نحوه دانلود رمان پنهان ترین نیمهی شهر
رمان پنهان ترین نیمهی شهر به قلم سارا. پ، روایت عشق نعنا و کیارش که در گذشته عشق خیلی بزرگی داشتند و با وجود مخالفت های زیاد ازدواج کردند.
اما با مشکلات زیادی که برایشان پیش آمد، مجبور به جدایی شدند و فهمیدند که عشق برای زندگی مشترک کافی نیست.
ده سال تمام میگذرد و هردو نمیتوانند همدیگر را فراموش کنند و مجدد راهشان با هم یکی میشود و ازدواج میکنند.
اما کیارش، مردی که نعنا میشناخت نیست و عوض شده.
حیوانی جانی در وجودش زنده شده که نعنا را آزار میدهد.
رمان پنهان ترین نیمهی شهر به قلم سارا. پ، در ژانر جنایی و درام نوشته شده است.
نثری زیبا دارد و پر از معماهای ریز و درشت که داستان را بینهایت جذاب کرده.
چندوقت پیش این متنو یه جا خوندم و عجیب تو فکرش رفتم…
خیلی وقتا شده که تو یه مسیری قرار گرفتیم که از نظر خودمون اشتباه بوده٫ اما شاید این مسیر و راهی که جلو رومون بود٫ میتونست پله ای برای قوی تر شد و موفقیت بیشترمون باشه…
ماها فکر میکنیم صلاح خودمونو خوب میدونیم٫ اما واقعیت اینه که صلاح همه ی مارو هیچکس بهتر از خدا نمیدونه!
وقتی باید از یه رابطه بیرون بیای٫
وقتی باید از یه شهر بری٫
وقتی باید از یه چیزی دل بکنی٫
و خیلی وقتای دیگه؛
تمامِ بهونه های دنیارو ردیف میکنیم…مقاومت میکنیم و نمیخوایم این تغییرو٫ در صورتی که شاید این تغییر و مسیر استارتِ موفقیتمون باشه!
تجربه کردم که میگم…
اگه خیلی وقتا رو بعضی چیزا اصرار نمیکردم و با التماس به خدا و پیله کردن نگهشون نمیداشتم٫ شاید الان موقعیتم خیلی فرق میکرد…
چون اون مسیری که اشتباه باشه٫ اون آدمی که اشتباه باشه٫ تو هرچقدرم بخوای نگهش داری و براش تلاش کنی٫ یه روزی میشه یه آفت و خشکی میزنه به تمومِ جوونه های وجودت…
پس به قول لوری گاتلیب٫ بیایم و گاهی اوقات از سرِ راه خودمون بریم کنار…
به خدا و توانایی هاش ایمان داشته باشیم و انقدر مقاومت نکنیم در برابر هر چیزی…
زندگی واقعا چیزِ پیچیده ای نیست…وقتی به تهش فکر میکنم میفهمم اصلا پیچیده نیست…! پس باید ازش لذت برد و بعضی وقتا همه چیو سپرد به دستِ تقدیر…
سخت نکنیم همه چیزو…
یکم رها کنیم به حالِ خودش و ذهنمونو آزاد کنیم…
معجزه ها همیشه از یه جایی سَر میزنن که فکرشم نمیکنیم.
رمان پنهان ترین نیمهشهر به قلم سارا. پ، داستان یک زن و شوهر به نام نعنا و کیارش است که به دلیل مشکلات زیاد، با عشقی زیاد از هم جدا میشوند.
ده سال بعد مجدد باهم ازدواج میکنند اما کیارش آن چیزی که نعنا میشناخت نیست و عوض شده.
حیوانی درنده در وجودش زنده شده و…
سرم را به طرفین تکان دادم و لُپم را از داخل دهان گاز گرفتم…
_سپیده…حالش خوبه؟؟؟ بچهش سالم به دنیا اومد؟؟؟
جان کَندم تا پرسیدم و منتظر نگاهش کردم…نگاه کیارش روی صورتم ثابت ماند و نفس عمیقی کشید…
ناخودآگاه ترس در دلم نشست و نگران پرسیدم:
_حالش خوب نیست؟
_خوبه! هم خودش٫ هم بچهش خوبن…!
لبخند کوچکی بی اختیار گوشهی لبم نشست و مردمک هایم لرزید…چقدر دلم برایش تنگ شده بود…
_راست میگی؟
پلک هایش را باز و بسته کرد و جواب داد:
_آره عزیزم…
آهی کشیدم و با غم پرسیدم:
_شایان چی؟ اون بچه دیگه نه مادر داره٫ نه پدر…
کیارش صورتم را با دست هایش قاب گرفت…
_هر اتفاقی که افتاده باشه٫ تو تقصیری نداری نعنا…هیچوقت خودتو سرزنش نکن…شایان پیش مادربزرگشه و حالشم خوبه…حواس منم بهش بوده و هست…مراسمِ علیرضا هم با احترام کامل برگزار شد…
نگاه از چشمانش گرفتم…بغض تلخی در گلویم نشست و چانهام لرزید…اینکه دیگر هیچوقت قرار نبود علیرضا را ببینم عجیب سخت بود و غیرقابل باور…
چشم های باز و صورت غرق در خونش را هیچ زمان فراموش نمیکردم…کیارش با مکث نگروی موهایم بوسید و من با درد چشم بستم…
_میدونم علیرضا چقدر برات عزیز بود…با اینکه هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط بگیرم٫ راضی به مرگش اونم به این شکل نبودم…میفهمم چقدر این چند ماه بهت سخت گذشته…فقط باید یکم دیگه دووم بیاری…
صورتم را بالا آورد و در چشم های نم دارم خیره شد…
جدیت و مصمم بودن نگاهش آرامم میکرد…
_من بهت قول میدم تاوانِ هرچی که کشیدی رو بگیرم نعنا…تاوان مامان گلرخت٫ تاوان علیرضا٫ تاوان لحظه به لحظهای که درد کشیدی…
دستم را روی سینهاش گذاشتم و تپش بی امان قلبش را احساس کردم…
_فقط تو برام موندی کیارش…بهم قول بده مواظب خودت هستی…قول بده…
دستم را از روی سینهاش برداشت و بوسید…
_بهت قول میدم عشقِ خوشکلم…
لبخند کمرنگی زدم…نفس عمیقی کشیدم و موهایم را پشت گوش هایم زدم…دلم نمیآمد اما٫ این مکالمه و دیدار٫ باید یک جایی قطع میشد…
_بهتره دیگه بریم…
هردو در چشمان یکدیگر خیره شدیم و من سعی کردم جلوی ریزش دیواره های قلبم را بگیرم…بازهم لبخند زدم…مصنوعی…برای اینکه سخت تر نشود…
_دلم خیلی برات تَـ……..
به یکباره در آغوشم کشید و هردو مثل قحطی زده ها یکدیگر را بغل کردیم…کیارش سرش را میان موهایم فرو برد و عمیق نفس کشید…
_از هیچی نترس…حواسِ من بهت هست نعنا…خیلی بیشتراز قبل…!
با بغض چشم بستم و سرم را روی سینهاش فشار دادم…
_میدونم…خیلی…خیلی زیاد دوستت دارم کیارش…
جوابم نفس عمیق دیگری شد و محکم شدن دستانش دور تنم…کمی در همان حالت ماندیم و سپس مرا از خودش جدا کرد و در چشمانم نگاه کرد…
_منم خیلی دوستت دارم…جوری که فقط تورو میبینم…فقط تو برام مهمی…!
لحن بَم صدا و جذابیتِ اخم بین ابرو هایش قند در دلم آب کرد و چشم هایم بی اختیار برق زد…
خودم را به سمت صورتش بالا کشیدم و او چشم بست…گونهاش را آرام بوسیدم و او با مکث چشم هایش را باز کرد و با سرش به در اشاره کرد…
_از اون در برگرد تو رستوران…تا الان فضا آروم شده…
_تو چیکار میکنی؟
_من از یه درِ دیگه میرم…
آب دهانم را همراه با بغضم قورت دادم و سر تکان دادم…
خیره در نگاهش قدمی به عقب برداشتم…هنوز هم دستم را گرفته بود و رها نمیکرد…
چشمان او هم پر از هراس بود…پر از واهمهی روزهای آینده بود…پر از دلتنگی بود و غم و حسرت…حالت نگاهش را تاب نیاوردم…
در آخر این من بودم که دستم را از دستش بیرون کشیدم و بلافاصله رو برگرداندم…چانهام لرزید و با قدم های بلند به سمت در قدم برداشتم…
دستم که روی دستگیره نشست چند قطره اشک از چشمانم چکید و در را باز کردم…مکثی کردم و خواستم به سمتش برگردم…اما نمیخواستم حال چشمانم درد روی دردش بیاورد…
از آنجا بیرون رفتم و به محض بستن در خم شدم و دستم را روی دهانم گذاشتم و صدای هقم را در گلو خفه کردم…
حالم اصلا خوب نبود…من هنوز از تماشای آن چشم ها سیر نشده بودم…هنوز از آغوش امن مردانهاش سیر نشده بودم…
هنوز هم تشنهی عطر تنش بودم…صاف ایستادم و پشت دستم را روی گونه هایم کشیدم…برگشتم و به در بسته نگاه کردم…لبخند غمگینی زدم و زیرلب زمزمه کردم:
_برای بهم رسیدنمون هرکاری میکنم٫ هرکاری…!
بینیم را بالا کشیدم و نگاه از در گرفتم…دستی در موهایم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم….
باید به خودم میامدم…باید خودم را جمع و جور میکردم…کاش یک آینه اینجا بود تا وضعیت صورتم را چک میکردم…
باید هرچه زودتر برمیگشتم و برای نبودنم بهانهی معقولی میاوردم…به سمت راهرویی که به سرویس بهداشتی میرسید رفتم و صدای همهمه بیشتر به گوش میرسید…
وارد سالن اصلی شدم و نگاهم را بین جمعیت آشفتهی مقابلم گرداندم…پلیس ها رسیده بودند و مشغول بررسی اوضاع بودند…
_نعنـااا؟؟؟؟
با شنیدن جیغ خفه و پراز نگرانی تلما سر چرخاندم و او با گریه و قدم های بلند خودش را به من رساند…محکم در آغوشم گرفت و هق آرامی زد…
_خداروشکر…خداروشکر…
رمان پنهان ترین نیمهی شهر نوشتهی سارا.پ، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+f9uVNEKG2pVkNDE0
سارا. پ با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس، بیست و یک ساله و در رشتهی هنر فعالیت دارن.
نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن و دو اثر زیبا خلق کردن.
رمان امیدی دوباره – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان پنهان ترین نیمهی شهر – درحال تایپ