نحوه دانلود رمان غبار
رمان غبار روایت عشقیست که با شروع شدنش، ذره ذره وجود را پر از حس آرامش و خواستن میکند، ولی از آن جا که مهراز از آن میترسد، داستان سیر دیگری میگیرد. این رمان، پر از تعلیق است و مطمئنا در خیلی از بخشهای این کتاب غافلگیر خواهید شد. قلم نویسنده، پخته است و به خوبی از پس شخصیت پردازی و رشدِ آنها برآمده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 819 صفحه، در سال 1389 از نشر شقایق منتشر شده است.
داستان غبار با یک عشق شروع میشود. یک عشق شیرین که ذره ذره وجود مهرا را پر از حس خوش دوستداشتن میکند؛ اما مهرا از ازدواج هراس دارد… میترسد که رازش، رازی که سالها توی غبار پنهان نگهش داشته برملا شود، اما بالاخره با فاش شدن این راز، پرده از روی تصویر آدمهای دورویی برداشته میشود که مهرا را دوره کرده اند. و مهرا مجبور میشود تا علیرغم میل باطنی اش…
دست هایم می لرزید. از رویارویی با او هراس داشتم، از رو به رو شدن با مردی که مرا نمیخواست. حرفهای شب پیشش مدام در سرم میچرخید و حال و احوالم را بدتر می کرد. او عاشق و دلباخته ی زنی دیگر بود! او مرا نمی خواست… اما من زنى عاشق پیشه بودم.
***
دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که بلند صدایم زد:
ـمهرا جان!
سر چرخاندم و با زبان بی حسم، جواب دادم:
ـ جانم خانم دکتر؟
دو انگشتش را در هوا تکان داد و گفت:
ـ تا دو ساعت دیگه چیزی نخور، باشه؟
ـ اوهوم…. چشم نمیخورم.
ـ برای جرم گیری دندونهات هم بهت زنگ میزنم.
ـ باشه، مرسی. منتظرم.
با مهربانی پلک روی هم گذاشت و لبخندی بر لب نشاند. دستگیره را چرخاندم و بعد از گذر از سالن انتظار و خیل مریض ها، از ساختمان بیرون زدم.
صدای کفشهای پاشنه بلندم در فضای خالی پارکینگ می پیچید، این کفشهای لعنتی پدر پاهایم را در آورده بود، محض کلاس گذاشتن مقابل خانم دکتر شیک و باوقار، پوشیده بودمشان، ولی در واقع این کفشهای ده سانتی چیزی از انگشتان و ناخنهای پاهایم باقی نگذاشته بود.
نگاهم را بین ماشینهای پارک شده در پارکینگ چرخاندم. حالا چطور باید پراید سفیدم را از بین این همه پراید سفید پیدا می کردم؟
ریموت را زدم و چراغهای ماشین از دور برایم چشمکی زد. به طرفش دویدم. دوست داشتم هر چه سریع تر به ماشین برسم تا این کفشهای لعنتی را از پاهای آسیب دیده ام بیرون بکشم.
در ماشین را که باز کردم، چیزی درون اتومبیل شاسی بلندی که کنارم پارک شده بود تکان خورد و توجهم را جلب کرد. از پنجره، به صورت نامحسوس، نگاهی به داخل ماشین انداختم. اول ترسیدم مرد یا زنی درونش نشسته باشد و مرا به فضولی متهم کند اما وقتی چشمم به چشمان معصوم کودکی هفت هشت ماهه که روی صندلی کودک نشسته و چشم هایش از گریه سرخ و صورتش کبود شده بود، افتاد. حیرت زده کاملاً به
سمتش چرخیدم و داخل ماشین را با دقت نگاه کردم.
هیچ کس به جز آن کودک در ماشین نبود، کودکی که انگار برای کشیدن نفس هوا کم آورده بود.
دستم را روی شیشه کوبیدم و او بیشتر اشک ریخت. درمانده دور و اطرافم را نگاه کردم. یعنی مادر این بچه کجا بود که این طور بی رحمانه فرزندش را درون ماشین تنها رها کرده و رفته بود؟
با مشت روی کاپوت کوبیدم تا شاید صدای آژیر ماشین بلند شود و صاحبش را زودتر برگرداند؛ اما نه آژیری به صدا در آمد نه صاحبی بازگشت.
مستأصل به بچه که همچنان گریه می کرد، خیره شده بودم…
چطور باید خانواده اش را پیدا می کردم؟
کفشهایم را که دیگر غیر قابل تحمل شده بودند، از پا در آوردم. پاشنه ها را که دیدم فکری در سرم جرقه زد. با پاشنه ی کفش به جان شیشه ی سمت راست ماشین افتادم. فکر میکردم میشکند و میتوانم کودک را از بی نفسی نجات دهم، اما شیشه ی آن ماشین بیدی نبود که با این بادها بلرزد.
کفشها را که درون ماشینم انداختم، چشمم به کپسول کوچک آتش نشانی نصب شده در ماشین افتاد. با عجله آن را برداشتم و بی معطلی بالا گرفتم تا بر شیشه ی ماشین شاسی بلند سفید فرود آورم. کپسول به چند سانتی شیشه رسیده بود که صدایی هراسناک مرا از این کار بازداشت:
ـ چه کار میکنی تو؟ هی خانم با توام!
کپسول را پایین آوردم و سرم را به سمت مردی که با غیظ و عصبانیت مقابلم ایستاده بود، چرخاندم.
صدایش را در سرش انداخته بود و بازخواستم میکرد. چشم گرد کردم و ابرو بالا انداختم. کپسول را درون ماشین انداختم و من نیز با همان لحن جوابش را دادم:
ـ چته آقا؟ چرا هوار میکشی؟
ـ داری با اون کپسول شیشه ی ماشینم رو پایین میاری، واستم و نگات کنم؟ شاید هم توقع داری ازت تشکر کنم؟
ـ نه آقا… یه کم صبر میکردین تا توضیح بدم.
ـ توضیح واضحات بدی؟
با تأکید گفتم:
ـ نه خیر…
دستم را به سمت بچه گرفتم و ادامه دادم:
ـ این بچه رو تو ماشینتون ببینین! بچه ی خودتونه؟ داشت تو ماشین می مرد… البته… بعید میدونم پدری این قدر بی مبالات باشه که بچه اش رو توی ماشین ول کنه و بره! در ضمن من… می خواستم این بچه رو نجات بدم…. البته اگه متوجه شده باشین!
رمان غبار از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مهدیه بخشی، متولد 1365، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان تا کنون یک کتاب از انتشارات شقایق به چاپ رسانده و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان غبار – انتشارات شقایق
رمان عهدی که زیر سقف آسمان بستیم ـ در حال چاپ از انتشارات صدای معاصر
رمان علقه ـ در حال تایپ
رمان آبیتر از آب ـ مجازی