نحوه دانلود رمان بیبی کوچولو
نحوه دانلود رمان بیبی کوچولو معرفی رمان بیبی کوچولو : رمان بیبی کوچولو به قلم نگار، روایت زندگی دختری هفده ساله به نام رعنا است که با سیاستمداری قدرتمند به نام محمدرضا، وارد رابطه می‌شود و دلش را به او می‌بازد. بی خبر از این که محمد رضا متاهل است و گرایشات خاصی دارد که رعنا برایش یک طعمه است. بعد از یک هفته، ...

نحوه دانلود رمان بیبی کوچولو

معرفی رمان بیبی کوچولو :

رمان بیبی کوچولو به قلم نگار، روایت زندگی دختری هفده ساله به نام رعنا است که با سیاستمداری قدرتمند به نام محمدرضا، وارد رابطه می‌شود و دلش را به او می‌بازد.
بی خبر از این که محمد رضا متاهل است و گرایشات خاصی دارد که رعنا برایش یک طعمه است.
بعد از یک هفته، از محمد جدا می‌شود و مدتی می‌گذرد.
با باردار شدنش از محمد رضا، سر و کله‌ی او پیدا می‌شود و مجبورش می‌کند که همسر دومش شود و…
رمان بیبی کوچولو به قلم نگار، در ژانر معمایی و هیجانی نوشته شده است.
داستانی زیبا و روایتی خوب دارد؛ مناسب برای عزیزانی که علاقه به رمان بزرگسال دارند.

 

مقدمه رمان بیبی کوچولو :

رمان بیبی کوچولو به قلم نگار، داستان زندگی دختری است که با سیاستمداری قدرتمند وارد رابطه می‌شود.
بی‌خبر از این که چه بلایی قرار است سرش بیاید و…

 

مقداری از متن رمان بیبی کوچولو :

روی صندلی نشسته بودم و گل‌ولای میان انگشتانم را پاک می‌کردم.
نگاهم از پنجره‌ی کوچک زیر زمین مدام روی در باغ متمرکز می‌شد.
اگر قبل از آمدن مهمان‌ها خودم را به خانه نمی رسانده و دوش نمی‌گرفتم بی‌شک این‌بار مامان زهره مرا از فرزندی خلع می‌کرد.
می‌‌دانستم گونه‌هایم از رنگ روی سفال نقش گرفته و سر تا پایم گلی است کاش انقدر محو کوزه‌های رنگی نمی‌شدم.
همین که از روی صندلی بلند شدم در باز شد و ماشین شاسی بلندی وارد حیاط باغ شد.
آهی کشیده و خشک شده در زیر زمین باقی ماندم.
اگر با این اوضاع خارج می‌شدم علاوه بر مامان زهره باید عیب و ایراد‌های عمه را هم تحمل می‌کردم.
از پنجره نگاهی به نامی و نریمان و عمه که از ماشین پیاده می‌شدند انداختم و کمی مکث کردم.
عمه عینکش را از چشمش بیرون کشید و نگاه پر غرورش را به خانه دوخت.
به قول باربد وقتی به سرتاپای کسی خیره می‌شد انگار که هزاران سوزن در بدنت فرو کرده باشند تمام جانت تیر می‌کشید.
شاید هم برای همین بود که بعد از مرگ پدرم مامان زهره ارتباطمان را تا جایی که می‌توانست کم کرده بود.
روی نوک پاهایم به سمت در زیر زمین به راه افتاده و نگاهی به نامی و نریمان که به سمت باغ می‌آمدند انداختم.
دستی به گونه‌ی رنگی شده‌ام کشیدم و نگاهم را به نامی دوختم.
مردک پر تکبر چندسال یک بار هم پایش را در مهمانی‌های خانوادگی نمی‌گذاشت و حال همین امروز نوبتش رسیده بود که مرا با این اوضاع و احوال به تمسخر بگیرد.
کت و شلواری که به تن داشت، موهای پریشان و چشم‌های خسته‌‌اش حاکی از آن بود که مثل همیشه با زور و اصرار عمه به مهمانی آمده و تمایلی برای ماندن ندارد.
کاش حداقل نریمان تنها بود این‌گونه راحت‌تر با وضعیت موجود کنار می‌آمدم.
مشغول فکر کردن به راه فراری بودم که چشمان تیزش به سمت زیر زمین چرخید…
قبل از این که مورد هدف نگاه جدی و تیره‌اش قرار بگیرم سریع از جلوی در عقب کشیدم.
امیدوار بودم که مرا ندیده باشد.
یادم است از همان کودکی ترس عجیبی از این مردِ مهیب به دل داشتم.
مشغول فکر کردن به این بودم که چه‌طور دور از چشم عمه از زیر زمین بیرون بزنم که سایه‌ی بلندی تنم را پوشاند.
با چشمانی گرد شده سرم را بلند کردم.
با دیدن نامی که بازویش را به چارچوب در تکیه داده و با ابرویی بالا رفته و صورتی جدی نگاهم می‌کرد دستپاچه لبم را گاز گرفته و گونه‌های رنگی شده‌ام را با دستانم پوشاندم.
_شمایید پسر عمه؟
نگاهی به پشت سرش انداخت.
_این‌طور به‌نظر می‌رسه.
چند لحظه خیره نگاهم کرد.
تیزی چشمان تیره‌اش موجب شد سریع نگاهم را بردارم.
_باز هم که اسمارتیز شدی!
می‌خوای بقیه واسه‌ت دست بگیرن؟ چرا زودتر نرفتی بالا صورتت رو تمیز کنی؟
لبم را تر کردم و قدمی به سوی در برداشتم.
_لازم نیست واسه چنین چیز کوچیکی توبیخم کنید پسر عمه خونه که شلوغ بشه کسی با من کاری نداره!
تکیه‌اش را از چارچوب در برداشت و کل ورودی را اشغال کرد.
در همان فاصله‌ی کم به چشمان تیره و اخم‌های کمرنگش خیره شدم.
_توبیخت می‌کنم چون لزومی نداره کسی تورو توی این وضعیت وقتی رنگی رنگی شدی ببینه کوچولو…
نگاهش گرم و سنگین بودم آنقدر که دلم می‌خواست به کناری هلش بدهم و فرار کنم.
ولی نه زورش را داشتم و نه جرئتش را…
میان افکارم غوطه‌ور بودم که دستش را بی‌هوا بالا آورد.
ترسیده کمی خودم را عقب کشیدم.
مکث کرد و اخم‌هایش کمی از هم باز شد.
دوباره دستش را جلو آورد و با پشت انگشت اشاره‌اش به آرامی روی بینی‌ام کشید.
نفسم حبس شد و ماتم برد!
بهت زده از ترس و حیرت سرجایم باقی ماندم.
گرما نوازشگر دستش روی بینی کوچکم سرعت خون در شریان قلبی‌ام بالا برد.
_مگه با صورتت کوزه‌ها رو رنگ میزنی شلخته خانم؟
قدیم‌ترها همیشه موهایم را با دست‌هایش به‌هم می‌ریخت. یا گونه‌های گردم را بین انگشتانش می‌فشرد ولی هیچوقت لمس نوازش گونه‌ای از این مرد دریافت نکرده بودم!
دستش را که عقب کشید لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نقش بسته بود.
_حالا می‌تونی نفس بکشی فریا!
انگار که منتظر شنیدن همین حرف بودم بی‌هوا نفس عمیقی کشیدم که باعث پررنگ تر شدن لبخندش شد.
نگاه جست و جو گرم را سریع دور تا دور باغ چرخاندم تا کسی این صحنه را ندیده باشد.
بیشتر از هرکسی از دایی زیادی مذهبی و سنتی‌ام می‌ترسیدم.
کسی که بعد از مرگ پدر مجبورمان کرده بود در باغِ عمارتش خانه‌ای نقلی بسازیم تا خواهر بیوه و خواهر زاده‌های یتیمش تا همیشه زیر سایه‌ی او زندگی کنند.
_لطفا… اجازه بده برم.
صدای لرزانم موجب شد موجی از تعجب درون نگاهش شکل بگیرد.
با چشم‌هایی متفکر و جدی قدمی به عقب برداشت.
قبل از این که از زیر زمین بیرون بدوم صدای محکم و سنگینیش باعث شد چند لحظه مکث کنم.
_بهت اجازه میدم بری آنائل کوچولو… ولی هیچوقت لازم نیست از نامی بترسی!
با دو از مقابل چشمان نریمان گذشتم.
صدای خندانش که در گوشم پیچید لبم را محکم گاز گرفتم.
_شماره بدم خوشگله؟
این دو برادر تبحر خاصی در آزار و اذیت دیگران داشتند.
بی‌توجه وارد راهرو شدم و یواشکی سرم را از کنار در داخل بردم.
عمه درحال احوالپرسی با مادرم بود.
فرشته مثل همیشه روی مبل نشسته و هدفون به‌گوش در حال ور رفتن با موبایلش بود.
مامان زهره به محض دیدن من که با موهای فر و آویزون مانده خودم را به دستگیره‌ی در آویخته بودم لبش را از حرص گاز گرفته و عمه را با خود به سوی آشپزخانه کشاند.
سریع خودم را از پشت مبل و جلوی چشم‌های متعجب فرشته به داخل اتاق رساندم.
همین که در بسته شد کمرم را تکیه‌ دادم و نفس راحتی کشیدم.
همیشه برای رفت و آمد با خانواده پدری و دبدبه کبکبه‌اشان این مشکلات را از سر می‌گذراندم!
تنها مشکل آن‌ها با منی بود که به‌جای دکتر و مهندس شدن دانشکده هنر را برگزیده بودم و گاو پیشانی سفید فامیل به حساب می‌آمدم!
دوش سریعی گرفته و موهایم را خشک کردم.
یکی از بزرگترین مشکلات زندگی یعنی موهای فرفری‌ام را صاف کرده و محکم با کش بالای سرم بستم و آرایش کمرنگی روی چهره‌ام نشاندم تا دوباره مورد سرزنش مامان زهره قرار نگیرم.
یکی از مسائلی که موجب شده بود از کودکی از موهای فرم متنفر باشم وجود شخصی به‌نام باربد بود!
نزدیک‌ترین دوست و پسردایی من!
کسی که بیشتر از همه مرا می‌فهمید و بهترین دوران زند‌گی‌مان را در کنار هم گذراندیم!
_فریا؟ بیا بیرون دیگه عمه مهسا سراغت رو می‌گیره.
چشمی چرخاندم و از اتاق بیرون زدم.
عمه به محض دیدنم با لبخند بزرگی از جایش بلند شد.
_قربونت برم عمه از کی تا حالاست که ندیدمت؟ ماشالله زیر پوستت آب افتاده تپل شدی!
سریع نگاهی به خودم انداختم و سرتاپایم را بررسی کردم.
_کو کجاش؟
فرشته ضربه‌ای به پهلویم کوبید و عمه جواب داد: کلی می‌گم!
کمی سرم را خم کرده و نگاهی به ران‌ها و باسن لاغرم انداختم.
_ولی من خیلی وقته میرم باشگاه حتی لاغر تر هم شدم.
_راست میگه دیگه بچه عملا تخت شده چی می‌خواید از جونش؟
همان‌طور که به سمت خودم خم شده بودم نگاهی به نریمان که با خنده و تمسخر نگاهم می‌کرد انداخته و صاف سرجایم ایستادم.
فرشته سرفه‌ای کرد و چپ چپی به نریمان نگاه کرد.
با این که از هردویمان کوچک‌تر بود به‌خاطر سلیطه‌گری‌هایش حرفش حسابی برو داشت!
_شما در زدی وارد جمع زنونه شدی پسر عمو؟
شاید اینجا یکی لباس تنش نباشه!
نریمان به آرامی خندید.
_دقیقا به‌خاطر همین در نزدم.
عمه چپ چپی نگاهش کرد.
_هی من هیچی نمی‌گم حیا رو قی کرده یه‌ذره بچه… نامی کجاست؟
نریمان نگاهی به عقب انداخت و من آب دهانم را با صدا قورت دادم.
_توی باغ داره با تلفن حرف میزنه. گفت کلی کار روی سرش ریخته چرا دستش رو کشیدی و آوردیش؟ من میاوردمت دیگه.
عمه پشت چشمی برایش نازک کرد.
_من جونم رو دست تو یکی نمیدم بچه.
نامی هم بذار دو روز از اون خونه و شرکت دل بکنه بیاد بیرون یه بادی به سرش بخوره!
روی مبل تک نفره نشستم و نفس راحتی کشیدم.
کاش اجازه می‌دادند در راه همان خانه و شرکت فکستنی‌اش دفن شود تا این که به اینجا بیاید و با نگاه‌های تیزش گوشت تن آدم را آب کند!
_فریا مادر؟ بیا آشپرخونه کمک من!
نگاهم به سوی فرشته چرخید که سریع دست‌هایش را بالا برد.
_تورو صدا زد.
لب‌هایم را به‌هم فشردم و به سمت آشپزخانه به راه افتادم.
به محض این که وارد شدم نیشگون محکمی از بازویم گرفت که صدای جیغ بلندم در خانه پیچید.
صدای نگران عمه باعث شد به تمارض ادامه بدهم تا مامان زهره دست از سرم بردارد.
_فریا عمه؟ چیشد؟
با صدای پر بغضی داد زدم: چیزی نیست خوردم زمین عمه.
مامان زهره کفگیر در دستش را به سمتم گرفته و حرصی نالید: ذلیل شی بچه چرا جیغ می‌کشی؟ تیر که نخوردی!
واسه من فیلم بازی نکن اینا که برن به حسابت می‌رسم.
نگاهی به سرتاپایم انداخته و بدتر از قبل ادامه داد: این کوفتی چیه تنت کردی شبیه کولیا شدی برو عوض کن ببینم.
خودم را پشت اوپن پنهان کرده و سینی چای راه میان دستانم گرفتم.
_عوض نمی‌کنم به این قشنگی در ضمن این طیف رنگ نارنجی و لیمویی الان مده!
دستش که بالا رفت سریع سینی چای را به سمتش گرفتم.
_ببین چای دستمه بزنی میریزه پایین همه فنجون‌هات می‌شکنه!
هنوز قسطش تموم نشده. پای منم می‌سوزه لکش می‌مونه به قول خودت می‌شم سگ پاسوخته و…
با دیدن ساق پای لختم هینی کشید.
_حداقل برو یه جوراب شلواری اون زیر بپوش. داییت ببینه دست می‌ندازه تو اون موهای وزت دور تا دور باغ می‌چرخونتت.
همان طور که به سمت در می‌رفتم شانه‌ای بالا انداختم.
_سعی می‌کنم نبینه… همین مونده جلوی اون سیمای میمون جوراب شلواری پام کنم.
اهمیتی به غرهایش ندادم و با سینی چای از آشپزخانه بیرون زدم.
با دیدن نامی که انگار تازه وارد شده بود چند لحظه مکث کردم و نوک بینی‌ام به خارش افتاد!
با قدم‌های بلند اول به سمت عمه رفته و چای را رو به رویش گرفتم.
لبخندی زد و با تشکری دستم را رد کرد!
چشمی چرخاندم.
چرا یادم رفته بود عمه معمولا قهوه می‌نوشد؟
نفر بعدی نامی بود همین که سرم را بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره‌اش کمی جا خوردم.
اشاره‌ای به سینی زدم.
_بفرمایید چای…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان بیبی کوچولو :

رمان بیبی کوچولو به قلم نگار، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال شخصی نویسنده درحال فروش می باشد.

 

بیوگرافی نگار :

نگار با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس در ژانر بزرگسال هستند.
بیست و هفت ساله و متاهل، ساکن شهر گرگان. نویسندگی رو از چهارسال پیش شروع کردن و سه اثر در ژانر بزرگسال دارن.

 

آثار نگار :

رمان نگارین – درحال تایپ
رمان لعیا – فروش مجازی
رمان بیبی کوچولو – فروش مجازی
رمان زندانی شیطان – درحال تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4126
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!