به من بنداز. ربطِ من به اون دوتا مردِ بیرون،به یه طایفه ی کرد چیه؟

من حتی زبون شمارو متوجه نمی شم!

بعدِ ۲۴ سال اومدین میگین یه پرستار تو فلان سال اومده و گفته جایِ ما عوض شده؟به درک!مهم اینه اون مرد و زن پدر و مادر منن…چطور میخوای به کسایی که فقط دو بار دیدیشون بگی مامان و بابا؟جوابِ منو بده!

هما بی صدا اشکهایش را پاک میکند و لب می زند: من پدر و مادرِ خودم و میخوام…

بی جان روی زمین می نشیند،یقینا صدایش به بیرون از اتاق رسیده و همه انتظارِ این دوئل بین این دو نفر را می کشیدند که ساکت نشسته اند و دخالتی نمی کنند.

خودش را جمع و جور می کند و با لحنی نا مطمئن زمزمه می کند:اولا که هنوز جوابِ اون آزمایش مشخص نشده،اما دلم می خواد بدونم دردت چیه که داری از خانواده ی خودت میبُری!

هما مصرانه جواب می دهد:بُریدنی در کار نیست،من خانواده ی خود و میخوام …همین!

از این دختر آبی گرم نمی شود با این که ممکن است باز هم جوابی نگیرید میپرسد: اون پرستار دقیقا چی گفت؟

ظاهرا هما سپرش را بر زمین می اندازد که با ملایمت پاسخ می دهد

_ظاهرا اون سال پولی گرفته بوده تا جای دو تا نوزاد و باهم عوض کنه،البته که قرار بوده یکی از ما با یه نوزاد پسر جابجا بشه.

این وسط چه اشتباهی شده که حتی این کارو به درستی هم نتونسته انجام بده نمی دانم ولی فقط میدانم بعد از آن ماجرا روزگارِ خوشی نداشته،اون خانواده تمامِ پول و ازش پس گرفتن و روزگارشِ سیاه کردن.

با حالِ زار اومد و گفت من بعد از ۱۵ سال دلم آروم نگرفته و از خدا میترسم که بمیرم و این ظلم و فاش نکرده باشم…

شمیم تیز تر از این حرف ها می پرسد: و دلیلِ این تاخیرِ ۹ ساله؟!

هما متوجه نمی شود و به حالتِ پرسش سر تکان میدهد.

شمیم آب دهانش را قورت می دهد نمی داند چرا از این جواب می ترسد:گفتی ۱۵ سال…از اومدنِ اون‌پرستار حداقل ۹ سال میگذره،تا الان کجا بودید؟

_تا الان من نمی خواستم.

حرصی پوزخند می زند: الآنم من نمیخوام!

مامان پری آرام وارد می شود و دفترِ این بحثِ نا تمام را می بندد.

***

برنج های زعفرانی را به آرامی زیر و رو می کند این آخرین غذایی است که از دستپخت مامان پر می چشد.

حالِ هیچ کدامشان دیدن ندارد؛نه خودش و نه پدر و مادرش.

از وقتی جوابِ آزمایش دی ان اِی مشخص شد و خبر به گوش خاندانِ علوی رسید همه چیز زیر و رو شد.

از حالِ مادر و پدرش چیزی نمی فهمید. از دست دادنِ دختری در گرو به دست آوردنِ دختری دیگر که از قضا همخونِ خودت باشد چه حالی دارد؟

دروغ نگوید حالِ آن دو نفر هم دیدن ندارد.

بابا محسن در این چند روز آب شده،اگر بگوید تار های سفیدِ موهایش بیشتر شده دروغ نگفته!

مادرش هر از گاهی قلبش را می فشارد…

انگار بی تاب تر شده،و خودش؛

تنها دلیلی که سکوت کرده همین است.نمی خواهد پیر و رنجور شدنِ عزیزانش را ببیند.

دلش آرام و قرار ندارد ولی چه بگوید؟مگر در چنین اوضاعی کاری هم از کسی ساخته است؟

خدا لعنت کند آن پرستار را که این چند صباح را هم تحمل نکرد تا شاید زبان باز نکرده بمیرد!

بی رحم شده خودش هم می داند اما همین چند کلمه را هم که نگوید غمباد میگیرد!

_نمی گم غذاهای کردی خوشمزه نیست ها ولی مامان پری عجب دستپختی داره!ولله انگشت به دهان ماندم…البته که حالِ تو بعداز خوردنِ آش شلمین دیدن داره.

هما چشم هایش را میبندد و سر تکان میدهد.

خوشمزه بودن فلان غذای کردی چرا باید در نظرش انقدر گفتنی باشد؟آن هم در این لحظه!

یقینا پدر و مادر و یک طایفه ات باید شمر و خولی باشند که تو با فهمیدن رهایی از دست آن ها این چنین سرخوش باشی!

چمدان های بسته شده گوشه ی اتاق مجالِ فکر بیشتر را به او نمی دهند. چند ساعتِ دیگر راهی میشوند.او به همراهِ پدر و عمویش.

مابقی را نمی شناخت!هر کس که بودند زودتر بار بسته و به سمت کرمانشاه روانه شده بودند.

فقط خاله پروانه خبر داشت.آن هم صبح آمده بود و یک مراسم خداحافظیِ مرگ آور به راه انداخته بود.

هر کس را که میشناخت جوری برخورد کرده بودند که انگار قرار است برود بمیرد!

حق داشتند…خودش هم همین فکر را داشت؛که بهترین سرانجام در این بلبشویِ به راه افتاده همان مرگ است!

در را باز کنی،غریبه هایی را ببینی که برایت تصمیم می گیرند و در آخر هم یک جواب را در صورتت بکوبند که تو تا به این سن در یک دروغِ بزرگ زندگی میکردی…

***

ساعت حدود ۸ صبح است خورشید به تازگی گرمایش را مهمانِ اهل زمین کرده و و هوا از آن سردی و سوزِ دم صبح در آمده.

ماشین مقابل درب بزرگی متوقف می شود. سرش اندازه ی یک توپ بسکتبال شده و چشم هایش از درد باز نمی شود…گریه های موقع خداحافظی کارِ خودش را کرده و او تا ب همین لحظه مثل یک مرده فقط نظاره کرد.

دور شدنش را

غریب شدنش را

این روزا ها به شمیم بودنش هم شک دارد!

فقط این را می داند که این خانه در یکی از روستاهای کرمانشاه است. ازحق نگذرد طبیعت بکر و زیبایی دارد و فضایِ پاییز این زیبایی را هزار برابر کرده…اما دلِ شمیم به روی تمامشان بسته است.

او با هرمحیطی که بوی غربت بدهد بیگانه است.

حالا این دو مرد را خوب می شناسد .مردِ مشکی پوش عمویش بود و مردی که سن و سالِ بیشتری داشت ؛پدرش!

هر دو یک جذبه ی خاصی داشتند،جذبه ای که شاید فقط از یک مردِ کرد بر می آمد. اور ا به حالِ تنهایی اش رها کرده بودند و از او در طول مسیر هیج نپرسیده بودند. فقط در بینِ راه شکمش را سیر کرده بودند و چند جایی هم توقف کرده بودند تا مهمان نوازیشان کامل شود!

خودش هم کلمه ی مهمان را راحت تر هضم میکند.هرچند تصور این که هیچ کس هم خواهان این جابجایی نبوده چندان سخت غیر قابل باور نیست.در این میان هما همه چیز را تعیین کرده بود.

دو مرد کنار می ایستند و او هم بدون تعارف وارد می شود. مسیرِ پوشیده از برگِ مقابلش بی نظیر است.

انگار هیچکس تمایلی به جمع کردن این برگ ها نداشته که تا مچ پایش درون برگ ها فرو رفته است.

بی توجه به زمزمه های کردیِ پشت سرش به آب نمای وسط باغ نگاه میکند دو عمارت در دو طرف آب نما قرار دارد.معماریِ خیره کننده و فضای باغ ،ماشین مشکی رنگی که حتی اسمش را هم بلد نبود و چند ماشین پارک شده در عمارت نشان می دهد با خانواده ی متمولی روبرو است.

بی صدا می ایستد نمی داند باید از دو مسیر منتهی به عمارت ها کدام یک را انتخاب کند.

ناگهان جمعیت زیادی از یکی از عمارت ها خارج می شوند.چند زن میانسال و چند بچه ی کوچک و بزرگ،دخترانی که تقریبا هم سن و سال خودش هستند.از چهره هایشان هیچ چیز مشخص نیست.

در میانِ آن ها کسی به کردی چیزی می پرسد وعمو صمد سری تکان می دهد و با لهجه ی خاصش جواب می دهد:فارسی صحبت کن نسرین.

انگار همه این تذکر را به خوبی متوجه می شوند که به نوبت جلو می ایند و خودشان را معرفی می کنند.اگر بگوید به درستی هیچ کدام را نشناخته دروغ نگفته است.تعدادشان بالاست و هرکدام نسبت هایی تکراری دارند.

در این میان فقط مادرش را شناخت.زنی با گونه هایی سرخ و چشمانی کشیده.ابرو هایی نازک و نگاهی که مهربان است.

او را به آغوش کشیده بود و در حالی که اشک می ریخت زمزمه می کرد:خۆش هاتی

احساس میکند احساس و محبتش را در خانه ی مامان پری جا گذاشته…

هیچ ندارد که بگوید. حتی نمی تواند باور کند قرار است در این خانه ماندگار شود.

***

مثل یک غریبه بر روی مبل های سلطنتی نشسته بود و انگشت هایش را روی هم فشار می داد.فضای داخلِ خانه پر از رنگ است از زرشکی گرفته تا آبیِ درباری!

تعداد کمی از دخترکان،که از اهالیِ روستا بودند لباس های محلی به تن دارند و با هر قدمی که بر میدارند چین های لباسشان با ان همه زیبایی و ناز نظر هارا به خود جلب می کنند!

هر کس صحبتی می کند.غریبه تر ها که تعدادی از آن ها فقط هم روستایی شان بودند کنارش نشسته اند و گاهی لبخندی را مهمانش می کنند و سپس درِ گوشی به ادامه ی پچ پچ هایشان می رسند.

نزدیک تر ها طبق های میوه را میانِ مهمان ها قرار می دهند و در پذیرایی و خوش آمد گویی کم نمی گذارند.

چشمش بر روی انگور های دانه درشت قدری مکث می کند که با پرسش زنِ مقابلش نگاهش را از ان دانه های وسوسه انگیز میگیرد و به او می‌اندازد.

_ماشالله چقدر شبیه عمه زهرات هستی،اونم مثلِ تو برو و رو دار بود.

لبخند سبکی می زند.

بود؟مگر دیگر نیست؟

_اتفاقا عمار خان هم عمه زهراش رو خیلی دوست داشت.

از حرف هایشان سر در نمی اورد.عمار خان که بود؟چرا هیچ توضیحی نمی دادند؟

دختر چشم سبزی که در میانِ افراد جلوی در برای خوش آمد گویی آمده بود لبخند زنان به سمتش حرکت می کند و کنارش جا گیر می شود.

_می گفتین نارین خانم،شنیدم دخترتون به سلامتی دانشگاه قبول شده …مبارک باشه.

نارین خانم که انگار از بحثِ باز شده راضی است و به غایتِ زندگی اش رسیده لب باز می کند و لحظه ای امان نمی دهد.

دخترِ چشم سبز که نارین خانم او را ملیحه خطاب کرده بود بی حوصله به تعریف و تمجید های او گوش می دهد و انگار هدفش فقط عوض کردنِ بحث بوده است.حوصله اش سر می رود،از آن چه فکر میکرد کسل کننده تر بود…مهمان ها می گفتند و می خوردند و اون حتی زبانشان را نمی فهمید.،گاهی برای اینکه بی احترامی نشود به فارسی از او سوالاتی میپرسیدند یا او را در بحث شرکت می دادند،اما انگار این فارسی صحبت کردن برای آن ها قدری سخت بود. حق می داد؛ بهرحال آن ها به فارسی صحبت کردن عادت نداشتند.

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4890
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!