دانلود رمان مست از تو از بنفشه و آرام
سرگذشت دختری که با یک ازدواج زود هنگام سعی میکنه به سمت رویاهاش گام های بزرگی برداره اما عواقب انتخابش آروم آروم خودشون رو نشون میدن… عواقبی که با درخواست عجیب همسرش میگل رو تو دوراهی بدی میذاره…
مقداری از متن رمان مست از تو :
گره بزرگی بین ابروهاش بود و گفت
– فکر میکردم عروسی توئه! چی شد؟ پس تو رو قرار بود بگیرن عروسشون بشی!
پوزخند زدم و گفتم
– توهم زدی!؟ چی میگی!؟
ایمان پوزخند زد و گفت
– تا اینجوری لباس میپوشی از چشم همه مثل مادرم افتادی!
انقدر که از حرفش تعجب کردم از دیدنش تعجب نکردم.
درسته لباسم باز بود اما لختی نبود. یه پیراهن بلند حریر و گیپور بود که بالا تنه اش گیپور یقه قایقی بود و دامنش حریر بلند...
سر شونه هام پوشیده بود و فقط بازوهام و دستم لخت بود.
عملا لباسم از نصف دختر های مجلس پوشیده تر بود.
نگاه ایمان پر از تحقیر بود.
این نگاه و حرفش فوران خشمم رو شروع کرد و گفتم
– کور بودی قبلا ندیده بودی من چطوریم!؟! برای همین داشتی خودتو میکشتی جوابت رو بدم!؟
جا خورد اما زود گفت
– دست من باشی که خودم درستت میکنم
پوزخند زدم. برای خودم سالاد برداشتم و گفتم
– بابام جنازه ام رو هم دست تو نمیده! بفرمایید!
ایمان خندید . اومد همراهم و گفت
– جدا! برم بهش بگم دخترت با من بوده ببینیم چی میگه!؟
با حرص تو لیوان یخ ریختم و گفتم
– اولا که تا وقتی یه بار هم با کسی بیرون نرفتی زر نزن که باهاش بودی!
برگشتم سمتش و گفتم
– دوما شما ناز مادرت رو کشیدی که اینجایی!؟
*
اهورا که وارد اتاق شد در رو خیلی ریلکس پشت سرش بست.
سریع گفتم
– باز باشه!
نگاهم کرد و با خنده گفت
– چرا!؟
اومد سمتم. تکون نخوردم که شبیه آدم های ترسیده نباشم و گفتم
– چون درستش اینه دیگه…
یک قدمی من ایستاد و گفت
– یعنی درستش اینه جلو همه ببوسمت!؟
****
تو قسمت نزدیک به درخت ها که صندلی چیده نشده بود ایستادم.
نزدیک من هم چندتا از مهمان ها بودن. رقص نور شروع شد و نور های اصلی کم شد.
جایی که بودم خیلی تاریک شد.
خواستم برگردم وسط و تک نیفتم
اما دست گرمی رو کمرم نشست و کنار گوشم گفت
– دیدی دستم بهت رسید!؟
از شوک این تماس و حضور چنان از جا پریدم که نزدیک بود بیفتم.
اهورا آروم خندید و گفت
– یواش…
خودمو ازش کنار کشیدم و گفتم
– ترسیدم… قلبم ریخت…
آروم خندید. اما دستش برگشت رو کمرم. منو کشید کنار خودش و گفت
– باشه حالا که دیدی منم کجا!
کنارش ایستادم اما یکم فاصله هم بینمون گذاشتم
هرچند دستش همچنان رو کمرم بود و گفتم
– الان ما رو با هم میبینن بابام بیچاره ام میکنه اهورا
دستش منو به سمت خودش مجدد کشید
سرش رو آورد پایین
کنار گوشم گفت
– نترس…
خیلی پر رو بوسه ای روی شونه لختم زد
انگار دورم شعله آتیش گر گرفت
نه فقط بخاطر این بوسه. ما تو جمع بودیم. دو قدم با جمعیتی که تو نور های آبی و صورتی در حال رقص بودن. درسته تو تاریکی بودیم اما نه آنقدر تاریک که هیچ چیزی مشخص نباشه.
خودم رو عقب کشیدم
هرچند از حجم شوک و تعجب خیلی سریع نبودم.
اهورا با رضایت نگاهم کرد و گفتم
– نکن.. یکی میبینه…
آروم خندید
یه لحظه حس کردم هدفش همینه… که کسی ببینه …
اما دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت
– چشم… بیا بریم سر میز ما بشین…
میخواستم از این موقعیت نجات پیدا کنم. حتی اگر نجاتم با نشستن پیش خانواده اهورا ممکن باشه…
دستش رو گرفتم و سر تکون دارم.
از کنار جمعیت در حال رقص گذشتیم و به میز اونا رسیدیم.
جز خانم الهی کسی نبود.
بقیه وسط بودن…
لبخند با محبتی به من زد و نگاهش به دست های ما تو هم افتاد.
تازه به خودم اومدم دست به دست اهورا نصف مجلس رو دور زدم.
سریع دستش رو رها کردم و نشستم سر میز.
*
میدونم مهرناز از من خوشگل تره، اون پوستش کمی نمکی و موهاش هم بوره اما من پوستم سفید بود با موهای مشکی ، اگر چشم های سبز مادربزرگم رو ارث نمیبردم، باقی خصوصیات ظاهری میشد دختری با تمام جزئیات صورت عادی!
نگاه خانم الهی روی ما خیلی دقیق بود.
تو سرم دنبال این بودم که بازم پسر مجرد داره!؟
۳ تا پسر داشت و یه دختر… دخترش پارسال ازدواج کرده بود و پسر هاش درست یادم نبود مجردند یا متاهل چون جز احسان که امشب شب عروسیش بود و همکار داداشم بود بقیه تهران بودن.
ولی نگاه خریدارانه ای که روی من و مهرناز داشت جواب سوالم رو میداد…
به مهرناز نگاه کرد و گفت
– شما چی خوندی دفتر بیمه داری!؟
صحبت رفت سمت کار و رشته مهرناز…
منم نگاهم تو سالن دنبال مادر امین گشت…
خبری ازش نبود. با صدای خانم الهی نگاهم برگشت سمتش که گفت
– شما چی میخونی میگل جان!؟
لبخند زدم و گفتم
– تازه کنکور دادم هنوز جوابش نیومده انتخاب رشته نکردم. لبخندی زد و گفت
– به سلامتی، چی دوست داری!؟
سریع گفتم
– عمران!
ابروهای خانم الهی بالا پرید اما مامان زود اخم کرد و گفت
– عمران مناسب دختر ها نیست!
خانم الهی قبل من برگشت سمت مامان و گفت
– چرا!؟ تهران انقدر بچه ها تو شرکتشون مهندس عمران خانم و موفق دارن! خیلی هم خوبه…
نگاهم کرد و گفت
– انشالله تهران قبول شی.
لبخند زدم و گفتم انشالله…
کمی دیگه حرف زدیم و نور سالن کم کردن واسه رقص. خانم الهی رفت به مجلس برسه و مامان با اخم به مهرناز گفت
– چرا رو حرفم حرف میزنی آخه… پسرش ۲۳ سالشه گفتم بگم تو ۲۲ هستی ! واقعا هم ۲۲ هستی ما شناسنامه ات رو بزرگتر گرفتیم.
مهرناز خندید و گفت
– مامان… من خودم خوشم نمیاد هم سن حداقل ۲ یا ۳ سال بزرگتر باشه…
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت
– خانواده به این خوبی واسه یه سال دو سال آدم رد نمیکنه که…
مهرناز باز خندید و گفت
– نترس میگل هست…
زد به پهلو من… خندیدم و گفتم
– والا… میخوای مبینا هم خبر کنیم اونم بیاد بازی!
اینبار حتی مامان هم خندید و زیر لب از دست ما غرغر کرد…
همه دختر ها دعوت کردن به رقصیدن و ما هم بلند شدیم.
وسط بودیم خواهر امین هم اومد وسط. مهرناز کنار گوشم گفت
– فکر کنم مادر امین تو رو نپسندید چون خیلی از دخترش خوشگل تری!
به مهرناز اخم کردم، از این حرف ها خوشم نمی اومد. اما اون خندید و منو کشید تو جمع دختر خاله هام. با مبینا و مریم و دوستام صبا و نازنین وسط بودیم. سعی کردم به امین و خانواده اش فکر نکنم و از مراسم لذت ببرم.
وقت شام شد
گفتن داماد داره میاد هر کی میخواد حجاب کنه.
من و مهرناز به دستور مامان یه شال حریر انداختیم سرمون،
اما مادر امین و خواهرش چادر گذاشتن.
مهرناز گفت
– اوه پس بگو چرا انقدر خشمگین نگاهت میکرد.
اینبار شاکی گفتم
– بس کن دیگه. من ول کردمشون، تو ول نمیکنی! گور باباشون!
مهرناز خندید و گفت
– بله بله منم باور کردم تو واقعا انقدر راحت گذشتی و ول کردی!
خواستم بهش جواب بدم اما با صدای خانم الهی سکوت کردم. از پشت سر ما گفت
– دخترای گلم میشه برید کمک آرزو!؟
هر دو سریع بلند شدیم. چشم گفتیم و همراهش رفتیم، پشت سن رقص اتاق چیدمان شده ای برای شام خوردن عروس و داماد بود.
آرزو با دیدن ما لبخند زد و گفت
– فیلمبردار میخواد هر ظرف رو یکی ببره و رو میز بچینه! مشکلی ندارین تو فیلم باشین!؟
مهرناز گفت
– نه!
با این حرف شالش رو برداشت و شال منم گرفت
مثل آرزو کنار هم ایستادیم و فیلم برداری بهمون گفت چطور وسایل روی میز رو ببریم.
سنگینی نگاهی رو خودم حس میکردم
اما نمیدونستم از کجاست…
فیلم گرفته شد و بعد ده دقیقه عروس داماد رو صدا کردن.
ما هم با اجاره گفتیم و برگشتیم سر میز.
مامان پر غرور منتظر ما بود.
با رضایت گفت
– چشمش شما رو گرفته ها!
مهرناز خندید و مامان انقدر خوشحال بود که بخاطر شال نداشته بهمون گیر نداد.
سنگینی نگاه مادر امین همچنان تا آخر مجلس با ما بود .
اما بهش توجه نکردم.
بعد شام یه رقص دیگه داشتیم و بعد گفتن تو حیاط تالار یه رقص مختلط برای پایان برنامه دارن
همزمان با قربونی گوسفند…
مهمان های دور تر خداحافظی کردن و رفتن.
ما هم عملا خیلی نزدیک نبودیم و خانم الهی میشد زن پسر دایی مامانم!
اما مامان گفت بمونیم.
تو حیاط رفتیم سمت بابا و مهدی که نزدیک در ایستاده بودند.
سمت دیگه بابا یه خانم و آقای آراسته ایستاده بودن. مرد به نظر ۳۰ و چند ساله می اومد و خانمش هم همون حدود.
کنارشون پسری ایستاده بود که کم سن تر به نظر میرسید. پاپیون مشکی داشت، به روز و خوش تیپ بود. از مرد کنارش کوتاه تر بود اما کوتاه حساب نمیشد.
نه چاق بود، نه لاغر…
رسیدیم به همه سلام کردیم. به خودم جرئت دادم و برای سلام کردن به صورتش نگاه کردم.
نگاهمون بهم گره خورد و دلم ریخت…
نگاهش مغرورانه بود. سرد ، جدی و یه حس دیگه توش داشت…
حالا با این نگاه چهره اش کاملا متفاوت بود.
سلامی لب زدم و سریع کنار بابا ایستادم.
خانم الهی اومد
به مهدی گفت
– چرا خانمت رو نیاوردی اقا مهدی؟
مهدی گفت
– والا خواهر نرگس تازه زایمان کرده امشب پیش خواهرش موند….
خانم الهی گفت
– به سلامتی الهی نوبت بچه خودتون شه… رو به ما گفت پسر های منم که میشناسید… زیر چشمی به بقیه نگاه کردم و خانم الهی معرفی کرد
امیر و مهرو پسر بزرگ و عروس بزرگش بودن.
اهورا پسر آخرش…
اهورا…
نگاهش از ذهنمگذشت…
این اولین بار بود چنین نگاهی میدیدم.
یه جور غرور تو نگاهش بود که آدمو میترسوند. اما جذاب هم بود.
عروس و داماد اومدن. آهنگ شاد پخش شد.
همه رفتن وسط
مهرناز… مهدی… امیر و مهرو …
اما من نمیدونم چرا پاهام انگار به زمین چسبیده بود.
از کنار بابا تکون نخوردم. اهورا هم ایستاده بود. مامان گفت
– چرا نمیرقصی میگل!؟ برو وسط…
نمیخواستم برم. سختم بود. اما مامان بیخیال نمیشد. منو با خودش برد وسط… همه بودن، دختر و پسر…
کنار مهرناز بودم، کسی خورد به شونه ام.
برگشتم تا ببینم کیه که با امین رو در رو شدم.
شاکی سرش رو خم کرد نزدیک گوشم گفت
– برا چی بلاکم کردی!؟
خودمو عقب کشیدم و بدون جواب دادن بهش فقط اخم کردم و رفتم سمت دیگه مهرناز…
درسته نور کم بود، شلوغ بود اما بلاخره یکی ما رو میدید و نمیخواستم آبرو ریزی شه…
اما امین بیخیال نشد. اومد و اینبار بازو منو گرفت و با ریتم آهنگ منو کشید سمت خودش
مطالب مرتبط:
دانلود رمان نامستور از بنفشه و پونه سعیدی
دانلود رمان راز زمرد از بنفشه و رعنا
دانلود رمان نگاه از بنفشه
دانلود رمان افرای ابلق از بنفشه و آرام
دانلود رمان عطر شقایق از بنفشه و آرام
دانلود رمان زندگی بنفش 1 از بنفشه
دانلود رمان زندگی بنفش 2 از بنفشه
دانلود رمان چشمان از بنفشه و نگار
دانلود رمان به طعم تمشک از بنفشه و رعنا
دانلود رمان حس گمشده از بنفشه
دانلود رمان حریر و حرارت از بنفشه و رعنا
دانلود رمان شوکای من از بنفشه و نگار
دانلود رمان عشق و خاکستری از بنفشه و آرام
دانلود رمان نغمه شب از بنفشه و آرام
دانلود رمان انتهاج از بنفشه و رعنا
دانلود رمان آتش محبوس از بنفشه و نگار
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان چشم دریایی
رمان مسافر دریا
رمان خیانتکار من
رمان پیله شیشه ای
رمان بخیه
رمان مبتلا
رمان زیور
رمان آن سوی سرنوشت