نحوه دانلود رمان مسافر دریا
رمان مسافر دریا اثری از آرزو پورانفر یک رمان در ژانر عاشقانه – اجتماعی است. راوی قصه سوم شخص و درمورد پسر جوانی به نام دانیال است که دانشجوی پزشکی است و مشغول نوشتن پایان تزش. او فکر می کند همه چیز روی روال است تا اینکه متوجه یک راز پشت پرده در زندگی مادربزرگش می شود. این داستان خوش خوان با قلمی روان، مخاطبان زیادی را به خودش جلب کرده است. داستان زندگی مادربزرگ دانیال که با او زندگی می کند، چیزی است که مخاطب را با خود همراه می کند. این رمان عاشقانه از انتشارات علی در ۳۴۰ صفحه به چاپ رسیده است.
شخصیت های این داستان واقعی نبوده و به زمان و مکان خاصی تعلق ندارند.
رمان مسافر دریا نوشتهی آرزو پورانفر در مورد یک دانشجوی پزشکی است که متوجه ناراحتی درونی مادربزرگش می شود؛ ولی زمانی می فهمد که باید به داد مادربزرگش برسد که دیر شده است…
و در نهایت نفس میکشیم یعنی وجود داریم و این یعنی زندگی….
با چشمانی امیدوار نگاهی به آسمان ابری انداخت و لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست به نظرش این بهترین جمله ای بود که می توانست برای پایان تزش بنویسد و نظر استادان دانشکده پزشکی را جلب کند. در همین افکار بود که با شنیدن چند ضربه به در به خود آمد.
– بفرمایین.
مثل همیشه هانی مهربان با لبخند پر محبتش سینی به دست وارد اتاق شد. مادر بزرگ مهربانش که خیلی دانیال را دوست داشت و حتی به جرأت میتوان گفت بیشتر از یک مادر برایش دلسوزی می کرد و این موضوع که بالاخره باید روزی از او جدا شود، برایش دردناک بود. به محض ورود دانیال از جا بلند شد و سینی را از دستش را گرفت و با لحن مؤدبانه ای گفت:
– چرا با این کمر این قدر کار میکنین؟ مگه نگفتم باید استراحت کنین؟
جواب هانی چیزی جز یک لبخند ملیح و دوست داشتنی نبود. او برای چند لحظه به دانیال خیره شد؛ درست همان طور که یک مادر عاشقانه به فرزندش نگاه میکند و سعی دارد نگرانی چشمانش را پشت لبخندی پنهان کند. دانیال که متوجه این مسئله شد به طرفش رفت و بوسه ای بر سر او که همیشه بوی یاس میداد زد و دستان چروکیده و خشکش را که روزی ظریف و نرم بودند در دست گرفت هر چند که هانی هفتاد سال سن داشت ولی هنوز هاله ای از زیبایی دوران جوانی در چهره و اندام نحیفش دیده می شد. دانیال گفت:
– موافقین امروزم ناهارو تو بالکن بخوریم؟
هانی باز هم لبخند زد و با هم به طرف بالکن رفتند. در حین صرف غذا سکوتی حاکم بود که هرازگاهی با تلاقی نگاه ها و لبخندشان می شکست. هر دفعه که هانی به دانیال نگاه میکرد یاد همسرش می افتاد؛ قیافه و قد و قامتش تن صدایش و حتی نحوه سخن گفتن و حرکاتش هم درست مثل پدر بزرگش بود انگار سام دوباره متولد شده بود. همان مو و ابروان مشکی و نگاه عمیق در پس چشمان نافذ سیاه و گونه های استخوانی در قالب صورت سفید و کشیده و بازهم همان قامت بلند. دانیال علاوه بر شباهتهای ظاهری در نواختن ساز مورد علاقه ی پدر بزرگ که آکاردئون بود هم استعداد عجیبی داشت و همیشه هنگام نواختن احساس هر شنونده ای بخصوص هانی را بر می انگیخت. تمام این خصوصیات دانیال باعث شده بود که هانی بار دیگر به زندگی امیدوار شود و دفتر خاطراتش را که سالها پیش در کنار سام قلم زده بود، ورق بزند.
او هر روز خاطراتش را مرور میکرد و از پس هر ورق اشکی با سوز دل از چشمان آبی رنگش که سام آنها را می پرستید، پایین می چکید. این که چرا باید یک چنین تقدیری داشته باشد سوالی بود که سالها در ذهنش نقش بسته و هنوز هم نتوانسته بود پاسخی برایش بیابد؛ اما اطمینان داشت که روزی پیش سام عزیزش خواهد رفت، آن هم برای همیشه و دیداری بی پایان در روزهای سبز خواهند داشت. غرق در افکار خود و آنچه روزگار برایش رقم زده بود که با صدای دانیال به خود آمد بدون این که نگاهی به دانیال بیندازد، بی درنگ از سر میز بلند شد. دلش میخواست لحظه ای دانیال را با محبت مادرانه اش نگاه کند؛ اما میدانست حتی یک نیم نگاه هم او را به گذشته ها می برد و دیگر توان ندارد که جلوی اشکهایش را بگیرد. پس بی درنگ به داخل رفت و دانیال را با نگاهی متعجب و پر سوال تنها گذاشت. طبق روال همیشه دانیال بعد از صرف ناهار به اتاقش می رفت و کمی استراحت میکرد ولی امروز از شوق این که بالاخره بعد از چند ماه کار و تحقیق توانسته پایان نامه اش را با موفقیت به سرانجام برساند، بسیار هیجان زده به طرف اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت، رفت و آکاردئونی را که یادگار پدر بزرگش بود از کمد در آورد و از اتاق بیرون آمد.
این یادگار گران بها را هیچ وقت از خودش دور نمی کرد. همچنان که پله ها را پایین می آمد ناگهان سرش را بلند کرد و چشمش به اتاق زیر شیروانی افتاد میدانست هر وقت مادر بزرگ دلش میگیرد به آن جا میرود. پس به طرف آن اتاق اسرار آمیز از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در زد و هانی را صدا کرد؛ اما جوابی نشنید. نگاهی به در اتاق انداخت؛ دری که برایش تداعی کننده ی خاطرات شیرین دوران کودکی بود. او نوه ی بزرگ و عزیز کرده ی پدر بزرگ و مادر بزرگش بود و در میان بچه ها تنها بچه ای بود که اجازه داشت به راحتی وارد آنجا شود. نوه هایذدیگر در حسرت دیدن آن اتاق بودند.
دانیال به یاد پنج سال پیش افتاد زمانی که تمام عمارت به دستور مادر بزرگش بازسازی شد؛ اما اجازه نداده بود حتی به رنگ کرم دیوارهای این اتاق دست بزنند با این که دانیال هم به این اتاق علاقه زیادی داشت؛ اما هنوز نتوانسته بود معنی کارهای او را درک کند. این که چه رازی بین مادر بزرگش و این اتاق وجود داشت برایش معما شده بود. در همین افکار بود که صدای ضعیف مادر بزرگش را شنید
– دانیال جان کاری داشتی عزیزم؟
– نه فقط میخواستم بگم اگه خسته نیستین با هم بریم کنار ساحل قدم بزنیم.
– نه عزیزم الان نمیتونم بیام میخوام استراحت کنم.
دانیال از جواب مادر بزرگش حسابی یکه خورد و تعجب کرد چون معمولا او عاشق قدم زدن آن هم در هوای ابری بود. پیش خود فکر کرد:
«نکنه او دچار مشکلی شده»
به در اتاق نزدیک شد و گفت:
– مادر بزرگ مشکلی پیش اومده؟ اجازه می دین بیام تو ؟
هانی با صدایی حزن آلودی گفت:
– منو ببخش دانیال جان مطمئن باش که هیچ مشکلی ندارم. کافیه کمی بخوابم تا حالم بهتر بشه.
دانیال با شنیدن صدای غمگین مادر بزرگش بیشتر نگران شد؛ اما چون با اخلاق مادر بزرگش آشنا بود دیگر نتوانست بیش از این اصرار کند، پس او را به حال خود گذاشت و به طرف ساحل رفت بعد از کمی قدم زدن روی تخته سنگی نشست و شروع به نواختن یکی از بهترین آهنگهایش کرد. هانی از پنجره اتاق زیر شیروانی غرق تماشای او شده بود و نمی توانست لحظه ای از او چشم بردارد. خدای من این پسر چه شباهت عجیب و باور نکردنی به سام دارد حتی نحوه ی گرفتن ساز در دستش هم مثل سام است!
بعد از ساعتی هانی تصمیم گرفت به طرف ساحل برود تا دانیال با دیدنش از نگرانی در بیاید همان طور که به ساحل نزدیک و نزدیک تر می شد، صدای موسیقی با هیجان بیشتری به گوشش میرسید. به طرف دانیال رفت و پشت سرش ایستاد؛ اما دانیال آن قدر غرق در نواختن بود که متوجه حضور او نشد هانی هم که نمیخواست تمرکزش را به هم بزند پس همان طور ایستاد؛ همچنان که موسیقی روحش را نوازش میکرد دانیال ریتم آن را تغییر داد ناگهان با شنیدن این آهنگ هجومی از خاطرات تلخ و شیرین سالهای گذشته وارد ذهنش شد و او دیگر نتوانست افکارش را کنترل کند. لحظه ای چشمانش را بست و سام را دید که در باغ زیر درخت بید نشسته و در حین نواختن عاشقانه و با لبخندی همیشگی به او خیره شده بغض گلویش را فشرد دیگر نتوانست تحمل کند و بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد.
رمان مسافر دریا از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
آرزو پورانفر متولد سال ۱۳۶۸، نویسندهی ایرانی است که در ژانر عاشقانه – اجتماعی فعالیت میکند.
رمان مسافر دریا – انتشارات علی