نحوه دانلود رمان غزلواره های دلم
نحوه دانلود رمان غزلواره های دلم معرفی رمان غزلواره های دلم : رمان غزلواره های دلم روایت اشتباهات و خام بودن بهار است که باعث می شود زندگی مشترکش با عرفان به نابودی برود. رمان روایت‌های خواندنی‌ای داشته و تعلیق بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، ...

نحوه دانلود رمان غزلواره های دلم

معرفی رمان غزلواره های دلم :

رمان غزلواره های دلم روایت اشتباهات و خام بودن بهار است که باعث می شود زندگی مشترکش با عرفان به نابودی برود. رمان روایت‌های خواندنی‌ای داشته و تعلیق بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 699 صفحه، در سال 1397 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان غزلواره های دلم :

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.
گاهی هزار دوره دعای اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.
گاهی گمان می بری راهت صراط مستقیم است
گاهی خودت را بر حق میبینی و دگری را بیگانه اما بعدها که باز میگردی و به عقب می نگری
غبطه می خوری به اویی که حق بود و
صراطش مستقیم و دلت به حال خودت
می سوزد که سال هایت را با همین فکر اشتباه
هدر دادی آی دگری، برگردونیم نگاهی به عقب بینداز شاید تو هم راهت را خطا می روی.

 

خلاصه رمان غزلواره های دلم :

داستان از جایی شروع می شود که بهار بعد از چند سال با دنیایی از پشیمانی از عواقب کارهایش می‌خواهد سعی کند همه چیز را جبران کرده و به عرفان بازگردد…
بهار یک زمانی گل سر سبد دانشکده‌اشان بوده، کسی که کلی هواخواه داشته اما میان این همه هواخواه، چشم بهار به دنبال گل پسر دانشکده‌اشون عرفان مستوفی رادمرد است…
بهار و عرفان با هم ازدواج می‌کنند اما بهار تازه اونجاست که می‌فهمد زندگی به قشنگی داستان شاه پریون نیست، سختی داره و محنت…
دقیقا تو همین روزهاست که بهار جا می‌زند و عرفان می‌ماند و زخم‌هایی که از بهار و نااهلی اش خورده…
حالا سال‌ها از آن روزهای رنگین و در عین حال پر درد گذشته؛ بهار بدجوری پشیمان است و دلش می‌خواهد که دوباره با عرفان باشد و از او طلب حلالیت کند اما…

 

مقداری از متن رمان غزلواره های دلم :

در ورودی ساختمان رو باز کردم و از همون جا نگاهی به صورت زرد و نزارش انداختم. باز هم یه گوشه نشسته بود و به بچه هایی که با شادی در حیاط مهد کودک بازی می کردن نگاه می کرد.
صبا به تازگی به مهد کودک ما اومده بود. شاید دو هفته هم از اومدنش نمی گذشت، اما به قدری وضع و حالش رقت انگیز بود که از همون لحظه ی اول با دیدنش قلبم فشرده شد. کم توان و لاغر بود و در عین حال
ساکت و منزوی.
آه خسته ای کشیدم و یاد طفلک خودم افتادم. نمی دونم چه سری تو وجود صبا بود که هربار با دیدنش قلبم مچاله می شد.
عروسک کوچیکش رو به خودش فشرد و باز هم نگاهش رو به بچه ها دوخت.
نفسی گرفتم و سعی کردم یاد بچه ی از دست رفته ام رو عقب بزنم. الان و تو این ساعت ها حق فکر کردن بهش رو نداشتم.
یه لبخند مهربون رو لبم نشوندم. و جلوی پاهای کوچیکش زانو زدم.
ـ حالت خوبه صبا جان؟
خودش رو گوشه ی نیمکت مچاله کرد، لبخندم رو بازتر کردم. از میون تمام بچه های این جا، وجود این بچه جور دیگه ای برام ارزش پیدا کرده بود. دلم می خواست کمکش کنم و هر جوری که می تونم از این انزوا درش بیارم.
ـ نمی خوای با بچه ها بازی کنی؟
عروسک باربی رو محکم تر تو بغلش گرفت و سری به چپ و راست تکون داد. چرا تا این حد مظلوم بود که آدم با دیدنش دلش ریش بشه.
رو زانو جلوتر رفتم و موهای پیشونیش رو کنار زدم.
– صبا خانمی؟ اسم عروسکت چیه؟
لب هاشو غنچه کرد و سرش رو پشت سر عروسک قایم کرد.
– اسم نداره؟
سرش به چپ و راست رفت، یعنی نه!
نگاهم رو صورتش چرخید و چرخید.
اشک هام دوباره راه افتاده بود. دلم بی جهت ناله می زد. بی فکر کنارش روی نیمکت نشستم و بغلش کردم. دخترک اون قدر لاغر و ضعیف بود که با بغل کردنش آه از نهادم بلند شد. مگه به این بچه غذا نمی دادن که تا
این حد لاغر بود؟
زیر لب پچ پچ کردم:
ـ تو چرا اینقدر لاغری؟
چونه ام رو گذاشتم رو سرش و عطر موهاش رو به سینه کشیدم. طفلک کوچیک من هم اگه زنده بود همین سن و سال بود. شاید هم بیشتر. آخه صبا چهار ساله بود و طفلک من پنج ساله. آخ خدا. پنج سال گذشته بود و چقدر دیر گذشته بود. من رو پیر کرده بود و گذشته بود.
صورتم رو لای موهاش فرو بردم و یه نفس عمیق کشیدم. صبا باز هم جمع شد تو بغلم.
کوچولوی من الان کجا بود؟ پیش خدا؟ آره حتما پیش خدا بود. با بلایی که من به سرش آوردم قطعا عرش برین بود.
– خاله من میترسم.
سرم رو از لابه لای موهاش بیرون کشیدم و روی شونه اش گذاشتم. اون قدر صبا رو به خودم فشرده بودم که طفلک ترسیده بود.
ـ چرا عزیز دلم، از من می ترسی؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان غزلواره های دلم :

رمان غزلواره های دلم از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی مریم ثروت :

مریم ثروت معروف به moon shine نودهشتیا، ۳۶ ساله ساکن تهران می‌باشد. در سال ۱۳۸۹ اولین کتابش «دنیا پس از دنیا» با موضوع ای عامه پسند با بازخوردهای خوبی از طرف مخاطب مواجه شد و بعد از آن با کتابهای «ثمره انتظار» و «قتل سپندیار» کاملاً برای مخاطب شناخته شد. بیشتر کتاب های خانوم ثروت به معضلات اجتماعی و مشکلات زنان می پردازد. کتاب های «به نجابت مهتاب» و «آبرویم را پس بده» با هدف فرهنگ سازی و هشدار به نوجوان نوشته شده و برای نسل جدید پیشنهاد می‌شود. از جمله کتاب های متفاوت خانم ثروت می‌شود به «گاد فادر» با مبحث قاچاق انسان، «چادرت را می بویم» با مبحث تفاوت نگرش ها و کتاب «غرب، وحشی آرام» با قلمی متفاوت اشاره کرد.

 

آثار مریم ثروت :

رمان نیلوفری در مرداب (مشترک با بهناز توکلی) – انتشارات صدای معاصر
رمان غزلواره های دلم – انتشارات شقایق
رمان آبرویم را پس بده – انتشارات شقایق
رمان نظربازان ـ انتشارات صدای معاصر
رمان سوخته دامانم – در دست چاپ
رمان دنیا پس از دنیا – فایل رایگان و مجازی
رمان ثمره انتظار – فایل رایگان و مجازی
رمان رج زدن های زندگی – فایل رایگان و مجازی
رمان مانی ماه – فایل رایگان و مجازی
رمان به نجابت مهتاب – فایل رایگان و مجازی
رمان گاد فادر – فایل رایگان و مجازی
رمان قتل سپندیار – فایل رایگان و مجازی
رمان پیله ات را بگشا – فایل رایگان و مجازی
رمان غرب … وحشی آرام – فایل رایگان و مجازی
رمان چادرت را می بویم – فایل رایگان و مجازی
رمان داغدیدگان – فایل رایگان و مجازی
رمان خطاهایم پاسوز من شده اند – فایل رایگان و مجازی

 

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4117
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!