نحوه دانلود رمان دختر آفتاب
نحوه دانلود رمان دختر آفتاب معرفی رمان دختر آفتاب : رمان دختر آفتاب روایت دختری به نام مژگان است که از عشق به همسرِ عقدکرده‌اش گذشته و طیِ حادثه‌ای که برای برادرشوهرش پیش آمده، او را به خانواده‌ی برادرش می‌بخشد. در ادامه او دچار عشق دیگری می‌شود که اتفاقات زیادی را برایش به دنبال دارد. قلمِ نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ...

نحوه دانلود رمان دختر آفتاب

معرفی رمان دختر آفتاب :

رمان دختر آفتاب روایت دختری به نام مژگان است که از عشق به همسرِ عقدکرده‌اش گذشته و طیِ حادثه‌ای که برای برادرشوهرش پیش آمده، او را به خانواده‌ی برادرش می‌بخشد. در ادامه او دچار عشق دیگری می‌شود که اتفاقات زیادی را برایش به دنبال دارد. قلمِ نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 464 صفحه، در سال 1381 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان دختر آفتاب :

داستان زندگی دختری به نام مژگان است که بین او و آریان، یعنی جوانی که در همسایگی آنهاست، رابطه‌ای عاطفی برقرار می‌شود و همین امر به عقد زناشویی این دو ختم می‌گردد .در دوران عقد، با مرگ برادر آریان، مژگان سعی دارد از زندگی آریان بیرون برود تا زمینه ازدواج آریان و همسر برادرش را فراهم کند .مژگان پس از آن که موفق به این کار می‌شود، دوباره با مایکلِ فرانسوی که پیش از این نیز از طریق عمویش با او روبه‌رو شده بود بیشتر آشنا می‌گردد و ….

 

مقداری از متن رمان دختر آفتاب :

با صدای بسته شدن در اتاق چشمهایم را گشودم. افکاری گنگ و مبهم در سرم می چرخیدند اندیشه دوباره آن چه به گوش شنیده بودم، لحظه ای رهایم نمی کرد. فکر می کردم دچار وهم و خیال شده ام. نه، این نمی توانست حقیقت داشته باشد. حتما خیالاتی شده بودم، اما ندایی در درونم فریاد می زد آن چه که به گوش شنیده ام حقیقت دارد. حقیقتی محض و انکار ناپذیر.
احساس ضعف می کردم. حتی تصور این حقیقت برایم مشکل بود. یعنی مایکل برگشته؟ مردی که من سالها در آرزوی شنیدن صدایش لحظه شماری کرده بودم. آیا این صدای او بود که با نگرانی بالای سرم با دکتر صحبت می کرد؟
برای لحظاتی تصویر روشنی از مایکل در ذهنم ترسیم شد. مایکل با آن نگاه آسمانی که با شیفتگی به من دوخته بود و من چه آسان بر روی احساسات او و قلب خود پای گذاشته بودم. خدایا کمک کن که اشتباه کرده باشم. پس از این مدت من چگونه با او روبرو شوم؟ چه طور به چشمهایش نگاه کنم و اشتباه بچگانه ام را به چه زبانی بازگو کنم؟
قطرات درشت اشک از چشمهایم جاری بودند. ترس از تحقق این رویا سراپایم را در خود می فشرد. صدای قدمهای آهسته اش که به در اتاق نزدیک می شد، مرا به هراس انداخت. پشت به در اتاق کردم و آرام
چشمهایم را از اشک پاک کردم. باز وبسته شدن در اتاق حکایت از حضور کسی می داد. کسی که من با دنیایی التماس به درگاه خداوند دعا می کردم که مایکل نباشد.
صدای قدمهایی آرام کنار تختم توقف کرد و بعد گرمای صدایی بود که گوشم را نوازش کرد.
ـ مژگان بیداری؟
خدایا خودش بود. مایکل با همان صدای مهربان و پراشتیاق گذشته. با همان کلام صمیمانه و خالی از تکلف. صدای ضربان قلبم را می شنیدم و هراس از این که فریاد عصیان دلم به گوش مایکل هم برسد سبب می شد که بیشتر سرم را در بالش بفشارم.
مایکل هم لحظه ای درنگ کرد و پس از آن آهسته از اتاق بیرون رفت. حالا دانه های اشک آزادانه روی گونه هایم سر می خوردند و روی بالش ریختند. چه آسان آرامشم به هم ریخته بود. آرامشی که با خوش خیالی تمام تصور می کردم که دارد از راه می رسد. تپش شورانگیز قلبم با آمدن مایکل و بازگشت دوباره اش بطرز خوش آیندی آهنگ زندگی به خود گرفته بود. برای لحظاتی کوتاه از احساسی که در من می جوشید دچار وحشت شدم. دارد چه به سرم می آید؟ آیا بازگشت دوباره مایکل را باید جشن بگیرم، یا در دریای پرتلاطمی که در آن غوطه ور بودم غرق شوم؟
نام و یاد مایکل مرا به سالها پیش می برد. به آن زمان که خسته از هر اندیشه ای در انتظار یک بازگشت بودم. چشمهایم را بر هم فشردم و اجازه دادم تازمان به عقب برگردد. به آن زمان که قلب افراد خانه ما در التهابی سخت می سوخت و همه در شور و هیجانی خاص به سر می بردیم.
***
جنب و جوش عجیبی که در خانه به چشم می خورد حاکی از یک رویداد مهم بود. یک سفر و یک بازگشت. سفری که سی سال به درازا کشیده شده بود و بازگشتی که ما همه در دل دعا می کردیم مقدمه ای برای
همیشه ماندن باشد.
عمو فرشید سی سال پیش به فرانسه رفته بود که درس بخواند و زود بازگردد. اما در آن جا وقتی دلباخته یکی از همکلاسیهای خود شد، همه چیز را فراموش کرد تا یک ماه پیش که طی یک تماس تلفنی غیر منتظره او، آن چنان هیاهویی در دل همه ما برانگیخت که وصف ناپذیر بود. خصوصاً برای پدر که پس از این همه سال می توانست با تنها برادر خود ملاقات کند.

عمو در طی این مدت هرگز به کشور نیامده بود، اما من راحت می توانستم حدس بزنم که او را با چه قیافه ای خواهم دید. نامه های مرتب او که به نام مادر بزرگ فرستاده می شدند و عکسهایی که هر ساله از او به دست ما می رسیدند، مجموعاً چند آلبوم شده بودند. حتی می توانستم به روشنی قیافه مایکل را هم پیش چشم مجسم کنم. عمو هر سال همراه با عکسهای خود، عکس مایکل و همسرش سوزان را هم می فرستاد و من با شور و اشتیاق به آن عکسها که برایم تازگی یک فامیل غریبه، اما آشنا را داشت، چشم می دوختم.
عمو فقط گفته بود که آخر ماه خواهد آمد و و امروز روز موعود بود. چند روزی می شد که ماه محرم نیز از راه رسیده بود و مردم خود را برای مراسم عاشورا آماده می کردند. من امسال علاوه بر این که از فرا رسیدن محرم و دیدن مراسم تعزیه و سینه زنی هیجان زده بودم، در تب و تاب بازگشت عمو و خانواده اش هم روزشماری می کردم.
مادر با وسواس عجیبی از صبح زود به فکر پذیرایی هر چه بهتر از مهمانان بود و نوعی دلواپسی خاص در حرکاتش به چشم می خورد. مادر همیشه نگران مهمانی دادن بود و بزرگترین دلمشغولیش این بود که همه چیز مرتب و آبرومندانه باشد و به مهمانان خوش بگذرد.
همان طور که از بالکن به انتهای کوچه چشم دوخته بودم، به مادر که در حیاط برگهای خشک را از پای درختان جمع می کرد نگاه کردم. مادر گاهی نگاهم می کرد تا بفهمد آیا از ماشین پدر خبری هست یا نه، و من لبخند زنان به او جواب منفی می دادم.
چیزی به غروب آفتاب باقی نمانده بود. سوز سردی که در هوا موج می زد، بدنم را می لرزاند. آن قدر دستخوش هیجان شده بودم که از لحظه رفتن پدر به فرودگاه، به طبقه دوم خانه آمده بودم تا از آن بالا بمحض این که اتومبیل پدر را در خم کوچه مشاهده کردم، به استقبال مهمانان بشتابم . حتی با وجود سردی و برودت هوا حیفم می آمد به اتاقم برگردم و ژاکتم را بپوشم.
مادر که حالا از جمع کردن برگها فارغ شده بود با دقت گوشه و کنار حیاط را برانداز کرد با سرخوشی دستی به کمرش کشید. لبخند زنان نگاهم کرد و پرسید:
ـ مژگان از ماشین پدرت خبری نیس؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان دختر آفتاب :

رمان دختر آفتاب از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی سهیلا بامیان :

سهیلا بامیان متولد سال 1345، و نویسنده‌ی ایرانیِ اهل آبادان می‌باشد. ایشان تحصیلات خود را با مدرکِ لیسانس در رشته ی روانشناسی به اتمام رسانده‌اند. دارای دو فرزند می‌باشند و در حال حاضر ساکن بوشهر هستند. این نویسنده در مجلات مختلف دستی بر قلم داشته و در حیطه‌های داستان های کوتاه و متن های ادبی، آثار خود را به چاپ رسانده‌اند. اکثرِ آثار ایشان از انتشارات شقایق وارد بازار کتاب شده و با استقبال بالایی روبه‌رو شده است. ایشان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت می‌کند.

 

آثار سهیلا بامیان :

رمان شب های انتظار ـ انتشارات شقایق
رمان زیبای عرب ـ انتشارات شقایق
رمان دختر آفتاب ـ انتشارات شقایق
رمان کوچه های شیدایی ـ انتشارات پیکان
رمان رقیبان عشق ـ انتشارات شقایق
رمان الهه شب ـ انتشارات شقایق
رمان سایه های فریب ـ انتشارات شقایق
رمان صبح می‌آید ـ انتشارات علی
رمان پیچک سمی ـ انتشارات شقایق

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4123
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!