نحوه دانلود رمان عبور از غبار
رمان عبور از غبار به قلم زاهد بیانی رمانی است باورپذیر و قابل رویت در جامعه. با وجود تعداد صفحات بالای رمان، به خواننده حس ملال دست نمیدهد. این رمان عاشقانه اجتماعی تمام هیجانات مربوط به عشق و نفرت، روابط سنگین استاد و دانشجو، تعهد و مسئولیت پذیری هنگام کار و تلاش برای حفظ زندگی را به خوبی به تصویر میکشد.
این رمان از انتشارات علی در یک دوره دو جلدی به چاپ رسیده است.
تقدیم به همسر مهربانم که مسیح وار با صبر در تمامی لحظات رفیق راه بود.
تقدیم به گل نازم که کودکی گمشده ام را در چهره ی معصومش پیدا کردم.
رمان عبور از غبار روایتگر زندگی دختری به نام آوا فروزش، پزشک بخش قلب است که دوره ی تخصص خود را میگذراند. داستان از بخش اورژانس بیمارستان با روایت راوی داستان آوا فروزش، شخصیت اصلی داستان شروع میشود. با فلش بکهایی به گذشته از دوران دانشجویی و فعالیت کلاسی… درگیری با استاد بداخلاق که به عنوان رئیس بخش قلب بیمارستان مشغول به کار است و ازدواجی بدون عشق… که با آبروریزی منجر به شکست میشود و باعث تغییرات بسیار زیادی در زندگی دختر داستان میشود.
– فشارش نرمال شده جلوی خونریزی رو گرفتیم شدت ضربه زیاد بوده و کمی تنگی نفس داره البته هوشیاره دردش هم کمتر شده؛ اما همچنان تو ناحیه ی قفسه ی سینه سوزش و درد داره…
سری تکون داد و سریع چراغ قوه کوچیک جیبی شو درآورد و نورشو توی چشمای بیمار انداخت با توقف تخت پرده ها کشیده شد و اون به همراه دو پرستار دیگه دست به کار شدن بخش اورژانس شلوغ بود. با تصادف بزرگی که تو بزرگراه اتفاق افتاده بود اکثر مصدومین رو به بیمارستان ما که نزدیک به محل حادثه بود آورده بودن توی این چند ماهی که به اصرار خودمو به بخش اورژانس انتقال داده بودم روزی نبود که به ماموریت نریم. کمتر پیش می اومد که بیکار بوده باشم و این برای من نقطه ی قوت بود.
وارد محوطه بیمارستان که شدم دکتر عرشیا رو در حال حرف زدن با تلفن همراهش دیدم عجله داشت که زودتر خودشو به بیمارستان برسونه. همیشه با
دیدنش عصبی میشدم؛ مثل حالا که احساس میکردم از خودمم متنفرم. در دو سه قدیمی بود که نگاهش بهم افتاد سریع نگاه ازش گرفتم ولی اون نگاه شو بهم دوخت و از کنارم رد شد. برف لعنتی هم شروع به باریدن کرده بود و من باید طبق معمول به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا لباس گرم نپوشیدم. تا کافی شاپ بیمارستان راهی نمونده بود و من خدا خدا میکردم که چشمم به کسی نیفته و راحت بتونم خودمو به یه لیوان چای داغ مهمون کنم وارد کافی شاپ که شدم سری چرخوندم و با ندیدن فرد خاصی به سمت پیشخوان رفتم و تقاضای یه لیوان چای کردم همین بین سمیه با عجله وارد کافی شاپ شد و با دیدنم با جدیت و ناراحتی گفت:
– تو اینجایی؟
لیوانو از روی پیشخوان برداشتم و گفتم:
– باید جای خاص دیگه ای باشم؟
– چرا دستگاه تو خاموش کردی؟ عجله کن دوباره اعزام شدین.
با حرص لبامو به هم فشردم و با اخم و تخم گفتم:
– الان که نوبت من نیست….
سمیه که از همون اولم با اومدنم به بخش اورژانس مشکل داشت. سری به نشونه متاسف بودنش تکون داد و دستگیره در رو رها کرد و بیرون رفت. لعنتی زیر لبی به خودم نثار کردم و لیوان چایی رو حتی بدون اینکه مزه کرده باشم روی میز رها کردم و با سرعت خودمو به اورژانش و گروهم رسوندم.
امیدوار بودم از این خستگی که از دیشب تا حالا گریبانم رو گرفته بود پخش زمین نشم. کشش به ماموریت دیگه رفتن رو نداشتم هنوز دلم برای اون یه لیوان چای داغ پر میکشید و له له می زدم. دیگه نباید با این همه ماموریت رفتن دوباره اعزامم میکردن، بخصوص که گروه بعدی جایگزین شده بودن ساعت مو که نگاه کردم دیدم شاید بتونم لااقل با یه بیسکویت و یه لیوان چای، کمی سروصدای معده مو بخوابونم رنگ که به روم نمونده بود. وارد کافی شاپ به درد نخور بیمارستان شدم و به چند نفری که جلوی پیشخوان ایستاده بودن نگاهی انداختم و منتظر شدم که کمی خلوت بشه.
اسمش کافی شاپ بود؛ اما همه چیز توش پیدا می شد. وقتی آخرین نفرم ساندویچ شو برداشت و رفت چشمم به بسته سیب زمینی و ساندویچ روی پیشخوان موند و یه لحظه هوس کردم؛ برای همین بی خیال چای و بیسکویت شدم و یه گور بابای معده گفتم و به فروشنده گفتم بهم یه ساندویچ و یه بسته سیب زمینی با کلی سس که روش میریزه بده…
با خوشحالی از اینکه بالاخره معده ام به خواسته اش می رسه سریع بسته ی سیب زمینی رو برداشتم و خواستم به سمت یکی از میزا برم که از پشت سر ترکیبی از یک صدای سیلی مانند و صدای برخورد شدیدی رو شنیدم. بلافاصله برگشتم و دیدم یک مرد میانسال چاق بیهوش روی زمین افتاده ساندویچی رو که روی میز گذاشته بودم رها کردم و با همون بسته سیب زمینی بالای سر مرد بیچاره رفتم در حالی که با خودم فکر میکردم در حال از دست دادن به ساندویچ خوشمزه هستم. سیب زمینها رو هم روی زمین رها کردم.
چند دقیقه بعد توی کافی شاپ بیمارستان به جای اینکه معده مو از سیری خوشحال کنم در حال حفظ راه هوایی بودم همون بین همزمان با رسیدن یکی از پرستارای قبلی بخش اورژانس که قدمش خیلی هم بد بود، تنفس مرد بیچاره متوقف شد و نبض ضعیفی که احساس میکردم هست از بین رفت. شانس بهتر از اینم مگه میشد؟!
وقتی شروع به احیای قلبی ریوی کردم جمعیت دور ما جمع شده بودند…. آخه بیشتر مشتریای کافی شاپ مردم عادی بودن که با دیدن این صحنه یا شوکه شده بودن یا با موبایلاشون در حال فیلم برداری از جون دادن به انسان بودن. این رسم مردم ماست که ترجیح میدن ضبط کننده ی لحظه ها باشن تا مفید بودن برای اطرافیان شون.
پرستار به شدت هول شده و دست و پاشو گم کرده بود و تنها کار مثبتی که کرد، این بود که سریع بچه های بخش اورژانسو که نزدیک به کافی شاپ بودن خبر کنه.
در نهایت با رسیدن تجهیزات و با قرار دادن مونیتور و مشاهده فیبریلاسیون بطنی با نوسان بالا، پروتکل احیای قلبی پیشرفته رو شروع کردیم. بالاخره پس از دفیبریلاسیون پرستار شروع به تعبیه کانتر وریدی کرد و من در حالی که مجبور شده بودم جلوی اون جمعیت که ملاحظه ای به خلوت شدن دورمون نمیکردند دمر روی زمین کافی شاپ دراز بکشم، تازه حواسم رفت پی سیب زمینیهای سرخ شده ای که به لباسم چسبیده بودن و من توی اون شرایط مرد بیهوش رو انتوبه میکردم
پس از برقراری مسیر وریدی به احیای قلبی ادامه دادیم تا اینکه بالاخره برانکار رسید. در حالی که تونسته بودم نبض ضعیفی رو لمس کنم بیمارو روی برانکار گذاشتیم و به سمت بخش اورژانس تو طبقه پایین رفتیم؛ اما توی آسانسور، از شانس بد من و مرد نبضش دوباره از بین رفت.
رمان عبور از غبار از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
زاهده بیانی (نیلا)، نویسنده ایرانی، متولد سوم تیر سال ۱۳۶۵ است که در ژانر عاشقانه اجتماعی دست به قلم میبرد.
رمان عبور از غبار – انتشارات علی
رمان هوای تو – انتشارات علی
رمان بی تابی – انتشارات علی
رمان موج نهم – انتشارات علی
رمان وسوسه – در دست چاپ
رمان اغنا – در دست چاپ
رمان دور باش؛ اما نزدیک – در حال تایپ
رمان چهار دیواری – مجازی
رمان در آغوش باد – مجازی
رمان ورود عشق ممنوع – مجازی
رمان عشق و آتش – مجازی
رمان یه بار بهم بگو دوسم داری – مجازی
رمان تو با منی – مجازی
رمان عاشق اسیر – مجازی