نحوه دانلود رمان خلسه عشق
رمان خلسه عشق اثری از نجمه پژمان درمورد سادگی های رخسار است و زندگی او در روستا. عشقی که خیلی زود فراموش می شود و این فراموشی معلوم نیست که رخسار را قوی تر کند یا نه؛ اما این عشق از دست رفته در پس خاطره های رخسار میماند.
شخصیت سازی خوب و فضاسازی داستان از نکات مثبت رمان خلسه عشق نوشته نجمه زارع است.
این رمان در ژانر عاشقانه و اجتماعی، در ۴۸۲ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
وقتی با فریبا رو به رو شد برای لحظاتی مسخ آن همه زیبایی و لباس های زیبا در جا خشکش زد. او را با فخرالسادات مقایسه کرد. زنی جوان با پوستی گندمگون و چشم و ابروی مشکی، آرایش تندی که صورتش را پوشانده بود او را به یاد عروس های روستا انداخت اما آرایش و رخسار او کجا و آرایش دختران ساده ی روستا کجا!
زمستان است و گلوله های برف نرم نرمک از دل پاک آسمان جدا شده و با لبخند پا به دنیایی دیگر یعنی زمین میگذارند برفهایی که خبر ندارند با جدا شدن از قلب آسمان عصری کوتاه انتظارشان را میکشد. داستانی شگفت انگیز و پر ماجرا در فصل زمستان شکل گرفت. در شبی آرام و بی دغدغه سرنوشتی عجیب دستاویز بازی روزگار شد در فصلی که سپیدی و یکرنگی را به ارمغان آورده و سوز و سرمایش زیبایی های خاص خود را به همراه دارد. چه بسا افرادی فصل زمستان را به بهار و طراواتش ترجیح می دهند. در ابتدا سرکی میزنیم به یکی از روستاهای استان لرستان روستایی زیبا و خوش آب و هوا همان جا که خانه هایشان از خشت و سنگهایی کوهستانی و گاه از چوب ساخته شده زنان صبح خروس خوان از خواب بیدار میشوند و به تمام امور خانه رسیدگی کرده و گاه دوش به دوش مردان در مزرعه کار میکنند زنانی که پشت دار قالی مینشینند و هنرمندانه تار و پود نخها را بهم گره زده و نقشی زیبا به نمایش میگذارند. همان جا که بوی خوش نان تازه شان اشتها برانگیز است و بع بع مقطع گوسفندان خود آرامشی برای ساکنان روستا به همراه دارد و با افتخار به آغل گوسفندان خود مینگرند چشمه ای که غازها و مرغابی های بسیاری را با نوای دل انگیزش دعوت به مهمانی میکند کمی دورتر درختان بزرگ و سر به فلک کشیده ی بادام و گردو و انگورهای یاقوتی همانند طلا می درخشند.
این بهشت زیبا شاید برای مردمانش تکراری و کمی خسته کننده شده باشد، اما برای کسانی که برای تجدید آب و هوا از شهرهای دور و نزدیک می آیند سرزمینی پر روح و رویایی به چشم می آید. چه بسا افرادی اهل قلم که به آن روستا می آمدند تا ذهنشان باز و شعری زیبا بر لبانشان جاری شود. این روستای زیبا از برف پوشیده و منظره ی بدیع و جالبی برای نقاشی کردن به دست یک هنرمند میداد میگویند هر انسانی فرشته ای مخصوص به خود دارد که از سوی خداوند کتاب سرنوشتش را از همان بدو تولد ورق خواهد زد و هیچ کس نمیتواند سرنوشت رقمدخورده را به تصرف خود درآورد. آن سال زمستان زودتر از سالهای گذشته از راه رسیده و تن پوش سفیدش را بر تن کرده بود هنا دختر هفت ساله ای که به تنهایی توی حیاط کوچک خانه شان آدم برفی می ساخت نمی دانست قرار است زندگی اش به طوری ناگهانی تغییر کرده و در پیچ و خم جاده ی زندگی گام بردارد.
با دو چوب خشک برای آدمک سفیدش دست گذاشت، اما آدمک چشم نداشت و هنا خیره به صورت سفید آن نمی دانست چگونه چشمی برایش بگذارد که صدای مادر بزرگ برخاست
– بیا تو دختر میخوای سرما بخوری؟
ماه بانو نام مادر بزرگش بود که تا آن زمان به همراه پدرش بار بزرگ کردن او را به دوش میکشید او با وجود فرسودگی هفت سال تمام تلاش کرده بود جای خالی مادر را برای هنا پر کند پدرش یوسف بشارت، مسئول فرش هایی ایی بود که زنان و دختران روستا می بافتند آنها را به شهر می برد و می فروخت. در این میان از هر فرش مقدار اندکی دلالی میکرد و به خاطر ایمان و اعتقاد بسیار اهالی روستا به او احترام خاصی می گذاشتند و حرفش را مانند سند قبول داشتند. وقتش رسیده کمی از چهره ی شخصیت این داستان بگوییم، چهره ای که سال ها باعث رنج و عذابش بود برعکس شخصیت خیلی از داستانها که زیبایی منحصر به فردی دارند هنای داستان ما زیبایی خاصی نداشت. او با دیگران کمی متفاوت بود و همین تفاوت باعث گوشه گیری و انزوایش می شد. در شش سالگی دنیای اطرافش را تیره و تار دید و با سر به دیوار خورد. روز بعد از پله های سنگی خانه به پایین پرتاب شد. آن زمان آقای بشارت به صرافت افتاد که او را فوراً به درمانگاه ببرد، دکتر درمانگاه پس از معاینه از پدرش خواست تا او را به یک چشم پزشک در شهر نشان دهد.
هنگامی که در راه بازگشت از خرم آباد بودند خوشحال بود که می تواند با وجود عینک به راحتی ببیند اما کم کم متوجه شد که چقدر آن عینک ذره بینی روی چهره اش تأثیر منفی گذاشته به حدی که چند تا از بچه های ده مسخره اش میکردند. خانه ی عمه نرگس دیوار به دیوارشان بود. او دو دختر عمه داشت به نامهای مهتاب و لاله که تقریباً هم سن و سال خودش بودند.
یک روز وقتی از آنها خواست با هم بازی کنند، مهتاب خندید و گفت: بچه ها میگن تو کوری و بدون عینک نمی بینی پس من باهات بازی نمی کنم.
لاله که یک سال بزرگتر از آنها بود مانند همیشه متکبرانه دست هایش را به کمر زد و گفت ببینم رفتی شهر ته استکان رو بریدن گذاشتن روی چشمات؟ از اولش هم قشنگ نبودی با اون موهای قرمزت. بیا بریم مهتاب….
دست مهتاب را کشید و با خود به داخل خانه برد. اشکهای آن دخترک مو قرمز قطره قطره از زیر عینک روی گونه هایش غلطید. پس از لحظاتی درگیری با خود به داخل خانه رفت خانه ی کوچک شان که شامل یک پستو یک آشپزخانه توی حیاط و یک اتاق نشیمن یا بهتر بگویم تنها اتاق قابل استفاده منزل شان بود. چند بالش روی هم گذاشت تا قدش به آینه ی ترک خورده ی روی دیوار رسید، خود را درون آینه نگاه کرد؛ موهایی که رنگ آنها به قرمزی می خورد بینی که کک و مکهای زیادی رویش جا خوش کرده بودند.
ابروهای پهن حنایی و هیکل گوشت آلود از همه بدتر آن عینک ذره بینی همه و همه دست به دست هم داده بودند تا برای او چهره ای ناخوشایندپبسازند. انزجار از خود سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. پایین آمد. عینک را از چشم جدا کرده و زیر پاهایش انداخت خواست عصبانیتش را خالی کند که با صدای مادر بزرگ پایش روی عینک نرسیده متوقف شد.
– چی کار میکنی دختر؟!
تصویرش را مات میدید ایستاده و یکدیگر را می نگریستند. هنا فریاد زد:
– میخوام کور باشم، هیچ جا رو نمیخوام ببینم، من دیگه این عینک رو نمی زنم اصلاً می شکنمش!
رمان خلسه عشق از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
نجمه پژمان، شاعر و رمان نویس، متولد سال ۱۳۵۷ در رفسنجان است. وی از دورهی راهنمایی پی به علاقهاش در درس ادبیات و هنر و تاریخ معاصر برد. در دبیرستان رشتهی هنر را انتخاب کرد و بهخاطر ذوق و علاقه به نقاشی، پیشرفت زیادی در این رشته داشت. در سن هفده سالگی بهعنوان مربی نقاشی در مهد کودک مشغول به کار شد و پس از هفت سال بعد از آنکه در امتحان ورودی مهدهای کودک پذیرفته شد، اقدام به تاسیس مهد کودک نمود. از همان زمان شروع به نوشتن شعر و رمان کرد؛ اما در پی چاپ کردن آنها نبود تا اینکه با انتشارت علی آشنا شد.
رمان عاشقم باش – انتشارات علی
رمان امیرسالار – انتشارات علی
رمان پیله شیشهای – انتشارات علی
رمان سال های سکوت – انتشارات علی
رمان خلسه عشق – انتشارات علی