نحوه دانلود رمان ژنرال
رمان ژنرال به نویسندگی ریما سرگذشت زندگی دختری به نام کیان که پدرش بدهی سنگینی دارد و برای دادن بدهی او مجبور میشود به عنوان خدمه در عمارت افراد پولدار کار کند.
در رمان ژنرال به نویسندگی ریما، داستان از جایی شروع میشود که کیان نظافت یه عمارت مرموز را به عهده میگیرد و نیمه شب از خستگی روی کاناپه سالن به خواب میرود.
اما به محض چشم باز کردنش، گروهی اسلحه به دست را بالا سرش میبیند و افراد عمارت که همه کشته شدهاند و…
رمان در ژانر هیجانی و معمایی نوشته شده. توصیفات جالب و قلاب های معمایی خوبی دارد.
ژنرال قلبم باش.
به من حکمرانی کن ژنرال…
رمان ژنرال به نویسندگی ریما داستان زندگی دختری است که به خاطر بدهی سنگین پدرش مجبور میشود نظافت عمارت ها را به عهده بگیرد.
وارد عمارت مشکوکی میشود که همه چیز به طرز عجیبی مرموز است و…
+بابا قول میدم نجاتت میدم،مطمعن باش از اینجا میارمت بیرون
_خیلی شرمنده ام دخترم
بخدا که دیگه نای موندن تو حبس و زندون رو ندارم
+این چه حرفیه بابا
دشمنت شرمنده باشه
مطمعن باش پول اون طلبکار هارو میدم
دیروز به عمو رحیم رفیقت گفتم واسم کار پیدا کنه
به زودی میرم سر کار
با صدای سرباز که میگفت
(وقت تمومه)
از جام بلند شدم و با بابا خداحافظی کردم
طلبکارای بابا خیلی زیادن بودن
بابا به نصف شهر بدهکار بود
از زندان اومدم بیرون
یکم دور شدم
داشتم تو خیابون راه میرفتم که یکی صدام زد
+کیان دخترم
برگشتم دیدم عمو رحیمه
_جانم عمو رحیم
+وقتت آزاده حرف بزنیم دخترم؟
_اره اره
با عمو رحیم رو صندلی های توی پارک نشستیم
عمو رحیم سرشو انداخت پایین و گفت
+یه خونه پیدا کردم
که
که میتونی بری اونجا
بری اونجا کار کنی
دخترم بخدا که اگه پول داشتم هیچ وقت نمیزاشتم کار کنی
حسین رو آزاد میکردم
اما ندارم بخدا خیلی شرمنده ام
_این چه حرفیه عمو رحیم
ممنون زحمت افتادی برام دنبال کار گشتی
از فردا میرم سر کار فقط آدرسش
+بیا این ادرسشه
یه پیر مرد مهربونه
ایشالا که جور بشه
آدرس رو گرفتم و گفتم
+ممنون
_باید برم
صدیقه مریضه باید ازش مراقبت کنم
از جام بلند شدم و گفتم
+خدا کمکش کنه
ممنون عمو رحیم دستت درد نکنه
_مراقب خودت باش
+خدا نگهدار
راه افتادم
خیلی سخت بود برام
برم تو خونه های مردم و کثیف کاری هاشون رو جمع کنم
اما مجبور بودم به خاطر بابام
راه افتادم به سمت نا کجا اباد
نمیدونستم کجا میرم
بعد از نیم ساعت راه رفتن وقتی به خودم اومدم دیدم تو یه جای ام که نمیدونم کجای شهره
بالا شهر بود
ماشینای خارجی
ریخت و لباسم اصلا به این جا ها نمیخورد
شبیه بقیه دخترا که لباس نمیپوشیدم
شبی لات و لوتای سر کوچه
بند کتونی هامو محکم بستم
و ادامه دادم
تو خیابون پولدارا قدم زدن حال و هوای دیگه ای داشت
یهو چشمم خورد به یه بچه کوچولوی مو فرفری که داشت میرفت وسط خیابون
یه ماشینم از بالا با سرعت داشت حرکت میکرد
از جون خودم خسته بودم
یا مرگ یا نجاتش میدادم
تموم قدرتم رو ریختم توی پاهام و دویدم وسط خیابون
دخترو بغل کردم و خودمو انداختم اون طرف خیابون
ماشین کم مونده بود بهمون بزنه
دختره که از شک اومد بیرون
محکم چسبید بهم
دستمو نوازش بار کشیدم روی موهاش و گفتم
+عزیزم مامان بابات کجان
_بابام پیش خداس
خاله چی شد
+چرا اومدی تو خیابون قشنگم
همه مردم جمع شدن دورمون
یهو یه مرد جوون از تو جمعیت رد شد و اومد سمت ما
+عسل
دختره رفت بغلش
پسره رو به مردم گفت
+میشه تنها باشیم لطفا؟!
مردم که رفتن گفت
+ممنون
واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم
+نمیخواد جبران کنی
_رئیس نمیخواد دین کسی به گردنش باشه
+عه آفرین به رئیست
پس منو ببر به یه آدرس
_باشه
+نترکی
_چی؟!
+بچه داشت میرفت زیر ماشین بعد تو اینقد خون سردی؟!
_من چیکار کنم الان
داد بزنم همه چی درست میشه یا گریه کنم؟
+نه
_راه بیفت بریم
دنبال اون اقاعه راه افتادم
رسیدیم به یه ماشین خارجی
نمیدونم چی بود اما میدونستم گرونه
مشکی بود و خوشتیپ
سوار شدم در رو بست و خودشم سوار شد
آدرسی که عمو رحیم داده بود بهم رو بهش دادم و گفتم
(میرم اینجا)
سری تکون داد و راه افتاد
دختره که بغلم نشسته بود گفت
+خاله اسمت چیه
_کیان
اسم تو چیه
+عسل
مرده با تعجب بهم نگا کرد که گفتم
_ها؟!
چیزی نگفت و روش رو برگردوند
رو به عسل گفتم
_این میرغضب اسمش چیه؟!
عسل یکم خندید و گفت
+این عمو امیر منه
_بابات نیست؟
+بابام رفته پیش خدا
_عاها ببخشید یادم رفته بود
دیگه تا مقصد حرفی زده نشد
+رسیدیم
_ممنون
پیاده شدم
اینجا هم معلوم بود مکان پولداراس
واسه عسل دست تکون دادم و راه افتادم سمت خونه
زنگ در رو فشردم
یه پیر مرد از تو آیفن گفت
+بله
_اقا من خدمتکارم
میشه بیام تو
+بیا دخترم
در رو باز کرد و رفتم تو
خونه خیلی بزرگی بود
یه استخر یه طرف حیاط بود
طرف دیگه همش درخت و گل بود
یه گوشه از حیاط یه میز چوبی چهار نفره بود.
رمان ژنرال به نویسندگی ریما را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
https://t.me/+k7vVnXfrpVRjZmYb
ریما نویسنده و رمان نویس بیست ساله و زادهی فروردین ماه هستن.
در شهر اهواز زندگی میکنن و چهار رمان تایپ شده و فایلی دارن.
رمان دختر خون بس – فروش مجازی
رمان چشم دریایی – فروش مجازی
رمان ماهرخ – فروش مجازی
رمان ژنرال – فروش مجازی