نحوه دانلود رمان دوشیزه
رمان دوشیزه روایتی دخترجوانی به نام شهرزاد است که به همراه پدر و مادرش به دهکدهای در استرالیا مهاجرت میکند. زندگی او با آشناییاش با مردی هوسران دستخوش تغییر میشود و چالشهای ذهنی و قلبیاش شروع میشود. در ادامه او با مردی آشنا میشود که همان نور زندگیاش است و پایان خوشی را برای داستان رقم میزند. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 388 صفحه، در سال 1388 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان دوشیزه داستان شهرزاد است. دختر جوانی که به دلایلی همراه خانواده از تهران به دهکدهای در استرالیا میرود. او دختری وحشیصفت بود که هیچوقت سربهراه نبود و همیشه راههای پرخطر برایش جذابتر مینمود. او در یک میهمانی عاشق الوین با ظاهری جذاب اما غیرمتعهد شد که قبلا احساسات دختران زیادی را به بازی گرفته بود. عشق ناگهانی و باورنکردنی برای دختری چون او، باخت و رسوایی تلخی به ارمغان آورد که او را تا انتهای بدبختی و طرد شدن سوق داد. در این میان دنیل پزشک دهکده، مردی بسیار موقر و جذاب که از بدو ورودشان دل در گرو عشق شهرزاد داشت، به یاری او شتافت و شهرزاد عشق واقعی را در کنار او تجربه کرد و…
ـ بابا زنگ در خونه تیم. هر کی بخواد ببیننت باید اول منو بزنه…
شهرزاد با اخم به سمت صدا نگریست. دو پسر جوان سوار اتومبیلی قرمز رنگ به آنها نگاه می کردند و لبخند بر لبهایشان بازی می کرد. ندا بازوی دوستش را کشید و گفت:
ـ ولشون کن بیا بریم.
شهرزاد با او همراه شد. یکی از پسرها گفت:
ـ می دونی نازت خریدار داره، انقدر ناز می کنی؟
شهرزاد باز هم عصبی به او نگریست:
ـ خفه شو بابا!
ـ به خاطر تو حاضرم خفه هم بشم. دیگه چی می خوای عزیزم؟ ناز نکن دیگه.
شهرزاد با عصبانیت به سمت آنها چرخید و با لگد محکمی به در ماشین کوبید:
ـ می خوام بری بمیری احمق!
راننده که از برخورد او متعجب شده بود پایش را روی پدال گاز فشرد:
ـ بریم بابا، دختره قاطی داره. فکر کنم دوست پسرش حالش رو بد گرفته اونم می خواد…
و بعد صدایش در صدای اگزوز ماشین گم شد. ندا با تعجب به او دیده دوخت :
ـ چه کار می کنی؟ معلومه تو چت شده؟!
ـ تو رو خدا تو دیگه گیر نه نده، اصلاً حوصله ندارم.
ـ نمی خوای بگی چه مرگته؟
شهرزاد به زحمت بغضش را فرو داد و با صدای دورگه و گرفته ای گفت:
ـ آخه چطور از تو، از نازنین و صبا، از همه بچه های دانشگاه، از خونه مون و از تهرونی که مثل چون دوستش دارم دل بکنم؟ ندا من عاشق این دود و دم تهرونم، عاشق خیابونهای شلوغ و پر از ازدحامم، عاشق سر و صدای این احمقهایی که تو شهر مثل سگ ولگرد به دنبال شکار می گردن. ندا، مسخره ست اما من حتی به این آدمها هم عادت دارم و هیچ جای دنیا رو یا…
بی اختیار اشک از چشمهایش جاری شد. ندا به گرمی دستش را فشرد:
ـ شاید راهی باشه که بمونین.
شهرزاد نا امید سری جنباند:
ـ نه هیچ فایده ای نداره. دیشب باز هم عمه مهناز تلفن زده بود و بابا بهش گفت که ما تا یک ماه و نیم دیگه اونجائیم.
ـ خب تو شرایط رو بهش بگو شاید اگه بفهمه شما مخالفید…
ـ فکر می کنی نگفتم؟ ده بار، صد بار گفتم اما همیشه مرغ بابام یه پا داره. حالا دیگه شرایط شمیم هم باعث شده مامان هم طرف بابا رو بگیره…
ـ یعنی آب و هوای ملبورن بهتر از تهرانه؟ یعنی اونجا دیگه ترافیک و دود نیست که آسم اونو تشدید کنه؟
شهرزاد آرام به پیشانی اش کوبید:
ـ دختر تو چقدر ساده ای! کاش دست کم می خواستیم بریم ملبورن. اون که خوب بود. عمه من تو یکی از دهکده های استرالیا به پرورش گوسفند مشغوله. همون نزدیک خودشون هم برامون به خونه پیدا کرده، قراره بریم گوسفند پرورش بدیم.
و لحظه ای بعد صدای قهقهه اش بلند شد:
ـ تو رو خدا به لحظه تصور کن! من لباس بلند با دامن چین دار پوشیدم و به دستمال دور موهام بستم و دارم تو مزرعه کشاورزی می کنم… یا دارم شیر گاو می دوشم و پشم گوسفندها رو می زنم.
لبخند بر لب ندا نشست:
ـ اما باور کن این کارها به قیافه تو خیلی می یاد.
شهرزاد چشمهای سیاه و پرشورش را به صورت او دوخت و در یک لحظه با هم خندیدند.
ـ اگه ملبورن می رفتیم که غمی نداشتم. اونجا لا اقل آزادی بود و منم از این همه قید و بند و رسومات خشک خانوادگی رها می شدم اما حیف که می خوایم بریم تو یه مزرعه!
ندا شکلکی درآورد و با خنده گفت:
ـ سعی کن زیاد فکر نکنی. اصلاً از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است. بیچاره پیام الان داره تو خیابون روبه روی در دانشگاه پنچری ماشینش رو می گیره!
ـ حقشه. تا اون باشه که دیگه از مرزش خارج نشه.
ـ حالا فردا وقتی ببینیش چه کار می کنی؟
شهرزاد طبق عادت یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
ـ هیچ غلطی نمی تونه بکنه. مقصر خودشه. تا حالا کسی جرأت نکرده بود سربه سر من بذاره.
ـ آخه مقصر تو بودی نباید…
ـ من حوصله کلاس رو نداشتم این که به کسی ربطی نداره.
ـ خیلی خب حالا عصبانی نشو.
شهرزاد چشمکی زد و گفت:
ـ هر کی برنده بشه فردا باید اون یکی رو بستنی مهمون کنه.
ندا هم دستهایش را به هم مالید:
ـ باشه. یک دو سه.
رمان دوشیزه از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فهیمه سلیمانی متولد آبان ماه سال 1357، نویسنده رمان و فیلمنامه نویس ایرانی می باشد. ایشان مدرک کارشناسی کارگردانی سینما دارد و فارغ التحصیل دوره عالی فیلمنامه نویسی از حوزه هنری است. فهیمه سلیمانی نه تنها از نویسندگان موفق از سال ۱۳۷۹ تا کنون است، بلکه نویسنده فیلمنامه بسیاری از فیلمهای موفق، و همچنین تهیه کننده ی بسیاری از آن فیلم های سینمایی و سریال های به نام می باشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان شبگرد – انتشارات شقایق
رمان دیوار شیشه ای – انتشارات شقایق
رمان قصر یخی – انتشارات شقایق
رمان رایکا – انتشارات شقایق
رمان بغض تنهایی – انتشارات هژبر
رمان چشم های بارانی – انتشارات شقایق
رمان برایم بمان – انتشارات شقایق
رمان دوشیزه– انتشارات شقایق
رمان لولی وش – انتشارات علی
رمان پامنار ـ انتشارات علی