نحوه دانلود رمان مرا ببین
رمان مرا ببین از محبوبه ابراهیم خانی در مورد دختری است که زندگی نسبتا مرفهی دارد و تقریباً وضعیت خانوادگی خوبی برای او رقم خورده است. اما آنچه که این دختر را دچار چالش میکند، اتفاقیست عاشقانه که بر سر راه او قرار میگیرد.
این رمان در ژانر عاشقانه و اجتماعی، در ۷۹۸ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
پرستو در یک خانواده نسبتا مرفه زندگی می کرد؛ دختری سرسخت اما سرحال و شاد بود. برادرش شروین تنها کسی بود که اگر یک شب سر به سر او نمی گذاشت آن شب به صبح نمی رسید. پدرش فریدون شرکت تجاری نه چندان بزرگی داشت که به کمک شروین آن جا را می گرداند…
با سرعت پله ها را دو تا یکی بالا میرفت تا خودش را زودتر به طبقه ی پنجم برساند. از شانس بد او آسانسور هم سر ناسازگاری گذاشته بود وجود کاغذ مربع شکلی که روی در آسانسور چسبانده شده بود و درشت روی آن نوشته بود خراب است، او را مجبور کرد تا برای رسیدن به مقصد، پنج طبقه را از طریق پله ها طی کند. وقتی قدم بر روی آخرین پله گذاشت، لحظه ای ایستاد. نفس نفس میزد؛ انگار نفسش بالا نمی آمد دستش را بر روی قلبش که به شدت بر قفسه ی تخته سینه اش میکوبید گذاشت. نفس عمیقی کشید و ریه هایش را از هوا پر کرد و به شدت بیرون داد عرق از پیشانی اش پاک کرد و داخل سالن شد و به طرف اولین میزی که در تیررس نگاهش بود، رفت. دختر جوانی پشت آن مشغول تایپ نامه بود.
– سلام خانوم خسته نباشین
دختر جوان سرش را بالا گرفته تا جوابش را بدهد اما یک لحظه نگاهش بر روی دختر تازه وارد ثابت ماند تا کنون دختری به زیبایی او ندیده بود. چشمانی کشیده و مخمور به رنگ دریا؛ نه به رنگ آسمان؛ پوستی به رنگ صورتی؛ ابروهایی کمانی و خوش فرم بینی کوچک با لبهای قرمز و خوشحالت و گونه ای برجسته که با هر بار حرف زدن چالی بر روی آن ایجاد می شد و بر زیبایی اش می افزود دختر جوان در دل گفت:
«من که نمیتونم چشم ازش بردارم، وای به حال پسرای مردم».
– سلام بفرمایین کاری دارین؟
– بله! برای آگهی ای که تو روزنامه داده بودین مزاحم شدم.
– منظورتون آگهی استخدامه؟
سری تکان داد و گفت:
– بله!
منشی از داخل کشوی میز برگه ای برداشت و به دست دختر داد و گفت:
– این برگه رو پر کنین.
ورقه را گرفت و به طرف اولین صندلی رفت و روی آن نشست. کیفش را زیر دستش قرار داد و و رقه را بر روی آن گذاشت و شروع به خواندن سوال های آن کرد. نام؟ نامش پرستو بود اما نوشت شقایق. نام خانوادگی: عبادی بود؛ اما نوشت حکیمی. او با یک شناسنامه ی جدید و با یک هویت تازه قدم به اجتماع گذاشته بود. او نام پرستو عبادی را فقط در ذهنش زنده نگه داشته و زندگی جدیدی را با شقایق حکیمی شروع کرده بود. ادامه داد:
سن بیست و پنج سال، تحصیلات: کارشناس حقوق.
برگه را تا آخر پر کرد و در پایان پای آن را امضاء نمود. از جای خود بلند شد و به طرف همان میز رفت هم زمان با او در اتاق روبه رو باز شد و مردی نسبتاً جوان از آن خارج شد و خطاب به منشی خود گفت:
– خانوم دهقان، این نامه ها رو فوراً می خوام.
– بله آقای مدیر! معذرت میخوام، این خانوم برای استخدام اومدند.
انگار تا آن لحظه او را ندیده بود؛ با دیدن پرستو نگاهش بر روی او ثابت ماند. منشی لبخندی زد و در دل گفت:
«میدونم چه حالی داری الان داری تک تک اعضای صورتشو ارزیابی میکنی؛ زحمت نکش محاله چیز ناهماهنگی تو صورتش پیدا کنی!»
پرستو نگاهش را پایین انداخت. مرد جوان بعد از مکثی کوتاه ورقه را از دست منشی گرفت و به عقب برگشت و ضمن رفتن به اتاقش گفت:
– تشریف بیارین تو.
پرستو نگاهی به خانوم دهقان که لبخندی بر لب داشت انداخت و لبخند کم رنگی زد و به همراه او وارد اتاق شد در را پشت سر خود بست و نگاهی اجمالی به زوایای اتاق انداخت اتاق بزرگی بود که کلیه ی تزییناتش از چوب بود. رنگ قهوه ای که در بیشتر وسایل آن جا به چشم می خورد فضای آن جا را دلگیر کرده بود به یاد خودش افتاد که تا مدت ها فضای اتاقش به رنگ خاکستری بود و همان رنگ او را کم کم افسرده کرده بود. مرد جوان به مبل اشاره کرد و گفت:
– لطفاً بفرمایین بشینین.
و خود پشت میزش رفت پرستو روی مبل نشست و نگاهش را به مدیر دوخت مدیر که نامش پیام درایت بود نگاهی به پرستو و بعد به ورقه انداخت. نگاهش بر روی تمام خطوط در گردش بود. با پایین آمدن نگاهش معلوم بود که خواندن را به اتمام رسانده است. ورقه را روی میز گذاشت و گفت:
– شما قبلاً جایی هم کار کردین؟
– نخیر! بار اوله که میخوام کار بیرون رو تجربه کنم.
– شما آگهی ما رو خوندین؟ ما یه نیروی با تجربه لازم داریم. بله نوشته بودین؛ اما خواهش میکنم این فرصت رو به من بدین کارهای این شرکت و قراردادهایی که بسته میشه همه مهم و با ارزشه. ما یه وکیل با تجربه می خوایم که خدای ناکرده سرمون کلاه نره اما شما میگین که اولین تجربهتونه!
رمان مرا ببین از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
محبوبه ابراهیم خانی متولد سال ۱۳۳۶ نویسنده ایرانی و فعال ادبی است. این نویسنده در ژانر غالب عاشقانه و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان مرا ببین – نشر علی
رمان گلنار – نشر علی
رمان تردید – نشر علی