نحوه دانلود رمان ناز تو نیاز من
رمان ناز تو نیاز من روایت عشق و دلدادگی میباشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 668 صفحه، در سال 1396 از نشر شقایق منتشر شده است.
پاییز و آشوب باران.
پاییز و اندوه و اشک، پاییز و پاییز و عشق؛
از دست خودش کلافه بود.
از حالی که داشت و غمی که در اعماق وجودش می¬ خروشید و بهانه می¬ شد و دم نمی ¬زد.
از گوش¬ هایش بیزار بود که دائم منتظر شنیدن صدایی از او بود.
از چشم هایش گله داشت که هر لحظه با هر تلنگری به یاد او غوغا می¬ کرد.
حتی از شامه¬ اش که به عطرهای شبیه رایحه همیشگی او تیز می¬ شد و دلش را بازیچه تب و تابی بی¬قرار می¬ کرد.
نگاهش روی سیاهی ممتد شب کشیده می شد. ذهنش هنوز درگیر شبی بود که طی کرده بود. درخشش کم جان آخرین ستاره ها او را به فضای مهمانی و خانه ی سراسر شور مادرش پرتاب می کرد. به نگاه دلگیر هما، لبخند تلخ استاد، سرزنش و اعتراض نیلیا و… سکوت دردآور امیر صدرا.
برای هزارمین بار خود را لعنت کرد و آرزو کرد کاش به آن مهمانی نرفته بود. کاش… شاید اگر نمی رفت همه چیز این قدر ساده به هم نمی ریخت. یا اصلا چرا به کارگاه رفته بود؟ چرا با دیدن آن تندیس دگرگون شده بود؟ چرا و هزاران چرایی که جوابی برایش نداشت. سرش پر از صدای خودش بود. صدایی که بارها تکرار می شد و عذابش را دو چندان می کرد «می خوام به نادر جواب مثبت بدم!»
روی صندلی و رو به نگاه خواب آلود پنجره نشست. پلک هایش را بست و ذهنش نرم و پر درد به سوی خانه استاد پر کشید…
خانه ی زیبا و بزرگ فرهمند با وجود ساختار قدیمی بازسازی شده اش، نمایی چشم گیر و دوست داشتنی داشت. خانه ای سه طبقه با ستون های سنگی بلند و ایوانی که روی نرده های مرمری اش گلدان های شمعدانی و اطلسی و محبوبه شب خودنمایی می کرد. روی نگاه روشن پنجره ها تصویر سرسبزی درختان حیاط انعکاس داشت که حاج بابا عاشقانه به آنها رسیدگی کرده و بهشت کوچکی در آنجا بنا نهاده بود.
طبقه ی اول مامان مروارید و حاج بابا زندگی می کردند. طبقه ی دوم هم مادرش و استاد و طبقه ی سوم خالی، قرار بود خانه ی خوشبختی امیر صدرا باشد. زیرزمین نیز که مساحت زیادی داشت محل کار او بود که ساعات زیادی از شبانه روزش را در آن جا سپری می کرد. امیر صدرا…
خانواده ی فرهمند بسیار صمیمی و مهربان بودند. خانواده ای که مادرش هما، آرمان هایش را میان آن ها و در کنار همسرش یافته بود.
استاد امیر علی فرهمند؛ مردی با ظاهری آرام و دوست داشتنی و صد البته با اعتقادات خانوادگی خاص. از وجهه ی اجتماعی بالایی برخوردار بود و محبوب فامیل و آشنا و شاگردانش و على الخصوص هما بود چرا که ناآرامی های هما، زیر چتر مهربانی های مردانه ی استاد رام لحظه های شیرین زندگی شده بود.
صدای کف زدن و سرود تولدت مبارک در فضا می نشست. استاد جشن تولدی خانوادگی برای هما ترتیب داده بود. خیلی ها در مهمانی حضور داشتند. مامان مروارید و حاج بابا در صدر مجلس نشسته و دامادشان آقای جوادی با متانت، دیگران را برای تبریک به هما همراهی می کرد. خواهر استاد، مریم، با لبخند همیشگی اش به بقیه رسیدگی می کرد و حواسش به همه چیز بود. خاله هستی و دایی همایون نیز حضور داشتند. فضا پر پر از حضور آشنایانی بود که برای هما عزیز بودند.
در آن جشن ساده کسی برایش اهمیت نداشت. اصلاً به خاطر تولد هما نیامده بود. فقط آمده بود پس از مدتها او را ببیند. او را که با تیپ خاص خودش و در کنار تمام سادگی هایش در چشم های نیلوفر می درخشید. موهای صاف و زیتونی اش را پشت سرش جمع کرده بود. چشمان سبز تیره اش مثل همیشه جادو می کرد. زیبا بود. آن قدر زیبا که هر بار با دیدنش به خود اعتراف می کرد هرگز از تماشایش سیر نخواهد شد. ترکیب اجزای صورتش به قدری جذابیت داشت که ته ریش ساده ی همیشگی اش ذره ای از آن همه زیبایی کم نمی کرد.
با هم بزرگ شده بودند. زیر سقف خانه ی استاد، زیر چتر مهربانی های مامان مروارید و حاج بابا و از همه مهمتر با حضور دلپذیر او قد کشیده و به قول مامان مروارید خانم شده بود.
ـ خیلی دیر کردی، فکر می کردم نیای.
ـ نشد… نتونستم.
نیلیا با مهربانی گفت:
ـ باید خودم می اومدم دنبالت، از بس که لجبازی نذاشتی بیام.
سری جنباند و به مادرش لبخندی کم رنگ زد.
ـ قرارت چطور گذشت؟ بالاخره بعد از دو سه ماه مورد قبول واقع شدی؟!
لبخند کم رنگی به نیلیا زد و گفت:
– مدارکم رو کامل کردم.
ـ پس تو شرکت نادر موندگار شدی.
ـ آره.
نیلیا با کنجکاوی پرسید:
ـ با این اوصاف دیگه کارگاه امیر صدرا نمیای؟!
نگاه گذرایش را از امیر صدرا گرفت و در پاسخ خواهرش گفت:
ـ نمی دونم… شاید نه! مثل این سه ماه.
صدای گرم استاد صحبت میان دو خواهر را قطع کرد.
ـ دخترای گلم چطورن؟!
نیلوفر لبخندی زد نیلیا اما با ذوقی کودکانه جواب داد:
ـ عالی!
و در حالی که به استاد نگاه می کرد، ادامه داد:
ـ راستی… یه خبر داغ! بالاخره کار نیلو هم اوکی شده و خیالش راحت شد.
رمان ناز تو نیاز من از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
زهرا دلگرمی، ملقب به باران، متولد خردادماه سال 1364، متاهل و دارای یک فرزند میباشد. ایشان فارغالتحصیل از دانشگاه ادبیات میباشند و بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان کابوس نگاه (خیال یک نگاه) _ انتشارات شقایق
رمان چشمان منتظر _ انتشارات شقایق
رمان قلبی برای تپیدن _ انتشارات شقایق
رمان شب سپید _ انتشارات شقایق
رمان بار دیگر با تو _ انتشارات شقایق
رمان ناز تو نیاز من _ انتشارات شقایق
رمان یک شب و دیگر هیچ _ انتشارات آرینا
رمان تا شکوفه سرخ لبخندت _ انتشارات علی
رمان عاصی _ انتشارات علی
رمان شراب سفید _ مجازی
رمان آوای خیس _ مجازی