نحوه دانلود رمان لحظه‌ های بارانی
نحوه دانلود رمان لحظه‌ های بارانی معرفی رمان لحظه‌ های بارانی : رمان لحظه‌ های بارانی عاشقانه و اجتماعی در مورد زندگی آدم‌هایی است که کینه فراموششان نمی‌شود. رمان لحظه‌های بارانی نوشته سعیده آساره در ژانر اجتماعی و عاشقانه، به بررسی یک داستان می‌پردازد که در ابتدای آن زنی در بستر بیماری افتاده است و دختری نگران برای اینکه زن چشم به ...

نحوه دانلود رمان لحظه‌ های بارانی

معرفی رمان لحظه‌ های بارانی :

رمان لحظه‌ های بارانی عاشقانه و اجتماعی در مورد زندگی آدم‌هایی است که کینه فراموششان نمی‌شود. رمان لحظه‌های بارانی نوشته سعیده آساره در ژانر اجتماعی و عاشقانه، به بررسی یک داستان می‌پردازد که در ابتدای آن زنی در بستر بیماری افتاده است و دختری نگران برای اینکه زن چشم به راه نمیرد، تلاش می‌کند. داستان در مورد ازدواجی اجباری و قراردادی است ه به مرور به عشق ختم می‌شود.
این رمان از نشر آرینا، در ۴۲۴ صفحه به چاپ رسید.

 

مقدمه رمان لحظه‌ های بارانی :

تقصیر آسمون نبود این سرنوشت خط خطی
جدایی رو برام سرنوشت این روزگار لعنتی
تقصیر آسمون نبود که گم شدی تو روزگار
تقصیر اون نبود که شد غم تو رو سرم هوار
تقصیر آسمون نبود که ابری شد نگاهمون
تقصیر سرنوشته که سیاهه روزگارمون
این روزگار بود که برام جدایی رو رقم می زد
تقصیر آسمون نبود حتی اونم گریه می کرد
تقصیر آسمون نبود تقدیرمون ما رو شکست
تیر خلاص سرنوشت بد جور تو سینمون نشست
تقصیر آسمون نبود نفرین نکن دل الکی
تقدیرمون ما رو فروخت به سرنوشت پاپتی
اون روز آخرم نشد، نشد که خوب بینمت
اون موقع بارون می اومد بارون میخواست ببینمت
تقصیر آسمون نبود بارون راه نگامو بست
تقصیر بارونم نبود این بغض من بود که شکست
سعیده آساره

 

خلاصه رمان لحظه‌ های بارانی :

غصه نخور عزیز دلم، یه روزی مهمون دل تو هم از راه می رسه. یکی که میاد تا واسه همیشه کنارت بمونه. یکی که جای اون رو برات پر می کنه. مثل فرزاد که نگارو جایگزین نیاز کرد…

 

مقداری از متن رمان لحظه‌ های بارانی :

فصل ۱

نفرت همه وجودم را پر کرده بود نمیتونستم باور کنم کسی می تونه آن قدر سنگدل و بی عاطفه باشه یه نفر میتونه نسبت به مادرش، به زنی که اونو به دنیا آورده آن قدر بی تفاوت باشه. کنار تخت زانو زدم و دست بی رمق پرند رو توی دستهام فشردم و از پشت پرده ی اشکی که نگاهم رو تار کرده بود، نگاش کردم به صورت عزیزی نگاه میکردم که میدونستم به زودی قراره راهی سفر ابدی بشه. پرند مهربونم تنها کسی که توی این دنیای هزار رنگ پناهم شده بود. خم شدم و گونه های استخوانیش رو بوسیدم. دو تا قطره اشک با سماجت از چشمانم بیرون زد و روی گونه هایش بوسه زد. دست بردم و گونه های گود افتادش رو نوازش کردم چشماشو باز کرد و لبخند کم رنگی به روم پاشید.
– باران … عزیزم گریه می کنی؟
بغضم را فرو دادم.
– دلم داره آتیش میگیره… شاید اگه شیمی درمانی می شدی…
به تلخی خندید.
– نمی دونی چقدر خوشحالم که دارم به آخر خط می رسم. سالهاست منتظر این خط پایان بودم.
معلوم بود چه دردی داره تحمل میکنه
– پس من چی؟ دخترا چی؟ من تازه داشتم کنار شما آرامش را پیدا میکردم تازه داشتم با محبتهای شما جون میگرفتم من به دست های مهربونتون تکیه زدم و خودم رو پیدا کردم حالا بعد از شما دوباره در به دری های من شروع میشه.
بازم اشکام باریدن گرفت، فشار اندکی به انگشت هام آورد و با بی حالی گفت:
– نترس دختر فکر همه جا رو کردم.
بعد نفس بلندی کشید و پرسید
– بچه ها رفتن؟
– نه توی سالن نشستن
– دیدی چقدر سرد و بی عاطفه ان حالا به حرفام ایمان پیدا کردی؟
دوباره نفس عمیقی کشید و با همون حال ادامه داد:
– تو همه اش می خواستی به من بفهمونی که اشتباه می کنم حالا دیدی خودت اشتباه فکر میکردی!؟
تنها حرفی که از بین لبهام خارج شد، متأسفم بود. سرش را به سختی روی بالشت جابه جا کرد و دوباره گفت:
– منو ببخش دخترم میدونم تو رو تو دردسر بزرگی میندازم ولی قول بده به وصیتم عمل کنی. من فرزاد و دختراش را به تو می سپارم.
– آخه چرا من؟
– می دونم چقدر بچه ها رو دوست داری. فرزاد هیچ علاقه ای به اونا نداره پس فقط تو میمونی، مراقبشون باش.
– چه جوری؟ من خیلی زحمت بکشم فقط میتونم از خودم مراقبت کنم و چرخ زندگی خودم را بچرخونم چه جوری می تونم از عهده نگهداری دو تا بچه بر بیام!؟
به نرمی خندید
– خوابهای خوبی برات دیدم.
– فقط امید دارم کاری نکنید که من مقابل بچه هاتون قرار بگیرم؛ چون من نه میخوام و نه توان مقابله با اونها را دارم.
چشماشو روی هم گذاشت.
– ببخش که تو رو تو دردسر میندازم ولی راه دیگه ای به نظرم نرسید. می دونم تو آن قدر قوی و با اراده هستی که از پس هر مشکلی بر می یای
چشماش رو هم گذاشت و آهسته تر از قبل گفت: خیلی وقت پیش یه پاکت زیر تخت گذاشتم خیلی از سوالهایی که تموم این مدت توی ذهنت بود رو جواب میده.

با محبت دستهاش رو نوازش کردم و به صورت رنجیده ش خیره شدم.
چند روز بعد تنها حامی و پناه من در آغوشم به ابدیت پیوست. چه لحظه های سختی بود لحظه هایی که پرند در آغوشم جان سپرد. مثل بچه ای که مادرش را از دست داده باشه زار میزدم و اسمش را فریاد می کشیدم نمیتونستم باور کنم که اون رفته و خوشبختی پرکشیده. چقدر اون مدت که کنارش زندگی می کردم خوشبخت بودم.
فرزاد به سختی منو ازش جدا کرد و با پارچه سفید صورتش را پوشوند به دستهاش چنگ انداختم و التماسش کردم:
– بذار کنارش بمونم اون خیلی تنهاست، خیلی….
چشماش از نم اشک برق میزد برای اولین بار به غیر از نفرت توی نگاهش، غم و اندوه وصف ناپذیری رو دیدم.
– میدونم؛ ولی خواهش میکنم یه کم مراعات حال بچه ها رو بکن ببین چقدر ترسیدن. اونها الان بهت احتیاج دارن.
با دیدن بچه ها که مثل دو تا جوجه ی سرمازده کنار اتاق کز کرده بودن، انگار میله داغ توی قلبم فرو کرده باشن، قلبم تیر کشید. به طرف شون دویدم و دستهام رو واسه در آغوش کشیدنشون از هم باز کردم.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان لحظه‌ های بارانی :

رمان لحظه‌ های بارانی از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی‌ های معتبر قابل تهیه می‌باشد.

 

بیوگرافی سعیده آساره :

سعیده آساره متولد سال ۱۳۶۳ است. متأهل و صاحب فرزند پسر است. وی در زمینه آثار داستانی و شعر فعالیت می‌کند.

 

آثار سعیده آساره :

رمان لحظه‌های بارانی – نشر علی
رمان قلبم برای تو – نشر علی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4042
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!