نحوه دانلود رمان نجوای بی صدا
رمان نجوای بیصدا به نویسندگی مرسانا، سرگذشت دختری هفده ساله و درونگرا به نام امیلی است که به خاطر شغل پدرش، مجبور میشوند خانوادگی از شهر واشنگتن به شیکاگو مهاجرت کنند.
به شهر مادریاش که در گذشته اتفاقات زیادی برای آن ها افتاده.
با مهاجرت آنها به این شهر، اتفاقات هولناکی برای امیلی و برادرش ویلیام میافتد. در پی تحقیق گذشتهی پدر و مادرش، با پسری جوان آشنا میشود و رابطهای عاشقانه با آن برقرار میکند و…
رمان نجوای بیصدا به نویسندگی مرسانا، روایتی خوب و زیبا دارد.
در ژانر عاشقانه و درام نوشته شده و نثری زیبا دارد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
رمان نجوای بیصدا نوشتهی مرسانا، داستان زندگی دختری به نام امیلی است که به خاطر کار پدرش مجبور میشوند به شهری دیگر مهاجرت کنند.
شهری که پدر و مادرش گذشتهی سختی آنجا داشته اند و امیلی نیز در پی کشف این راز عاشق پسری میشود که…
نمیخواستم دیگه تو این مدرسه پا بزارم با این وضعیتی که به وجود آوردم…
بعد از زنگ بیرون… وسایلم رو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم… اون پسره هم با یه سری از رفقاش از کلاس خارج شد … هر هر کنان توی سالن داشت راه می رفت که از پشت صدا کردم: آهای آقا پسر…
صدای خندش قطع شد و با لبخندی حرص در آور گفت: بله؟
_ممنون بابت حمایتتون… ولی اینکارو از روی ترحم که نکردین؟ امیدوارم از روی خوش آمد گویی به یک هم کلاسی جدید اینکارو انجام داده باشین!
پوزخندی زد و گفت: چرا اتفاقا! از روی ترحم اینکارو کردم…. دلم به حالت سوخت خواستم کاری برات کرده باشم… تا به حال دختری به پریشونگی تو ندیدم… حتی مدل موهات هم با دخترا فرق می کنه… بعد هم خنده ی بلندی کرد
از حرفاش بد جور عصبانی شدم و گفتم: اگه میخوای یه آدم ترحم برانگیز پیدا کنی بهتره تو آینه نگاه کنی…
بعد هم پوزخندی زدم و گفتم: اونوقت میتونی راحت مسخرش کنی…
خنده پر حرصی کرد و گفت: روز خوش…
با اینکه حالت غرور خودمو حفظ کرده بودم اما از داخل داشتم آتیش میگرفتم…
پسره گستاخ… چطور جرعت میکنه همچین رفتاری با من داشته باشه…
به سمت آینه رفتم و به خودم خیره شدم… موهام رو با دقت رصد کردم.. دستی به موهام کشیدم و زیر لب گفتم: واقعا مدل موهای من بابقیه دخترا فرق میکنه؟ یعنی اینقدر افتضاحه؟
~به نظرم که مدل موهات خیلی هم قشنگه…
با صداش جاخوردم و هول به سمتش برگشتم و گفتم….
_ببخشید خانم شما همیشه همینجوری آدمارو میترسونی؟
خنده ای کرد و گفت: معذرت میخوام… ازت خوشم میاد آدم باحالی هستی!
لبخندی زدم و گفتم: فکر می کردم با افتضاحی که به بار آوردم دیگه کسی نخواد بهم نزدیک بشه…
نچ نچ کرد و گفت: این حرفو نزن… بالاخره هر کی تو مراحل زندگیش اشتباه میکنه دیگه… بعدشم تو که خطای بزرگی نکردی فقط یه خورده دیر رسیدی سر کلاس… اون آقای دبیر بد اخلاقم خیلی زیاده روی کرد…
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و خنده ای کردم و گفتم: ازت خوشم میاد… انگار شخصیتت با من جوره…
لبخندی زد و گفت: میای بریم یه میان وعده تو کافه مدرسه بخوریم؟
مشتی به بازوش زدم و گفتم: با کمال میل…
با هم به سمت کافه رفتیم…. نمای بیرونی کافه با گل و بوته های سبز گیاهی پوشیده شده بود… بدنه کافه هم از چوب هاش طلایی رنگ ساخته شده بود که زیبایی کافه رو دوچندان می کرد….
حداقل از کافه این مدرسه خیلی خوشم اومده بود هر چند که واقعا مدرسه زیبایی بود و کلاس های باکلاس و مدرن قشنگی داشت…
تابلوی شکلاتی رنگی بالای کافه چسبیده بود و اسم کافه روش نوشته شده بود…
به سمت میز و صندلی های چوبی کنار پنجره کافه رفتیم و روش نشستیم…
اون دختر که تا الان اسمش رو نمیدوستم به گارسون سفارش تو تا شربت و بستنی رو داد…
بعد هم اومد نشست و گفت: راستی یادم رفت بپرسم اسمت چیه؟
خنده ی ریزی کردم که گفت: چرا می خندی؟
_چون دقیقا سوالی رو پرسیدی که من میخواستم بپرسم…
~مثل اینکه مغز های ما با هم ارتباط داره…
_همینطوره… اسمم امیلیه… میتونی امی صدام کنی…
~خوشبختم امیلی جان… اسم منم لیاست…
_اسم قشنگی داری لیاـ..
~ممنون گل….
از خونه بیرون زدم و به سمت مدرسه حرکت کردم…
در طول راه به پارک بزرگ و باشکوهی رسیدم که اصطلاحا پارک هزاره نام داشت. ـ..
هر چقدر از زیبایی و عظمت این پارک براتون بگم کمه… در راستای ورود به پارک مجسمه دروازه ابر قرار داشت… مجسمه ای بزرگ به شکل ابر که از زیرش جای ورود و خروج به پارک داشت….
فضای سبزش محشر بود… نیمکت های طلایی زیر نور خورشید واقعا میدرخشیدند و گمان می کنم جای خوبی برای آفتاب گرفتن بودن….
آن سوی پارک فواره کراون وجودداشت… نمی دانم کراون چطور تلفظ می شود چون من این پارک و اجزایش را در رسانه ها دیده بودم…
اما رسانه ها به هیچ وجه نتوانسته بودن زیباییش را بازگو کنن….
به ساعتم نگاه کردم… انگار خیلی غرق تماشای این پارک شده بودم… زمان را به گلی از دست داده بودم…. اما انقدری زمان داشتم که به موقع به مدرسه برسم….
وارد کلاس شدم که دیدم لیا و یه سری از دختر ها دور هم در کلاس نشستن و صحبت می کنن و منتظر دبیر هستن…
لیا به محض دیدنم دستی توان داد و با اشاره گفت که به آنجا بروم…
به سمت آنها رفتم و پیششون نشستم… سلامی کردم و حال و احوالی پرسیدمـ…. بعد دخترا به بحث خودشو ادامه دادن….
~هی رزی به نظرت میتونی این ترم شاگرد اول بشی؟
~تا وقتی ایوان (طرز تلفظ: Ivan) هست که رزی هیچ شانسی نداره…
~این پسره هم واقعا برای خودش مغز متفکریه ها!
~لامصب قیافشم که عالیه!
~تازه از همه پسرای کلاس خوشتیپ ترم هست…
~آخه مگه میشه یه پسر هم خوش قیافه باشه هم نخبه…
از حرفاشون عصبی شدم و گفتم….
رمان نجوای بی صدا به نویسندگی مرسانا را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
https://t.me/+4_zuJmZ2Gn02N2Rl
محدثه اکبری با نام مستعار مرسانا، نویسنده و رمان نویس هستند.
زادهی شهریور ماه و بیست و هفت ساله. چهار رمان تکمیل شده دارن و نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن.
رمان ماه پیشانی – فروش مجازی
رمان صنم – فروش مجازی
رمان پدیده زندگیم – فروش مجازی
رمان نجوای بی صدا – فروش مجازی