نحوه دانلود رمان جان من است او
رمان جان من است او روایت چندین شخصیت و گره خوردنِ زندگی و سرنوشتشان به یکدیگر است. سه جوان که با همدیگر دوستند و قصهی یکی از آنها به سپیده پیوند میخورد. داستان با هیجان و عشق و ارتباطهای جذابی نوشته شده و شخصیت پردازی و داستان پردازیِ قویای دارد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان 560 صفحه، در سال 1399 از نشر شقایق منتشر شده است.
ناصر، مازیار و دوست قدیمیشان، حبیب، دایرهی ارتباطی صمیمانهای دارند و فرزندانشان هم در آن دایرهی ارتباطی رشد کردهاند. این در حالیست که مازیار سالهاست به دنبال همرزم گمشدهاش میگردد و بالاخره او را پیدا میکند. مازیار تلاش دارد بیتوجه به طرز فکر متفاوت خانوادهی مسلم که سنتی هستند، آنها را با بقیه پیوند دهد. سپیده به محبوبیتش میان خانواده و دوستانش معروف است و بیاندازه مغرور است. او در روزهای بیدغدغهی جوانی انتظار عشقی را میکشد که دلش را به تکاپوی دلدادگی بیندازد. سپیده هر شب رویای تور سفید و سفرهی عقد میبافد و با ورود خانوادهی متفاوت مسلم به جمعشان، زندگی رنگ و روی دیگری برایش میگیرد. کشمکش هایش با رهام و رعنا فرزندان مسلم که نشان می دهند علاقه ای به او ندارند متحولش می کند. و درست همان وقت که عشق قلبش را میلرزاند حادثهای او را عروس خونبس میکند.
سپیده تلاش میکند عشق از دست رفته را اینبار در پیچ و خم زندگی مشترکش پیدا کند اما رد خون روی همهی خوشیهایی که میتواند داشته باشد سایه انداخته است.
همیشه قصه آدم از جایی که شروع به فهمیدن میکند، آغاز می شود، چیزی که تا آن روز چشمها را روی آن بسته بودی ناگهان دیده میشود و گاهی مجبور میشوی برای تحلیل به عقب برگردی!
اشکهایم هنوز روی گونه ها سر میخوردند، به دنبال حرفی برای توجیه وضعی که پیش آمده بود میگشتم، هر چند دقیقه یک بار شانه بالا میانداختم تا به خودم ثابت کنم این که حلقهی ازدواجمان را جلویم انداخته و حتی بعد از این که صدایش زدهام و حلقهام را روی سینهاش پرت کردم، نماند تا حرفی بزند برایم مهم نیست!
اما این که به آن شکل ترکم کرده بود مهم بود و از همین درد بود که به خودم میپیچیدم و بیش از آن با یادآوری نگاههای پر سرزنش چهرههای مبهم لب میگزیدم.
در شرایط بد روحی، آزار دهندهترین اتفاق شاید ترس از قضاوت دیگران باشد و من همیشه از قضاوت مردم میترسیدم، حالا اگر آن آدمها مورد علاقه و احترامم بودند این ترس بیشتر میشد، میل به محبوبیت و مورد توجه بودن، مسائل دیگری بودند که این ترس از قضاوت را قویتر میکرد.
درخشش حلقهها که هر کدام گوشه ای از حیاط خانه افتاده بودند باز هم داشت مرا به یاد آدمهایی که همگی تا چند ساعت دیگر از ماجرا اطلاع پیدا میکردند، میانداخت.
چشمهایم را بستم، سرم را به دیوار آجری حیاط تکیه دادم. کاش کمی به عقب برمیگشتم به وقتی که هنوز مقابلم ایستاده بود و سعی داشت قانعم کند یا حتی عقبتر از آن روزی که به باغ رفته بودیم… حتی خیلی پیشتر از این حرفها، باید بر میگشتم به آن روز که همه، خانهی عمو ناصر دعوت بودیم…
***
جلوی آینه ایستادم، نور خورشید از پردهی حریر صورتی عبور میکرد و به صورتم میتابید درست درون چشمهایم که در پرتو نور روشنتر به نظر میرسیدند. خندیدم و یک پایم را عقب گذاشتم حالا تیرهتر شده بودند؛ چند بار دیگر حرکت الاکلنگی پاهایم را ادامه دادم، این بازی رازگونه را روز قبل وقتی زیر تک درخت بید انتهای حیاط مدرسه ایستاده بودیم، دریا کشف کرده بود!
دیوانه بازی دریا گل کرده بود. دوباره مرا به عقب و جلو کشاند و گفت:
ـ سبز، سبز تیره، قهوهای سبز مایل به زرد…
و زد زیر خنده و دستم را گرفت و کشاند چند جای دیگر مدرسه تا چشمهایم را امتحان کند و خل بازی آن
روزمان هم جور شد!
چشمهای رنگی زیبایی داشتم اما تا آن روز نفهمیده بودم که چشمهایم به نسبت شدت نور رنگ عوض میکنند و از ذهنم گذشت «یه چیز خاص دیگه!»
شاید مغرورانه بود اما خب این که چشمهایم هر بار به رنگی درمیآمد خاص بود، دستی زیر موهایم قهوهای بلندم بردم، کمی با نوک انگشت آنها را موج دادم و بعد با کشی که دور مچ دستم بود آنها را بالای سرم جمع کردم موهای حالت دار دورنگم هم خاص بود، بینی سر بالا و پوست سفیدم و حتی…
همان طور که روی یک پا میرفتم و میآمدم و این فکرهای خود پسندانهام را مرور میکردم. خندیدم و زمزمه کردم: «خدا نکشدت دریا، آدمو به چه روزی میندازی…»
از جلوی آینه کنار رفتم اما دوباره وسوسه شدم و برگشتم، نیمنگاهی به خودم انداختم و باز با خنده گفتم؛ «جل الخالق…»
رژ صورتی را برداشتم و آهسته روی لبهایم مالیدم، گردنم را چرخاندم حالا تصویر خودم را در آینه سه رخ میدیدم چند بارتند و پشت سرهم پلکهایم را به هم زدم و گفتم؛ «بیستی خوشگل خانم چشم رنگی!»
ـ سپیده… دیر کنی کنسلش میکنم…
اگر هشدار مادر نبود حالا حالاها ادا اطوار در آینه ادامه پیدا میکرد، اما مهربان خانم شوخی نداشت، یک دفعه میدیدی گوشی را بر میداشت، شمارهی زن عمو را میگرفت و میگفت؛ «شرمنده انسی جون ما یه شب دیگه مزاحم میشیم…»
چند بار مانتوهای مختلف را برداشتم و سر جایشان گذاشتم تا بالاخره مانتوی صورتی رنگی را پوشیدم و شال مشکی را هم روی موهایم انداختم. جلوی آینه چرخیدم خودم را برانداز کردم و با صدای بلند گفتم:
ـ اومدم عزیزم دو مین دیگه!
ـ مین نداشتیما! تا دو ثانیه دیگه نیومدی تمومه.
ـ اِ بابا شما هم!
کمربند چرمی مانتو را بستم، همه چیز کامل بود، چشمکی به تصویر خودم در آینه زدم و لوتیوار گفتم؛ «قربون آبجی خانوم…»
رمان جان من است او از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
سحر ممبنی، متولد سال 1364، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان با انتشارات شقایق شروع به کار کرده و با آثاری که خوش درخشیده به محبوبیت رسیده است. تا کنون بیش از 6 کار را به چاپ رساندهاند و همهی آنها جزو پرفروشهای فصل خود بودهاند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان بهارـ انتشارات شقایق
رمان رها ـ انتشارات شقایق
رمان آسمان من، نگاه تو ـ انتشارات شقایق
رمان می میرم، با تو نفس میگیرم ـ انتشارات شقایق
رمان جان من است او ـ انتشارات شقایق
رمان آمین ـ انتشارات شقایق
رمان سکوت بود و نسیم ـ در دست چاپ
رمان داغ ـ در دست چاپ
رمان آیه های سیاه ـ در دست چاپ