دانلود رمان چمدان خالی از نرگس جوان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان چمدان خالی از نرگس جوان چکیده خلاصه رمان چمدان خالی : ناتوانی در گریز از سرنوشت.   مقداری از متن رمان چمدان خالی : دست می اندازم به دسته ی چمدانم و آن را سفت می چسبم. انگار دیگر چیزی برای چنگ زدن به آن ندارم و این دسته آخرین چیزیست که دستان بی رمقم می خواهند به آن ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان چمدان خالی از نرگس جوان

چکیده خلاصه رمان چمدان خالی :

ناتوانی در گریز از سرنوشت.

 

مقداری از متن رمان چمدان خالی :

دست می اندازم به دسته ی چمدانم و آن را سفت می چسبم. انگار دیگر چیزی برای چنگ زدن به آن ندارم و این دسته آخرین چیزیست که دستان بی رمقم می خواهند به آن تکیه کنند.

پاهایم را جفت کرده ام و روی لبه ی صندلی انتظار نشسته ام. توی بلندگو پروازی اعلام می شود؛ هراسان به کارت پروازم نگاه می کنم. هم بغض گلویم را می گیرد و هم خوشحال می شوم که پرواز من نیست. نمی دانم چه می خواهم و این ندانستن از من بعید است.

مگر نه که هر آدمی باید بداند چه می خواهد؟  چرا اینقدر گیج و گمم… حالا نه حالا که زندگیم جمع شده توی چمدان کوچک و روی صندلی در جایی که هنوز هم خوب آن را نمی شناسم، نشسته ام. نمی دانم سرنوشت چه برایم رقم زد و چطور. از این ابهام و تاریکی دست هایم یخ زده اند.

فیلمبردار دوربین را جلوی صورتم می گیرد.” عروس خانوم آقا داماد چطور دلتو برد؟” لبخند دندان نمایی می زنم و نگاهش می کنم” صداقت و مهربونیش دلمو بدجور برده” چشمکی حواله اش می کنم.

پلکم شروع می کند به نبض زدن و دلم پیچ می خورد. نفس عمیق می کشم. نمی خواهم صندلی ام را ترک کنم و توی دستشویی عق بزنم؛ فقط می خواهم سوار هواپیمای کوفتی بشوم و بروم. شماره ی پرواز را اعلام می کنند.

از جا بلند می شوم و به سمت درب خروج می روم. مرد نگاهم می کند. بر می گردم و سالن را نگاهی می اندازم. چرا؟ منتظرش هستم؟ می چرخم و کارت پرواز راتحویل مرد می دهم. کارت را چک می کند و تحویلم می دهد با لبخند، دلم باز پیچ می خورد.

***

مقنعه ام را مرتب می کنم  و نگاهم می چرخد روی ساختمان بتنی و سرد دانشگاه. دهن کجی می کنم و زشتی نثارش می کنم و باز به راه می افتم. در را که رد می کنم از پله ها بالا می دوم .

از پشت درب کلاس به داخل سرک می کشم. استاد محمدی در حال شرح یکی از آن سیستم های پیچیده است و طبق معمول جیک کسی در نمی آید. آهسته با سر ناخنم در می زنم، فقط برای رفع تکلیف وگرنه کسی صدایش را نمی شنود. در را بلافاصله باز می کنم و یک قدم بزرگ برداشته و وارد می شوم.

همانطور که دستم بالاست  در را می بندم و پیش از انکه بتواند بیرونم کند خودم را روی یکی از صندلی ها می اندازم. تکان سر استاد را نادیده می گیرم. خیره به تخته پر به بغل دسته ام سقلمه ای می زنم:

چیا گفته؟

-سلام. مختصری از سیستم چرخش دوگانه رو گفتن.

سر می چرخانم و به صاحب صدا نگاه می کنم. پسر خود را به سمت دیگر صندلی جا به جا می کند، انگار سعی دارد در دورترین فاصله از من باشد. گوشه ی لبم کمی بالا می رود. زیاد نمی شناسمش چند باری توی کلاس ها دیدمش از ورودی دیگریست.

ظاهرش بد نیست و اعتماد به نفسش مورد غیبت بچه ها اما از مرام و اخلاقش چیزی نمی دانم. خودم را به سمتش مایل می کنم و اشاره می کنم نزدیک بیاید. نزدیک می آید اما خیلی کم. فاصله را کم می کنم: ضبط کردی؟ می شه فایلو به منم بدی؟” و قیافه ی خر شرک را برایش در می آورم. دوباره فاصله اش را بیشتر می کند.

-چی شد؟ نمی دی؟

تک سرفه ای می کند و سری تکان می دهد و سرخ می شود. خنده ام را مهار می کنم و به تخته چشم می دوزم. هر بار نگاهش می کنم باز سرخ می شود.

با اتمام کلاس جلو می روم. استاد در حالیکه وسایلش را جمع می کند با دیدنم می گوید: این جلسه که غیبت رد شد براتون. جلسه بعد زودتر بیاین.

-استاد من که بودم سر کلاس

-بله منتهی نه خودتون چیزی گوش دادین نه اجازه دادید آقای صحت چیزی از درس بفهمن.

دیگر به اعتراض هایم گوش نداد و راهش را کشید و رفت. نگاهم رفت روی صحت که داشت وسایلش را بر می داشت. به سمتش رفتم.

-خب فایل من چی شد؟

-می فرستم براتون.

-کجا؟ مگه شماره مو داری؟

به ان سر برافراشته اش هیچ نمی آمد که معذب باشد. آیپدش را از دستش بیرون کشیدم و شماره ام را برایش نوشتم: هم تلگرام دارم هم واتس اپ هر جا فرستادی اوکیه.

آیپد را دستش می دهم.

آیپد را می گیرد: می فرستم.

تشکری می کنم و به سمت درب کلاس می روم. سری به دفتر گروه می زنم و بعد هم راهی آزمایشگاه می شوم. تا شب را باید دوام بیاورم. رو پوشم را می پوشم و سعی می کنم خستگی ام را نادیده بگیرم.

ور رفتن با کسری ها و نظم آزمایشگاه از همه چیزی سخت تر است. خدا نکند استادی بیاید و وسیله ای را پیدا نکند انجاست که پیرم را در می اورند که کار نمی کنم و چه و چه. دفترچه ام را بر می دارم  همانطور که موجودی ها را چک می کنم لیستی از کسری ها تهیه می کنم.

ساعتم را نگاه می کنم زمان آغاز کلاس بعد رسیده. وسایل آزمایشگاه را که دکتر خواسته آماده می کنم و در 4 جایگاه می چینم. با صدای در سر می چرخانم. چند دانشجو وارد می شوند و همانطور که با هم صحبت می کنند.

روپوش هایشان را می پوشند. روی صندلی مینشینم و دیتا را آماده می کنم. با صدای نوتیف گوشی ام را چک می کنم. امیر نامی پیام فرستاده. فایل صوتی  هنوز لود نشده با صدایی به خود می آیم.

-خانم شریعت فایل براتون اوکی بود؟

توی روپوش سفید تیرگی موهایش بیشتر دیده می شود. به پیام نگاهی می اندازم. امیر.

-آره ممنون البته لود نشده.

-خیلی وقته فرستادم.

-درگیر کار آزمایشگاه بودم الان دیدم.

سری تکان می دهد به سمت چند پسر دیگر می رود. با آمدن دکتر آزمایشگاه را تحویل می دهم و برای تحویل لیست کسری به دفتر گروه می روم و باز میگردم. با ورودم دکتر صدایم می کند. جلو می روم.

-خانم شریعت آزمایش امروز رو تغییری توی برنامه دادم. از موش خونه دو تا موش بیارید برای آزمایش مغز استخوانش.

باشه ای می گویم و بیرون می روم. صدای ایش گفتن و خودتون انجام بدید بچه ها به خنده ام می اندازد. از بین موش ها دو تا را جدا می کنم و در قفس گذاشته و به آزمایشگاه باز می گردم.

دکتر پنبه ای را اتر زده و داخل قفس می اندازد. امیر با آیپدش همچنان در حال گرفتن عکس و فیلم است. با بیهوش شدن موشها استاد دستکش پوشیده موش ها را در آورده و روی دو ظرف کار قرار می دهد. توضیحات را می دهد و از آنها می خواهد کار را پیش ببرند.

دخترها چند نفرشان جیغ خفه می کشند یکی می گوید می ترسم من دست نمی زنم و دست آخر کمی از کار را دکتر برایشان انجام می دهد.

گروه پسرها جیغ نمی زنند. یکی که ظریف تر هم هست به استاد  رو می کند: من چندشم می شه.

پوزخندی میزنم و باقی وسایل را در کمد جا می دهم. منتظرم ببینم بقیه شان چه می کنند. امیر با آیپدش فقط فیلم می گیرد. رو می کنم به دکتر: بعید می دونم ازشون چیزی در بیاد دکتر.

-کمکشون کن.

دستکش هایم را می پوشم و تیغ را بر می دارم و زیر لب غر می زنم. نباید برای ترم جدید کار دانشجویی قبول کنم، همه ی دردسرش فقط نصیبم می شود. تا مرحله ی نمونه گیری پیش می روم. دلم پیچ می خورد.

بوی اتر و موش حالم را بهم می زند. نمونه را برای لام گیری تحویل می دهم. موش ها را اوت می کنم. دست هایم را می شویم که حالت تهوع ام بیشتر می شود. به سمت در می دوم.

به آزمایشگاه که باز می گردم بچه ها وسایل را تمیز کرده اند و آماده ی رفتن هستند. به دکتر اطلاع می دهم حالم مساعد نیست.

-بهتره بری هوا بخوری. غذا خوردی؟

-وقت نکردم. برم بیرون حالم بهتر می شه. وسایلم را جمع می کنم و از ساختمان می زنم بیرون. باز دلم پیچ می خورد. قبل از رسیدن به تریا روی یکی از نیمکت ها می نشینم.

– از این آبمیوه بخورین بهتر می شین.

نگاهم را می چرخانم روی صدای آشنای امروز، امیر صحت. دو پاکت نوشیدنی طبیعی گرفته: ممنونم ولی نمی تونم بخورم می ترسم حالت تهوعم بیشتر شه.

-پرتقال گرفتم که اذیتتون نکنه.

-هیچی نخوردم.

-همینجا باشین بر می گردم.

میرود. نه می دوم و نه انقدر آهسته. انگار می خواهد دیسیپلینش را حفظ کند و انگار نه انگار همین آدم برای آنکه نزدیک موش نشود دوربین به دست فیلم می گرفت. آخر پسرجان الان من بایستی بترسم نه شما.

دلم باز پیچ می خورد. عمیق نفس می کشم. به ساعتم نگاه میکنم، هیچ حوصله کلاس بعدی را ندارم. امیر از همان راه رفته باز می گردد. یک سینی توی دست دارد. سینی را کنارم روی نیمکت می گذارد. چای و نباتو چند کیک گرفته: نمی دونستم چی دوس دارین. با اجازه تون.

می خواهد برود.

-نمی شینی؟

-می رم راحت باشین.

چشمکی می زنم: من راحتم بشین.

معذب کنار سینی می نشیند. نبات را توی چای می اندازم.

-شنیدم به دکتر گفتین چیزی نخوردین، وعده های غذایی خیلی مهمن.

-هر وقت گرسنه ام بشه می خورم هر وقتم نه که هیچی.

چای را سر می کشم: آخ حالم بهتره ها.

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=465
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!