نحوه دانلود رمان گاه اشک گاه لبخند
رمان گاه اشک گاه لبخند به نویسندگی مونا، سرگذشت زندگی دختری نوجوان به نام مبینا است که همراه با پدربزرگش و عمو و خاله اش، در روستایی دور افتاده زندگی میکند.
در دوران نامزدی اش، جدا میشود و طبق رسم آن روستا باید با شخصی که خانواده اش برایش انتخاب کرده اند ازدواج کند.
اما فرار میکند و گیر شخصی به نام برسام میافتد.
برسامی که کینه ی شخصی از پدر مبینا دارد و با فریب، او را خام خودش میکند.
رمان گاه اشک گاه لبخند به نویسندگی مونا، سرگذشت زندگی دختری به نام مبینا است که فریب مردی به نام برسام را میخورد و خامش میشود.
اما او دنبال انتقام است و…
•مهردا فقط ساکت بهم خیره شد و یهو با کاری که وسط خیابون کرد دلم خواست جیغ بزنم فقط… اون… نهههه …اون پیشونیمو بوس کرد … مطمئنم الان دوتا شاخ اندازه قدم رو سرم در اومده …. چیشد چرا ؟ هااا؟
_ تو …ت.. تو چیکار کردی الان
_ هیچی رفاقتی بوست کردم همین
ناباور خنده ای کردم و یهو چنان جیغی کشیدم و به مهرداذ حمله کردم که چند نفر دورمون جمع شدن تا منو از روی هیکل معرداد جمعمم کنن …. مشتامو روی سر و صورتش میزدم و جیغ میزدم
نمیدونم از ذوق بود ؟ از خوشحالی؟ از عصبانیت ؟ از خجالت ؟
حسای مختلفی داشتم خوب من دیوانه وار مهردادو دوست داشتم اما … پوفف
از روی مهرداد بلند شدم با جیغ گفتم
_ مردیکه میمون نمای گاو میفهمی چه گوهی خوردی ؟
اینقدر حرصم گرفت از اون خندش که دلم میخواست تار تار موهاشو با موچین بکنم …. از حرص داشت از سرم دود بلند میشد هرچقدرم دوسش داشته باشم من تاحالا نزاشتم پسری منو بوسم کنه دهنشو میسابمش فکر کردی مهری خان شوخی بردارههه هاا
به سمتش هجوم بردم که عقب کشید و تا بهش رسیدم دستامو گرف که سعی کردم از پستاش درش بیارم اما نمیتوستم که مهرداد گفت
_ مونا آروم باش اوکی من اشتباه کردم اما الان وسط پیادرو هستیم زشته بیا بریم خواهش میکنم
ساکت شدم و دیدم راست میگه تا بیشتر آبروم نرفته بود دستامو محکم از دستاش در آوردم و به سمت کوچه بم بست رفتم که مهردادم پشت سرم اومد داخل و گفت
_ مونا شرمندت اما من فقط میخواستم بهت بفهمونم که نباید میزاشتی بغلت کنه درست تو اونو به عنوان رفیقت بغلت کردی اما اون چی ؟ من بهتر از تو هم جنسامو میشناسم پس ازت خواهش میکنم فکر بدی راجبم نکن نمیدونم چرا یهویی اون کار رو کردم شرمندت
کمی بی حوصله و پوکر نگاهش کردم و گفتم
_ ببهشید شما ؟ اسمتم نمیدونم ؟ ننمی بابامی دوست پسرمی نامزدمی شوهرمی برادرمی هن ؟ کدومی ؟ حالام چخه
چشم غره ای خفن رفتم و راهمو سمت کافه گرفتم تا ببینم آرشان بدبخت چیکار میکنه
وارد کافه شدم که دیدم سارا داره با چشمای اشکی زخمای آرشانو پانسمان میکنه میدونستم آرشان کراش داره پس سعی کردم مزاحمش نشم ولی باید میرفتم چون اگه نرم زشت بود باید عذر خواهی میکردم ….
_ آرشان خوبی ؟ شرمندت من نمیدونم چرا یهو اونجوری کرد … خوبی الان ؟
آرشان سری تکون داد و لبخند پر دردی زد و گفت
_ آره …
همین فهمیدم نمی خواد حرف بزنه لبخندی زدم و چند ضربه آروم رو شونش زدم و به سمت اتاقی رفتم که همیشه اکیپمون اونجا جمع میشدیم که دیدم برسان اونجاس و تو فکره … جوری که حتی متوجه اومدن منم نشد … پوفی کشیدم رفتم پیشش و ضربه ای به سرش زدم و بی حال گفتم
_ چه میکنی خان داش ؟
لبخندی به لفظ خان داشم زد و گفت
_ هیچی تو فکر بودم
_ آها … خوب چی فکر میکردی؟ اصلا صبر کن ببینم تو کل این المشنگه کجا بودی ؟
_ همینجا بودم در هر صورت مهرداد نزاشت بیام و گفت نیام فهمیدم یه چیزی هستش که ما خبر نداریم
_ پوففف خدایا زندگی من از یه فیلم اکشنم بدتره
_ حالا اینقدر حرص نخور میفهمیم بالاخره
_ اوکیه
بلند شدم و رفتم بیرون که دیدم مهرداد با چنان اخمی به آرشان زل زده که یلحظه من ری..دم تو خودم … انگار داشت با چشماش گردن آرشانو میزد
به سمتش رفتم که نگاهش به من افتاد و با پوزخند گفت
_ چیشد حالش خوبه نگرانیت بر طرف شد برای رفیقت
برای رفیقت رو تیکه وار گفت که خیلی خونسرد و آروم گفتم
_ آره خیالم راحت شد اگر بحثی نیست بریم دیگه حوصله بیرون ندارم
مهرداد اخمی کرد و سری تکون داد و به سمت آرشان رفت که کنجکاو شدم ببینم باز میخواد چیکار کنه
مهرداد: آرشان شرمندت سوءتفاهم شد
خوبه فهمیدم هنوز یکم شعور داره تلاشام بی فایده نبوده … لبخندی زدم و به سمتشون رفتم گفتم
_ آرشان داش شرمندت که اینجوری شد الانم میریم ببخشید
آرشان لبخندی زد که فهمیدم بزوره و گفت
_ مشکلی نیست حق داشت … مراقب خودتون باشید
بلند شد و رفت از کافه بیرون که منم پوف کلافه ای کشیدم و رو به سارا گفتم
_ سارا اوکی تو ؟
سارا خیلی آروم سری تکون داد بلند شد و فقط گفت میرم دنبال آقا برسان و فهمیدم میخواد تنها باشه …
سری تکون دادم که لبخندی زد و رفت منم پشت کمر مهرداد آروم زدم و گفتم
_ بریم بریم
مهردا به بیرون کافه حرکت کرد و منم با همه خداحافظی کردم و معذرت خواهی و رفتم
تو ماشین نشسته بودم که آهنگ شب آخر حامیم داشت پخش میشد و منم آروم باهاش زمزمه میکردم و به رفتارای مهرداد و به طلاق مامان و بابام آیندم فکر میکردم تا رسیدیم خونه و منم پوفی کشیدم و پیاده شدم که کوثر و حدیثو دم در دیدم با لبخند سمتشون رفتم و آروم بغلشون کردم و با بیحالی گفتم
_ خوش اومدید بیاین تو
فکر کنم حالمو فهمیدن این دوتا منو خوب میشناختن … باهم داخل رفتیم که دیدم آقای بهپرور اینا میخوان برن باهاشون خداحافظی کردم و در آخر مهرداد بود که سرد خداحافظی کرد و شرمنده ای گفت و رفت ….
با حدیث و کوثر به داخل اتاقم رفتیم که یهو بغضم شکست و کوثر بغلم کرد و حدیثم آروم پشتمو ماساژ میداد و سعی داشت آرومم کنه … اینقدر بغضم سنگینی میکرد که فقط گریه می کردم و هیچی نمیگفتم …
_ آبجی قشنگم بیا بشبن تعریف کن ببینم چیشده چرا چشمات اشکیه هوم ؟
_ میدونی حدیث من خیلی بدبختم واقعا اینکه تا اینجا با این چیزا ادامه دادم باعث میشه واقعا خودم به احمق بودنم پی ببرم
_ مبینا تو احمق نیستی تو خیلی قوی تو با این سنت درداییو تحمل کردی که حد نداره … همسن و سالای تو پی خوش گذرونی و عشق و حال هستن اما تو کار میکنی و فکرت آیندته میفهمی تو باید به خودت افتخار کنی …
_ هه میدونی از اون سال عید میدونستم مامان و بابام بالاخره یجایی طلاق میگیرن پس تصمیم داشتم اونقدری پول جمع کنم که بتونم گلیممو از آب بکشم بیرون سخت بود اما شد …. ولی میدونی با این رسم کوفتی ای که تو خانواده هستش آیندم تباهه …. من نمی خوام … همیشه آرزو میکردم حداقل هیجده سالم بشه تا بتونم اختیارتمو دستم بگیرم اما اکه الان بخواد اتفاقی بیوفته دیگه راهی ندارم
_ مبینا هیچی نمیشه عزیزم امیدت به خدا باشه تو میتونی تو اینم میگذرونی میدونم سخته اما تو همیشه سخت تری مونا تو دختری هستی که از وقتی که فهمش رسید که پدر و مادرش دعوا میکنن خودشو وسط انداخت تا اونا رو جدا کنه تو دختری هستی که خودتو قربانی میکردی خودت کتک خوردی که داداش کوچیکترت آسیب نبینه تو قلبت ترک ورداشت تا برادرت تو اون دعوا ها خراشی بر نداره تو توی یازده سالگیت کار کردی و خرج مخارجت فهمیدی تو از اون سن مثل یک بزرگسال زندگی کردی و از زندگیت کشیدی با افراد هفت هشت سال تا ده سال بزرگتر از خودت همکاری کردی که فقط بتونی خودتو نجات بدی تو خیلی قوی تر از این حرفایی به چیزای سخت تر از اینی که گذروندی فکر کن مونا بدتر از اینو گذروندی …. تو خودتو از جامعه ای که گرگ بودن نجات دادی بار ها بارهااا …
لبخندی زدم بهشون و دوتاشونو بغل کردم گفتم
_ ممنونم خیلی آروم شدم مرسی که هستین
لبخندی زدن و همگی همدیگه رو بغل کردیم … اگر این دو خواهر این دو رفیق این دوتا رو نداشتم قطعا نمیتونستم ادامه بدم بهترینای من هستن اینا ….
از جام بلند شدم و تصمیم داشتم که با مامان و بابا صحبت کنم تا ببینم چی میشه حداقلش اینه میدونم تلاشمو کردم حتی اکر شکست بخورم …
رمان گاه اشک گاه لبخند به نویسندگی مونا، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
مونا با نام مستعار، هفده ساله و زادهی اردیبهشت ماه هستن.
به تازگی وارد دنیای نویسندگی شدن و گاه اشک گاه لبخند اولین رمانی هست که در اختیار ما قرار دادن.
رمان گاه اشک گاه لبخند – درحال تایپ