دانلود رمان تهران 363 از مهسا حسینی (مهرسا)
سرگذشت دختر و پسری که زندگیشون با قدرت و زور به بازی گرفته شده.
مقداری از متن رمان تهران 363 :
به موهای بلندِ یارا که روی هوا تاب میخورد نگاه انداخت. برای لحظهای دلش لرزید و نتوانست نگاه بگیرد. زمانی به خودش آمد که یارا از سکوتِ او به عقب چرخیده بود تا علت را بفهمد! نگاه گرفت و لبهایش تبدیل به خطِ صاف شد.
از حرکت ایستاده بود و بوی عطرِ دخترک را به ریه میکشید. کمی بوی تازگیِ لیمو مخلوط با شیرینیِ کم جانی که برایش عطر و بوی تازهای داشت، کمی هم رایحهی وانیل بود که شامهاش را پُر میکرد… با این عطر خاطرهای نداشت… برخلافِ قبلی که بوی خفیفی از گل با خودش داشت. این بار این رایحه سورپرایزش کرده بود. اما آن را دوست داشت. با تمامِ خط خوردنِ خاطراتشان آن را جایی گوشهی حافظهی بویاییاش ثبت کرد.
******
نگاهش روی یارا کِش آمد. چشمهایشان که با هم تلاقی کرد یارا نفس گرفت و با پررویی گفت:
– خوشگل ندیدی؟
– من اسم دارم!
خیال داشت بارِ دیگر حسام گفتنش را بشنود. چه اشکالی داشت اگر کمی به سازِ قلبِ بی قرارش راه میآمد؟ یارا مثلِ رویایی میماند که هیچ وقت به او نمیرسید. فرقی نمیکرد چقدر برایش صبر کند، چقدر عطشِ رسیدن داشته باشد، چقدر او را نزدیکِ خودش بخواهد! شبیه به آن افسانهی قدیمی میماند که فقط وصفش را میشنید و دستهایش خالی از جادوی حضورش بود!
یارا مکث کرد. لبخندی گوشهی لبش شکل گرفت که نباید آنجا جان میگرفت! اما دستِ خودش نبود. آن را پس نزد. به اندازهی یک شب احساساتش را رها کرد…
– لفظ دکتر جان برای از ما بهترونه که نباید بگیم؟
حسامالدین شیطنت خرجِ صدایش کرد:
– دکتر جان لفظش غریبهست! تو غریبهای؟
– غریبه هم باشم آشنا میشیم به هر حال!
حسامالدین لحظهای نگاه گرفت. گرمایی زیرِ پوستش احساس میکرد که وادارش میکرد نزدیکتر برود و فاصلهی بینشان را کم کند… اما سرِ جایش ماند و مصرانه چشم از او گرفت. در همان حالی که لبخندش مهار نشدنی بود. زیرِ لبی زمزمه کرد:
– بینِ این همه غریبه تو به آشنا میمونی…
یارا نشنید. فاصله را کم کرد تا شاید کمکی به گوشهایش کند و جملاتش را روی هوا بقاپد! اما حسامالدین نیمنگاهی سمتش انداخت و محتاطانه لب زد:
– خوبه پس! اسمم هر چی هست همونو بگو!
یارا شیطنت کرد:
– بگم آقا حسامالدین خان که الماسیهای دست راستی خوششون بیاد؟ یا همون حسامالدین خالی بدونِ پسوند و پیشوند صدات کنم که تو شناسنامهت نوشته شده؟
مکثی کرد و بالاخره انتظارِ حسامالدین را به پایان رساند و زمزمه وار گفت:
– یا شایدم بگم حسام؟
نگاهِ اون را دنبالِ خود کشید. چه رازی در این صدا نهفته بود که حسامالدین با شنیدنش هیجان به قلبش راه میگرفت؟ یارا با زرنگی ادامه داد:
– البته بیشتر برای حرص دادنِ همون ایل و تبارِ الماسیهای دست راستی پیشنهادِ آخر رو دادم! آخه میدونی که حساسن روی تنها تحفهی پسریِ خانواده!
حسامالدین این بار نتوانست خودش را کنترل کند. لبخندش عمیق شد و خیالِ یارا راحت که او را از آن حال و هوای گرفتهی دقیقهای پیش در آورده… لبخندِ خودش هم رنگِ آسودگی گرفت. حسامالدین به حرف آمد:
– چطوره که حرصِ ایل و تبار رو در بیاری؟
– از فکرت خوشم اومد!
ته قلبش از وحشتی ناخواسته پُر شده بود! ترسش از این صمیمیتی بود که بارِ دیگر جان گرفته و زیرِ پوستش ریشه میدواند… این بار اسیرش نکند؟
****
– فکر نمیکردم هنوز از شمارهی قدیمیت استفاده کنی.
– شاید تمامِ این سهسال منتظر زنگ کسی بودم!
***
نفسهایش به شماره افتاده و قلبش بی امان خود را به قفسهی سینه میکوبید. تلاش میکرد پلکهایش را از آن خلسهی بی امانی که درگیرش شده بود باز نگه دارد. نگاهش خمار بود و چشمهایش تار میدید. دستهایش غرقِ لذت هر لحظه به نقطهای چنگ میشد. چشمهایش ناتوان از مقابله با آن حسِ خوش آیند روی هم میافتاد و با صدایی ضعیف که ته ماندهی توانش بود حضورش را اعلام میکرد.
دستِ راستش بی امان به روتختیِ یک دست سفید چنگ شده بود. تاریکیِ اتاق کمکش میکرد احساساتش را مخفی کند. لذتی ناشناخته تمامِ وجودش را گرفته بود جوری که نمیتوانست آن را نفی کند! انکار کردنش بی فایده بود. تمامِ افکارش به کل از ذهنش رخت بسته بودند. فقط به آن لحظه فکر میکرد. به آن تاریکیِ خوش آیند و مردی که شگفت زدهاش کرده بود!
انگار که تمامِ جهان ساکت شده بود و تنها صدای نفسهایشان بود که این آرامش را برهم میزد. بدنش گُر گرفته و عرق کرده بود. انگشتهایش این بار جایی میانِ شانه ی برهنه ی مردی که درست روی بدنش خیمه زده بود راه پیدا کرد و چنگ شد. با همان لمسِ کوچک صدایش را شنید… انگار که از دورترین نقطه ی جهان به گوشش میرسید:
– خوبی؟
میانِ نفسنفس زدنهایش احمقانهترین سوالِ ممکن بود! این بار انگشتش میانِ موهای سیاهش به گردش در آمد. سرِ او را پایین تر آورد. جایی میانِ گودیِ گردن و شانه اش نگه داشت. جوری که صورتش را نمیدید. زمزمه وار و مقطع مقطع به حرف آمد:
– هیچی… نگو…
همان یک جمله ی نصفه و نیمه را هم به زور گفته بود. نباید چیزی میگفتند… به خیالش این یک خواب بود و بیدار شدنش او را با واقعیت رو به رو میکرد… آماده نبود تا به حقیقتِ زندگی اش برگردد. نیاز داشت کمی دیگر به همان حال در آن تاریکیِ دلپذیر بماند!
همه چیز تندتر شد. حسِ لذتبخشی که به جانش تزریق میشد و گرمای تنی که عادت نداشت آنقدر از نزدیک احساسش کند، عطری که شامه اش را نوازش میکرد و میلِ شدیدی به پُر کردنِ ریه هایش از آن رایحه ی ناملموس داشت هم باعث نمیشد تا به عاقبتِ کاری که میکرد فکر کند!
شانه اش از ردِ بوسه ای غیرِ منتظره گرم شد. پوستِ برهنه اش انگار که مُهرِ محکمی خورده بود… سوزشی نامحسوس که جانش را به آتش میکشید! به خود لرزید… این صدا، این مرد و این بوسه جزئی از زندگی اش به حساب نمی آمدند… اما بی توجه به فرمانهای عقلش با قلبش تصمیم به ادامه گرفته بود. به عاقبتِ تصمیمش بعدا فکر میکرد یا شاید هیچ وقت مجبور نمیشد به آن فکر کند! خودخواهانه به هدفِ خودش فکر میکرد و میلی که ذره ذره به جانش نفوذ کرده و کارش را به این اتاق کشانده بود!
با بوسه ای که این بار روی گردنش نشست دستهایش پشتِ سرِ مرد چنگ شد و انگشتهای کشیده و لاغرش را لابه لای جعدِ مشکیِ موهایش کشید، چشمهایش را محکم بسته بود و حالتِ صورتش را نمیدید، همین به نظرش بهترین اتفاق بود. لبهایش را از لذتی که سرتا پای وجودش را گرفته بود گزید. چشمهایش توانِ باز ماندن نداشت، نفسهای گرمی روی گردنش نشسته بود و دستهایی که برای فتحِ جای جایِ تنش بی قرار بود اجازه نمیداد پلکهایش باز بماند.
تکانهای خوشخوابِ راحتِ تخت بالاخره تمام شد و انگار که سکوتِ مطلق همه جا برقرار شد. صدایی از کسی نمی آمد و لحظه ای بعد آن رایحه ی سمج از او دور شد، همان لحظه ای که سنگینیِ تنی که درست مماسِ بدنش شده بود از رویش برداشته شد به اندازه ی چند ثانیه پلک باز کرد. صورتِ آشنای مرد را از نظر گذراند. چشمهایش بسته بود و بی دریغ نفسهای پشتِ سرِ هم میکشید.
هیچ کدام حرفی نمیزدند… پلکهایش را روی هم گذاشت تا برای لحظه ای بتواند نفسهایش را کنترل کند. هیجانی که به اوج رسیده بود و قلبش بی قرار خودش را به قفسه ی سینه اش میکوبید… نفسهای عمیق میکشید تا کمی تجدید قوا کند و بلافاصله از آنجا برود! فضای اتاق عجیب و معذب کننده بود. میدانست به محضِ اینکه چشمهایش را باز میکند باید چیزی بگوید و قطعا یکی از معذب کننده ترین مکالمه های عمرش میشد!
تکان خوردنِ تخت او را به خود آورد. صدای پاهایی که دور میشد و کوبیده شدنِ درِ سرویس بهداشتی که درست در چند قدمی شان بود… احتیاج داشت کمی بخوابد، دلش آغوشِ گرمی میخواست که احوالش را سر و سامان بدهد یا شاید بوسه ای از سرِ مهربانی و عشق! اما منتظرِ چیزی نماند. بلافاصله چشم باز کرد و روی تخت نیم خیز شد… باید میرفت!
قبل از اینکه بیاید و آن مکالمه ی ناراحت کننده را با هم داشته باشند باید میرفت! باید از آنجا دور میشد، از آن اتاق، از آن خانه و از آن مرد…
نورِ ماه از پنجره و لابه لای پرده راهی به داخلِ اتاق پیدا کرده و سیاهیِ اطرافشان را میشکست. خودش را به لبه ی تخت رساند. بی اهمیت به پاهای لرزان و بدنِ کوفته اش خم شد تا از روی زمین بتواند تکه پاره های لباسش را جمع کند. دستهایش میلرزید و سرش گیج میرفت. بهتر بود استراحت میکرد. عقلش همین را میگفت. اما قلبش بارِ رفتن بسته بود. جایی در آن خانه نداشت!
لباس زیرش را پیدا نکرد. اصلا نمیتوانست برای پیدا کردنِ چراغ و روشن کردنش تلاشی کند. صدای شُر شُرِ آب از حمام می آمد و او نمیخواست این زمان را از دست بدهد. قبل از قطع شدنِ صدای آب باید میرفت.
پیراهنِ کوتاهِ نسکافه ای رنگش را که تا زانویش می رسید به تن کرد بی توجه به اینکه یکی از آستینهایش شکافته و از سرشانه آویزان بود. یا اینکه دکمه ی کوچکی که پشتِ گردنش میخورد از جا کنده شده بود! به سختی زیپش را بالا کشید و آن را نیمه رها کرد. دستی به موهای آشفته اش کشید و همه را پشتِ گوش فرستاد. بدونِ اینکه نگاهِ دیگری به اتاقِ آشفته ای که پشتِ سرش به جا گذاشته بود بیندازد بیرون رفت.
پله های خانه را به سختی پایین رفت و خودش را به نشیمن رساند. هنوز هم مانتو و کیفش روی راحتی های نشیمن بود. بلافاصله آنها را چنگ زد و شالش را هم کفِ زمین پیدا کرد. نفهمید چطور آنها را به تن کرد. تلاش میکرد نگاه از تیشرتِ مردانه ی افتاده روی زمین بگیرد. رنگِ مشکی که از نظرش در لحظه جذاب آمده بود! سرش را تکان داد تا فکر و خیالات را پس بزند. کفشهایش را هم کنارِ در پیدا کرد و پوشید. درِ خانه که پشتِ سرش بسته شد میدانست که دیگر راهی برای برگشت ندارد. سوییچش را از داخلِ کیف بیرون کشید و از حیاط گذشت. خودش را به ماشینش که در خیابان مقابلِ خانه پارک بود رساند و بلافاصله پشتِ فرمان جا گرفت. در که بسته شد انگار کسی او را از رویای لحظه ای قبل بیرون کشید.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان صدایم بزن مجنون از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان برمودا از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان تا الیزه از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان هنوزم دوستش داریم از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان خیابان یک طرفه از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان مسلخ از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان پس از آن شب از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان یاقوت کبود از مهسا حسینی (مهرسا)