نحوه دانلود رمان مهلا
رمان مهلا همانطور که از اسمش پیداست، روایت دختری به نام مهلاست. دختری که بزرگ شدهی خاندان سلطنتیست و بعد از فوت پدر و مادرش در خانهی اجدادیشان زندگی میکند. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 640 صفحه، در سال 1403 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان مهلا، داستان مهلا سپاهیِ جوان است که بزرگشدهی یک خاندان سنتی در یزد است و از دوازده سالگی و به واسطهی فوت پدر و مادرش در خانه باغ اجدادی سکونت کرده است.
زبانش از آن سرخهاست که نهایت در برابر آقاجون متعصبش باعث بر باد رفتن سر سبزش میشود.
ورود مرد جوانی برای تدریس زبان انگلیسی به نوهی سرکش خانواده زمینهساز اتفاقاتی میشود که در نهایت تنها یک راه پیش پای استاد از همه جا بی خبر گذاشته میشود و آن ازدواج با مهلاست.
پیوند اجباری و کوچ کردن به تهران خودش شروع مصیبت تازهایست.
در عین حال چشمان بستهی دخترک را به حقایقی باز میکند که تا الان پنهان مانده.
فصل بارش سیل آسایی از جریانات نهان و خبر بارداری ناگهانی او زندگیاش را چنان دستخوش تغییراتی میکند که ناگزیر است به اثبات خودش از یک تهمت…
تهمتی که از طرف یک دشمن خانگی است…
حریر نازک پنجره را با سر انگشتانم نرم کنار زدم.
انگار امروز خورشید خانم طلایی قصد کرده بود تمام سهم تابش و گرمایش را نصیب نگاه بی قرارم کند. هر سال در چنین روزی همین طور بودم. پر از حس های فراز و فرود، گاهی در اوج سیر می کردم و ضربانم بالا می گرفت و گاه قلبم به قعر سقوط می کرد. هنوز هم با گذشت پنج سال نتوانستم خط های تاریک و مبهمی که روحم را مانند خوره در هم می پیچاند، فراموش کنم. با وجود این که شب های تاریک رفته اند و سپیده دم سایه اش را روی زندگی ام انداخته، ولی گاهی وجدان دردآلودم خودش را به دیواره های ضخیم مغزم می کشد. بی خیال پرده ی حریر رقصان که خودش را تا وسط اتاق کشانده بود شدم و ابتدا کارم را با کمد دیواری ها آغاز کردم. مشغله ی این چند وقت اجازه ی سروسامان دادن به این شلوغی ها را گرفته بود یادآوری این که کلاس هایم تمام شده، خنکای دل چسبی را زیر پوستم دواند. هنوز هم از درس و کلاس زود خسته می شوم. البته که جناب استاد سخت گیرم که نفس را در سینه حبس می کند و جای هیچ گونه، اهمال نمی گذارد، در به وجود آمدن چنین حسی بی تاثیر نیست. با به خاطر آوردن چشمان پر جذبه اش لبخند کوتاه و شیرینی گوشه ی لبم را کش آورد. هنوز هم که هنوز است آوای عصبانی اش در ماه گذشته در گوشم زنگ می زند. چه بدجلوی همه ضایعم کرده بود.
ـ فقط به فرصت دیگه بهتون می دم خانم سپاهی، و گرنه با کمال احترام این درس رو مجددا ترم بعد بر می دارید.
صدای شلیک خنده ی بچه ها و او که من را با غضب می نگریست از ذهنم دور نمی شود. انگار نمی دانست مسبب این بدقولی برای ارائه ی پروژه ام چه کسی است.
ـ مهلاجان، کجایی مادر هر چی صدات می زنم!؟
با صدای لیلا خانم که خستگی از تمام بدنش شره می کرد، به زمان حال برگشتم. چندبار محکم پلک زدم تا حواسم سامان یابد و رفتارها و عکس العمل های این استاد خشن از ذهنم رخت بربندد. بلند شدم و
خودم را مقابلش رساندم.
ـ معذرت می خوام. اصلا حواسم نبود. شما با من کاری داشتید؟
“ای” پر دردی از میان حنجره اش به هوا برخاست و با دست کمرش را شروع به مالش کرد.
– مادر من کارام رو تموم کردم. همه جا مثل گل شده. فقط هنوزم مطمئنی خودت میخوای تنهایی این جا رو روبه راه کنی؟
مجدد به سمت کمد راه افتادم و با هزار زحمت کیفم را میان خرت و پرت ها پیدا کردم و همان طور که اسکناس های تا نشده را به نیت دستمزد بیرون می کشیدم، شادمان لب زدم:
ـ آره لیلا خانم، دست شما درد نکنه، بازم به زحمت افتادید.
طبق عادت همیشگی اش با کلی دعا و آرزوهای خیر خانه را ترک کرد. هر چند ماه یک بار از او درخواست یک نظافت کلی می کنم. ولی این جا اتاق خواب مان، تنها جایی است که دلم می خواهد همیشه با دست خودم تمیز شود. مجدد مشغول شدم. گرد و غبار درون کمد کمی به سرفه ام انداخت. چقدر سر این نامنظمی غر می شنوم و به روی مبارکم نمی آورم. غر زدن ها و اخم های در هم برهمش هم، بسی جذاب و دلنشین است و من به هیچ وجه حاضر نیستم سرگرمی مفرح روزانه ام را از دست بدهم.
حالا باید طبق روال هر ساله سراغ صندوقچه ی خاطراتم می رفتم. همانی که فقط سالی یک بار آن هم در اول تابستان از بالای کمد پایین میکشم و مرورش می کنم. خط به خطش را به ذهن می سپارم تا مبادا فراموش کنم حماقت سال های پیش چه لحظات و ثانیه های تابی را از عمرم دزدید. تا یک هفته بعدش حالم بد می شود ولی چنین مجازاتی را سهم دل بینوایم می کنم تا یادم نرود چطور بی آن که به عاقبت کار بی فرجامم فکر کنم، آزارش دادم، او که خودش در تله ی خواستن و نخواسته شدن گیر افتاده بود.
در چوبی اش را که باز کردم، مخلوطی از بوی نا و خاک، حنجره ام را سوزاند. این صندوقچه را از سال های دور زیادی داشتم. شاید از دوازده یا سیزده سالگی. یک روز در وسایل عزیز جون پیدایش کردم. از مدل منبت و نقش و نقوشش خوشم آمد و اشتیاق بی حدم باعث شد، عزیز سخاوتمندانه به من تقدیمش کند. دفتر صورتی خوش رنگم را بیرون کشیدم. چند روز قبل از تولد نوزده سالگی ام، آرش با کلی خودکارهای رنگی و ژله ای برایم خریده بود. خوب می دانست هیچ چیز به اندازه ی این فانتزی های صورتی و رنگ رنگی دخترانه سرحالم نمی آورد. آن روز هم طبق معمول، چون اعصابم خرد حرف ها و گیرهای همیشگی آقاجون بود برایم خرید و ذوق زدگی را به جان و تنم کشاند. هر چند آن روزها تصور نمی کردم روزی برگ برگش خط خطی خاطرات تلخی شود که جلد عروسکی خندانش را تحت الشعاع قرار دهد. ورق به ورق خاطراتی که خود آرش هم در مه آلود بودنش بی تاثیر نبود.
حالا این دفتر به تنهایی، هر سال کل روزهای سپری شده ی گذشته را که طعمش به تلخی زهر می مانست، در شریان هایم به جریان می اندازد. ولی اعتیاد و مرور خواندنش دردی است جانکاه که فقط در این تاریخ استخوان هایم را به هول و ولا می اندازد که به دادشان برسم. بماند آخر شب بعد از اتمام مهمانی. آن وقت من می مانم و این دفتر صورتی پر خاطره ی خاکستری ام که تازه ضیافت مان با هم آغاز می شود. الان باید بروم که صدای بلند آراد از سالن تمام تمرکزم را درگیر کرده.
***
مهمانی امشب هم مانند هر سال خوب و عالی برگزار شد. البته اگر نبود عزیز جون را در آن فاکتور بگیرم. پارسال دقیقا یک هفته بعد از مهمانی هر ساله، برای همیشه تنهای مان گذاشت. کمی ناخوش احوال بود، ولی نه آن قدر که داغش را در قلبم مهر کند. شاید به قول خودش دلتنگی برای آقاجون امانش را بریده بود که دیگر حتی من هم که سوگولی اش بودم به چشمش نیامدم. شایدم به قول عمه پریوش خیالش از من و زندگی ام راحت شده بود که سفر بی بازگشتش را بی وداع شروع کرد.
رمان مهلا از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
الهام فتحی، متولد سال 1366، نویسندهی ایرانی میباشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان مهلا ـ انتشارات آترینا (شقایق)
رمان ناگفته های قلبم ـ انتشارات ارم شیراز
رمان طور سینا ـ مجازی
رمان فتان ـ مجازی
رمان پی یار ـ مجازی
رمان دستم را بگیر ـ مجازی
رمان بی بازگشت ـ مجازی
رمان عاشک ـ مجازی