نحوه دانلود رمان شب سپید
نحوه دانلود رمان شب سپید معرفی رمان شب سپید : رمان شب سپید روایت عشق و دلدادگی می‌باشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 442 صفحه، در سال1391 از نشر شقایق منتشر شده است.   خلاصه رمان شب سپید : ضربان قلبش ...

نحوه دانلود رمان شب سپید

معرفی رمان شب سپید :

رمان شب سپید روایت عشق و دلدادگی می‌باشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 442 صفحه، در سال1391 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان شب سپید :

ضربان قلبش تصاعدی اوج گرفت. طوری که احساس کرد به جای تیک‌تاک عقربه‌های ساعت، قلب اوست که ثانیه‌ها را به بازی گرفته. با گام‌هایی سست و نگاهی بی‌تاب به سمت منبع صدا شتافت. مطمئنم امشب یکی از خاطره‌انگیز‌ترین شب‌های زندگی‌مون محسوب می‌شه. فکرشو بکن. حتما تو هم هیجان‌زده‌ای! و طنین دلنشین خنده‌اش بر تار و پول احساس او، ترانه سرود. پاهایش از حرکت ایستاد، نه! و دیگر بر قدرت برداشتن یک گام را هم نداشت. این زمین بود. که پاهایش را در خود فرو می‌برد…

 

مقداری از متن رمان شب سپید :

حس غریبی داشت، حسی که تار و پودش را به کشیده و از درون آزارش می داد. بی تابی نا آشنایی بر وجودش دامن گسترانده و طوفانی از اضطراب های ناشناخته دلش را بی محابا می لرزاند. تپش قلبش بی آنکه بداند چرا، بی وقفه و تند شده بود و هر لحظه بر ناآرامی هایش می افزود.
حسی ناخودآگاه، او را از وقوع حادثه ای شوم آگاه می ساخت و ذهنش هرچه در جستجوی مأمنی برای آرامش می گشت، نتیجه ای نمی گرفت. تمام زوایای درونی اش نا آرام بود و بس! روحش چون تشنه ای عطش زده آوا را می جست؛ آوا و حضور گرم و نوازشگرش که روح زندگی را در کالبد او دمیده بود.
به سختی سعی کرد بر اعصاب به هم ریخته اش تسلط یابد. چشمهایش بی اختیار به سمت ساعت کشیده شد. عقربه ها، دونده و بی تفاوت، گویی تنها به گذر سریع خود از لحظه ها می اندیشیدند. هنوز دیر نشده بود و زمان کافی برای آمدن آوا وجود داشت، اما با این حال هم نمی توانست دلیل محکمی برای تشویش درونی اش پیدا کند. «شاید اتفاقی در شرف وقوع بود!» اتفاقی که در بطن زمان، آرام آرام به او نزدیک می شد و در کمال ناباوری می دید این باور پنهان که از چند روز گذشته، همزمان با شروع سفر آوا، وجودش را می سوزاند، امروز با داغ سوزنده تری بر خط ناهموار اعصابش خودنمایی می کند. برای گریز از افکار منفی، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد. مسلماً دلواپسی هایش به خاطر مراسم فردا بود که از مدتها قبل انتظارش را می کشید و اکنون که آرزویش را نزدیک و دست یافتنی می دید، دچار وحشت و وسواس شده بود. با این فکر شروع به راه رفتن در طول و عرض هال کرد.
ـ یک… دو… سه…
ایستاد. نگاهش با نگاه کدر و گرفته پنجره گره خورد. به آن سو رفت و به چهارچوب تکیه داد. چشم به آسمان ابری و کبود دوخت. تکه های سیاه ابر در پهنه ی وسیع آسمان پراکنده بودند. بی اختیار پنجره را گشود و خنکای هوا را که به تن تبدارش هجوم آورده بود، به درون ریه ها کشید، اما موفق به فرونشاندن عطش و داغی درونش نشد. چشمهای غمزده اش را که اضطراب در عمق آنها غوغا می کرد، ماتمزده به آسمان دوخت و لبهایش به سختی لرزید و تنها یک کلمه از میانشان خارج شد:
ـ آوا!
صدای تیک تاک ساعت چون زخمه ای بر تارهای دلش خراش می انداخت. همه چیز در برابر دیدگانش مبهم جلوه می کرد و تنها تصویر گنگی از زمان، با عقربه هایی سیاه و خالی از احساس، در قاب چشمهایش دور و نزدیک می شد و باز ترس در وجودش لانه می کرد.
«چرا به این حس موذی اجازه خودنمایی می داد و روحش را بیش از این می آزرد؟»
با وجود سرپوشی که بر اندیشه های ناخوشایند ذهنش می گذاشت، عمق وجودش منبع دلشوره و نگرانی بود. پلکهایش را بست و سعی کرد تصویر آوا را مجسم کند، صورت دلنشین دختر به نرمی در قاب تیره چشمهایش نشست؛ لبخند کمرنگی لبهای خشکش را زینت بخشیده بود. ای کاش می دانست که او اکنون کجاست! آیا جاده ی باران را پشت سر گذاشته و در حال نزدیک شدن به او بود؟ چقدر دلش می خواست آوا اکنون در کنارش بود و می توانستند شانه به شانه هم و هم زیر آسمان ابری و آبستن قدم بزنند بزنند… یاد و جای خالی آوا و ضربان تندی که سینه اش را می شکافت تا خود را به رخ بکشد، بار دیگر آن حسن موذی را در سلولهای ارزان افکارش جاری نمود.
چشمهایش را گشود و بی اراده به سمت تلفن گام برداشت. جمله ی تکراری که از ساعتی پیش، مدام در گوشش تکرار شده بود، با طنینی سرد، آهی دردآلود را بر سینه اش نشاند:
«مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…!»

دستهایش را لای موهایش فرو برد و لب گزید. باز هم برای هزارمین بار سعی کرد آرامشش را بازیابد اما دریغ از ذره ای آسایش! نگاه کرد، باز هم نزدیک پنجره بود و در برابر رنگ کدر آسمان. قطره ای باران روی گونه تبدارش لغزید. سرد بود و رعشه ای ناخوشایند بر وجودش انداخت. به یکباره صدای مهیب رعدی قلبش را تکان داد و بر ناآرامی هایش دامن زد. ناباورانه چشم به خروش آسمان دوخت؛ بهار و این همه آشوب؟!
نا آرامی ابرهای بهاری داشت دیوانه اش می کرد. ای کاش می توانست راهی برای خنثی کردن تیر زهردار دلهره های ناشناخته اش پیدا کند!
دستی به سمت پنجره رفت و به سرعت آن را بست. نگاهش به سمت صاحب دست ها لغزید. مادر بود که در حال بستن پنجره چیزی می گفت. چند بار پلک زد، نه! نمی توانست صورت مادر را آن طور که بود، ببیند. همه چیز در مه فرو رفته و گرمای سوزنده ای که گوش هایش را در تب نامطبوع خود گرفته بودند، امکان شنیدن را از او سلب می نمود. باز هم تنها شد و باز هم صدای ضربان زمان و باز گوشی بی روح تلفن و صدای زنانه ای به سردی در گوشش طنین می انداخت و همان تکرار سرد که اجازه برقراری ارتباط را نمی داد. به دستش نگاه کرد. سرد بود و به شدت می لرزید. زانوهایش قدرت ایستادن نداشت. روی اولین صندلی نشست و سرش را میان دستها گرفت. باز هم ذهنش پر از صدای تیک تاک شد و شروع به شمارش کرد:
ـ یک… دو… سه… چهار…
سنگینی دستی را که روی شانه اش احساس کرد، یکباره بلند شد، اما با دیدن صورت آشنای پدر دوباره نشست. لبهای پدر تکانی خورد و سپس لیوانی چای را به دستش داد. گرمایی از جداره ی شیشه ای لیوان به کف سرد دستهایش خزید. نگاه تبدارش به سوی پنجره لغزید. هوا ابری بود ولی بدون باران ای کاش می بارید. اگر باران می بارید، آوا هم می آمد… آری؛ حتماً می آمد!
سرش از انبوه صداهای گنگ، به شدت درد گرفته و شقیقه هایش به تندی می زد. لیوان چای میان دستهایش سرد شده بود، سرد سرد… مثل لحظه های انتظار!
ملودی تلفن او را از جا پراند. لیوان از دستش رها شد و به زمین خورد و قطرات چای آرام آرام در تار و پود فرش فرو رفت. گوشی را محکم به گوشش چسباند و نگاهش به نفوذ قطرات چای در فرش خیره شد. صدای آشنای خواهر، ناامیدش کرد. باز هم همان سؤال های بی جواب و همان بی خبری…
مغزش تهی بود و آرام آرام غرق در مه مسموم ناامیدی، از خاطرات و آرزوهای سبز خالی می شد. امید رؤیای وصل با آوا، نرم نرمک جان می باخت و او را به قعر انزوا و باتلاق تنهایی سوق می داد.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان شب سپید :

رمان شب سپید از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی زهرا دلگرمی :

زهرا دلگرمی، ملقب به باران، متولد خردادماه سال 1364، متاهل و دارای یک فرزند می‌باشد. ایشان فارغ‌‌التحصیل از دانشگاه ادبیات می‌باشند و بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

آثار زهرا دلگرمی :

رمان کابوس نگاه (خیال یک نگاه) _ انتشارات شقایق
رمان چشمان منتظر _ انتشارات شقایق
رمان قلبی برای تپیدن _ انتشارات شقایق
رمان شب سپید _ انتشارات شقایق
رمان بار دیگر با تو _ انتشارات شقایق
رمان ناز تو نیاز من _ انتشارات شقایق
رمان یک شب و دیگر هیچ _ انتشارات آرینا
رمان تا شکوفه سرخ لبخندت _ انتشارات علی
رمان عاصی _ انتشارات علی
رمان شراب سفید _ مجازی
رمان آوای خیس _ مجازی

 

برای مطالعه ی رمان های جدیدتر به صفحه ی اصلی سایت رمان کلوب مراجعه کنید.

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4377
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!