نحوه دانلود رمان بازتاب
رمان بازتاب در مورد زندگی پدربزرگ و نوهای است ه با حضور یک مرد جوان به نام هومن دستخوش تغییراتی میشود. مانند تمام کتابهایی که از فاطمه ایمانی خواندهایم، این رمان هم در دل خودش به بررسی مسائل اجتماعی که با مسائل عاشقانه همراه هستند، میپردازد.
این رمان عاشقانه و اجتماعی از انتشارات علی، در ۴۴۲ صفحه به چاپ رسیده است.
من در شهری زندگی می کنم که یکی از آلوده ترین رودخانه های جهان از اون میگذره و در نهایت تاسف شاهرگ حیاتی این شهره. رودخانه ای که طبیعت سبز اطرافش نمی تونه زلال نبودنش رو بپوشونه. من در کنار آدم هایی زندگی می کنم که درست مثل همون رودخونه زلال نیستن و شوخی قشنگیه اگه خودمو جزئی از اون ها ندونم. چرا که ما بازتاب هم هستیم و…
روبالشی ها را در آوردم و لابه لای ملحفه های گلوله شده ی توی سبد چپاندم. جلوی تخت خم شدم و پنجره ی کشویی اتاق را کمی باز کردم تا هوای دم گرفته و خفه عوض شود. زیر چشمی نگاهی به بابابزرگ انداختم و بی اختیار لبخند محوی روی لبم نشست. رادیوی کوچکش را گرفته بود نزدیک گوشهای سنگینش و ریز و بی صدا می خندید. همه ی دنیایش خلاصه شده بود در این رادیو و اتاق دم گرفته و حضور گاه به گاه من که سالها بود همخانه ی این پیرمرد بودم. خب آن اوایل این جوری نبود یعنی تا وقتی که آن دیابت لعنتی باعث قطع شدن پای چپش و رفتن سوی چشمانش نشده بود همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. من و او در این خانه خاطرات قشنگی داشتیم روزهای خوبی را پشت سر گذاشته و از این با هم بودن راضی بودیم.
یادم است وقتی عمه شکوفه ازدواج کرد و جمع سه نفره مان شد دو نفره، حس کردم خیلی تنها شدم اما بابا بزرگ نگذاشت این حس بد زیاد دوام پیدا کند. او همیشه بهانه ای برای خوشحال کردنم داشت. نمی دانم چند تا بچه در این دنیا چنین تجربه ای را داشتند؛ اینکه در خانه ی پدر بزرگ و مادربزرگ و زیر چتر حمایت آنها زندگی کنند و بزرگ شوند، اما من از این نوع زندگی نه تنها گله ای نداشتم که برعکس خشنود هم بودم. نمی گویم بابا بزرگ جای نداشته هایم را برایم پر کرده بود ولی خیلی از داشته های امروزم را مدیون محبت او بودم چیزی که هیچ وقت در خانه ی سودابه مادرم، به آن نمی رسیدم.
مهم ترین دارایی ام همین آرامشی بود که عجیب در این خانه ی قدیمی وسط شهر و لابه لای کوچه های باریک و خیابانهای شلوغ و پر رفت و آمدش حس می کردم.
نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد و با تصور اینکه بعد آن باران تند و سیل آسای بهاری این هوای مطبوع جان میدهد برای قدم زدن از پنجره فاصله گرفتم و سبد ملحفه ها را از روی تخت برداشتم.
سر راهم ژاکت رنگ و رو رفته ی بابا بزرگ که بافتهای ریز لوزی شکل داشت و گوشه ی آستین راستش در رفته بود از روی ویلچرش برداشتم و روی شانه های خمیده و لاغرش انداختم با این حرکتم سر بلند کرد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد و لبخند زد.
– سردم نیست.
دیگر دندانی به آن صورت در دهانش نمانده بود؛ برای همین حرف زدنش نامفهوم و گنگ به نظر میرسید. اگر این بیماری کذایی نبود با پس انداز مختصرم برایش دندان مصنوعی می گذاشتم.
– این هوا آدمو گول میزنه بابا بزرگ می ترسم بچایی!
رادیویش را پایین آورد و کنار تشکچه ی پارچه کشمیری یادگار مامان بزرگ گذاشت.
– هومن امروز نمی آد؟
حین اینکه از اتاق بیرون میرفتم به ساعت قاب چوبی روی دیوار توی هال خیره شدم.
– دیگه الان پیداش میشه
با حس اینکه از او دور شدم صدایش را بالا برد.
– اینو به خودشم گفتم از وقتی به جای معروفی کمک حالمون شده خیالم راحته. نمی دونم چرا از اون مردک هیچ خوشم نمی اومد. لبخند تلخی زدم و سبد ملحفه ها را کنار ماشین لباسشویی گذاشتم. در این مورد یا بابا بزرگ هم عقیده بودم. من هم از آن مردک به اصطلاح پرستار نه تنها خوشم نمی آمد که حالم هم به هم میخورد درست مثل بوی گند فاضلاب که بعد آن باران تند بلند شده بود و آقای ادراکی همسایه ی دیوار به دیوارمان با اطمینان می گفت از چاه فاضلاب پرشده ی خانه ی ماست.
باید ساعت هفت خودم را به آزمایشگاه میرساندم و نتیجه ی آزمایش بابا بزرگ را میگرفتم سر راهم نان شیرمال و توت خشک میخریدم و قبض های آب و برق را از عابر بانک نزدیک خانه پرداخت میکردم این تقریباً برنامه ی آخرین پنج شنبه ی هر ماهم بود.
ملحفه ها را که داخل ماشین انداختم و روشنش کردم سریع از جا بلند شدم و بعد گذشتن از هال کوچک و جمع وجور خانه وارد اتاقم شدم تا لباس بپوشم. پنجره ی این اتاق هم چسبیده به اتاق بابابزرگ و رو به حیاط کوچکمان باز می شد که در باغچه اش یک درخت انار ترش یک بوته ی نسترن و دور تا دورش هم شمشاد کاشته شده بود یک درختچه ی کاج سوزنی هم در گلدان سفید کنار پله ها قرار داشت.
چشم از حیاط گرفتم و لباسم را عوض کردم. آخرین دکمه ی مانتویم را که بستم. صدای زنگ در به گوشم خورد تند و بی هوا پرههای روسری ام را گره زدم و برای باز کردن در از اتاق بیرون رفتم. بابابزرگ با شوقی که نمی توانست در صدای لرزانش پنهان کند گفت:
– بالاخره اومد.
خوب میدانستم چقدر این روزها از بودن هو من کنارمان خوشحال است. و این فقط به نگرانی اش بابت معروفی محدود نمی شد نمی توانستم در دو سه جمله دلیل این خوشحالی را توصیف کنم آدم باید با خود هو من رو به رو می شد و از نزدیک میشناختش تا درک میکرد چرا برای من و بابابزرگ این قدر حضورش مهم و با ارزش بود. در را که باز کردم یک بسته لواشک لقمه ای جلوی صورتم در حال تاب خوردن بود. لبخند که روی لبهایم نشست چشمانش برق زد. دست دراز کردم و با شیطنت مهارناپذیری بسته ی لواشک را در هوا قاپیدم.
– علیک سلام پریسا خانوم
طعنه ی کلامش با لحن شوخی که داشت باعث شد به خنده بیفتم.
– سلام… بیا تو.
رمان بازتاب از نشر علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
فاطمه ایمانی ملقب به لیلین متولد ۱۳۶۴، متاهل و ساکن گیلان است. شغل او آموزگاری و تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی رشته ریاضی گذرانده است. نوشتن را به صورت جدی از ۱۲ سالگی آغاز کرده است و مشوق اصلی او در این راه پدرش بوده است. اکثر رمان های فاطمه ایمانی بر اساس اتفاقات واقعی روایت می شوند.
فاطمه ایمانی در ابتدا با نام هنری “لیلین” شروع به کار کرد؛ توضیحات وی در مورد این اسم هنری را در پاراگراف زیر می خوانیم:
“لیلین اسم کوچیک لیلین دایاناگیش هنرپیشه ی آمریکایی هست که کارهاش فوق العاده بود. کسی که تو نوزده سالگی می تونست نقش یه پیرزن نود ساله رو بازی کنه و تو نود سالگی نقش یه دختر جوون. چنین قابلیت و انعطافی همیشه برام تو نوشتن آرزو بوده.”
رمان ابریشم و عشق – انتشارات آرینا
رمان آفتاب برحوت – انتشارات صدای معاصر
رمان عروسک جون – انتشارات آرینا
رمان آخرین برف زمستان – انتشارات علی
رمان فصل پنجم عاشقانه هایم – انتشارت سخن
رمان بهار که بیاید – انتشارات سخن
رمان دختر شمالی- فایل مجازی رایگان
رمان کسی شاید شبیه من – فایل مجازی رایگان
رمان انارچین – در دست چاپ
رمان بازتاب -انتشارات علی
رمان آواز کاکاییها – در حال تایپ